برای خبرنگاران:

از خاک تا امید

 ‌

✍ آسیه امینی

تقویم که به هفدهم مرداد می‌رسد، بیشتر از اینکه به یک مناسبت فکر کنم، به مسیر فکر می‌کنم؛ مسیری که با یک دفترچه یادداشت و قلم آغاز شد و مرا به جاهایی برد که هیچ‌گاه تصورش را نمی‌کردم. خبرنگاری برای من، فقط روایت خبر نیست که روایت زندگی است. برخی فکر می‌کنند خبرنگار بودن یعنی نوشتن چند سطر خبر، گرفتن چند عکس و حضور در چند مراسم، اما حقیقت ماجرا این است که آنچه مخاطب در چند دقیقه می‌خواند، گاهی حاصل روزها و هفته‌ها جست‌وجو، تردید، پریشان ذهنی و ایستادگی است؛ بخش‌هایی از این مسیر هیچ‌ گاه در متن خبر دیده نمی‌شوند. من خبرنگارم؛ و اگر از من بپرسند خبرنگاری چیست، نمی‌گویم شغل. می‌گویم سیاقی از زندگی؛ زندگی ای که با سؤال‌هایی که گاهی پاسخی برایشان پیدا نمی‌شود، اما نمی‌توان از کنارشان بی‌تفاوت گذشت.

طی این سال‌ها عاشقانه از نیشابور نوشته‌ام؛ شهری که برای من فقط یک نام روی نقشه نیست. زمانی که گفتگو «از قلب جاده ابریشم تا انتخاب برای پایتخت گردشگری اکو» نوشتم، قصد  داشتم ظرفیت‌های شهری را روایت کنم که لایق دیده شدن است. وقتی از «حمام مرمر نیشابور؛ از شکوه گذشته تا فرسایش امروز» گزارشی تهیه کردم، دغدغه‌ام تنها یک بنای تاریخی نبود؛ نگران حافظه شهری بودم که اگر از آن مراقبت نکنیم، بخشی از هویت‌مان را از دست خواهیم داد. اما همه گزارش‌ها بوی تاریخ و گردشگری نمی‌دادند. بعضی گزارش‌ها بوی خاک می‌دادند؛ خاکی که دیگر سالم نبود؛ گزارش «خاک آلوده و فاجعه محیط ‌زیستی» برای من تنها یک تیتر نبود. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، سنگینی آن را در سینه‌ام احساس می‌کنم. تا یک هفته بعد از تهیه آن گزارش، شب‌ها کابوس می‌دیدم، اضطراب، خواب را از چشمانم گرفته بود و از ناراحتی رنج می‌بردم. احساس می‌کردم شبیه گلی شده‌ام که پیش از موعد پژمرده است.  همان روزی که برای بازدید میدانی خاک های الوده رفته بودیم ، بوی نامطبوع خاک‌های آلوده نزدیک شرکت‌ها و زمین‌های کشاورزی، پیش از آنکه دیده شوند، حضورشان را اعلام می‌کرد. زمانی که آن صحنه‌ها را از نزدیک دیدم، نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. آنجا دیگر خبرنگار نبودم؛ انسانی بودم که رنج طبیعت را می‌دید. دوستداران محیط‌زیستی که همراهمان بود، بعد از آن مرا به نقطه‌ای در همان حوالی بردند؛ جایی که «تاغ»ها را کاشته بودند و گفتند «همه داستان اینجا سیاه نیست؛ هنوز کسانی هستند که برای احیای طبیعت تلاش می‌کنند.» همان چند بوته سبز، میان آن همه تلخی، دوباره امید را در دلم رویاند.

 آن روز متوجه شدم خبرنگاری فقط روایت زخم‌ها نیست؛ روایت کسانی هم هست که برای درمان آن زخم‌ها ایستاده‌اند. اما سخت‌ترین بخش کار، گاهی نه حضور در میدان، بلکه پیگیری پس از انتشار گزارش است. برای پیدا کردن راه‌حل، بارها تماس گرفتم، نامه نوشتم و پیگیری کردم. همیشه پاسخ، آرام و همراه نبود. هنوز صدای بعضی تماس‌های تلفنی در گوشم مانده است؛ صداهای بلند، لحن‌های تند و جملاتی که بیش از آنکه گوشم را آزار دهند، دلم را شکستند. گاهی احساس می‌کردم به جای پاسخ دادن به پرسش‌ها، باید از حق پرسیدن دفاع کنم. با این حال، هر مرتبه که گوشی را زمین می‌گذاشتم، بیشتر از پیش مطمئن می‌شدم که نباید عقب‌نشینی کنم.

روزی هم برای پیگیری موضوعی به یکی از اداره ها رفتم. به جای پاسخ روشن، با هشدارهایی روبه‌رو شدم که مضمونشان این بود: «اگر این موضوع را دنبال کنید، ممکن است برایتان دردسر درست شود.» آن لحظه فهمیدم خبرنگاری فقط نوشتن نیست؛ گاهی هزینه پرسیدن را هم باید پذیرفت. البته تهدیدها هرگز دلیلی برای توقف نبودند؛ فقط یادآوری می‌کردند که مسیر حقیقت همیشه هموار نیست. در کنار این گزارش‌ها، از آب نوشتم؛ از «بخشش آسمان و مدیریت ناتوان ذخیره آب»، از «قلک خالی آبخوان‌ها و سدهای نیمه‌پر»، از میراث فرهنگی، کاروانسراها، آب‌انبار بازار نو، معلمانی که در مرز سکوت و صدا زندگی می‌کنند و مردمی که صدایشان کمتر شنیده می‌شود. هر گزارش، بخشی از زندگی من شد؛ بخشی که دیگر نمی‌توانم آن را از خودم جدا کنم. شاید نام خبرنگار زیر یک خبر چاپ شود، اما هیچ‌کس شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های پنهان، اشک‌های بی‌صدا یا تردیدهای او را نمی‌بیند. مخاطب فقط نتیجه را می‌خواند؛ نه مسیری را که برای رسیدن به آن طی شده است. هفدهم مرداد برای من فقط روز خبرنگار نیست؛ یادآور تمام روزهایی است که یاد گرفتم قلم، اگر با وجدان همراه نباشد، فقط جوهر روی کاغذ است. اما اگر با چاشنی مسئولیت، صداقت و شجاعت همراه شود، می‌تواند صدای مردمی باشد که شاید هیچ تریبونی جز آن نداشته باشند.

من خبرنگارم؛ هنوز هم با همان باور نخستین. شاید گاهی خسته شوم، شاید گاهی دلم بشکند، اما تا زمانی که حقیقتی برای روایت کردن، طبیعتی برای دفاع، میراثی برای حفظ و صدایی برای شنیدن وجود داشته باشد، قلمم را زمین نخواهم گذاشت. و در پایان، این فرخنده روز را به تمامی همکارانم در سنگر رسانه شادباش می‌گویم؛ به کسانی که با وجود تمام دشواری‌ها، خستگی‌ها، بی‌مهری‌ها و گاهی حتی فشارها، همچنان چراغ آگاهی را روشن نگه داشته‌اند.