دریغا «گل­‌محمد»! 

تقدیم به خاطره‌­ی محمد مهرداد؛  دوست شفیق و یکرنگ زمین و زمانه

 

✍ وحید سجادی

تو کیستی؟ این پرسشی بود که هربار با او مواجه می‌شدم و او چونان آشنایی نزدیک و خویشی صمیمی می‌خندید و می‌گفت و دقیق می‌شنید، از خود می‌پرسیدم. هر بار که از مردم چنان پُرمهر سخن می‌گفت و آن‌چنان پر قدرت عشق و لحظه­‌های زیستن را مزمزه می کرد. کاش مجالی دیگر می یافتم تا فریاد می‌کشیدم تو کیستی؛ از خود تو می‌پرسیدم این پرسش دشوار را. اما انگار حسرت و دریغ سرشت و سرنوشت آدمیزاد است و این کاش هم باید بر دلم بماسد. می‌خواستم وقتی این همه دوست از تو می‌گویند از آن‌­ها بپرسم «تو کیستی؟»؛ از تمام آن‌ها که شانه ‌به ‌شانه­ به اوج می‌رساندی­شان و این روزها همان شانه‌ها در سوگت در جوار خاک تن­‌ت می‌لرزند. و از خیالم که در شفق لحظات دیدارت می‌مُخد باید جستجو کنم تو کیستی؟ از خویش و آشنایت واپرسم نَسب­ت به کجا می رسد که این چنین به درخت، به گیاه، به رود، زمین و چارپایان عشق و آزادی می‌ریختی؟ می‌دانی محمد؟! تمام این روزها به این فکر می کردم که اگر هرکدام از ما می‌رفتیم، زمین کمتر ضرر می‌کرد تا تو. این پهنه، دلیر کم نداشته اما داغ تو تن سرزمین خورشید را چنان سوزاند که گویی پیش از این در سوگ پسری چنین نجیب و قَدَر و پر مهر ننشسته. خراسان انگار «گل­محمد» دیگری از دست داده و ما باید به سان ستّارِ داستانِ کلیدر از خود، از جان‌مایه­ی این فاجعه‌ی پوچ بپرسیم: «مردن به کدام جرم؟ مرگ به تاوان کدام هستی؟ نیستی در گرو کدام هست؟» هربار که کلیدر را می‌خواندم یک نکته برایم جالب بود. کلیدر داستان قهرمانان خاکستری است که در آن کسی کامل و بی عیب نیست. اما هرکس همان می­‌کرد که باید. همان بود که می‌بایست باشد. این شباهت محمد مهرداد با گل­‌محمدها بود و مرا برآن داشت تا یک بار دیگر میان صفحات کلیدر جستجو کنم چگونه این خاک چُنین یاغیانِ پردل و رهایی می‌پرورد.

خراسان گویی دیار خروش است و خاموشی؛ این که این دو چگونه در هم جمع شده‌اند خود شگفتی دیگری است؛ شاید معجزه خاکش باشد. خاکی که با گیاه لطیف است و در برابر خورشید بردبار و با بیگانه‌ای که به چشم طمع به آن بنگرد سرسخت است و زمخت. خاک و زمین مادر، است و مادران خراسان نیز مَنِش از خاک آن گرفته‌اند. محمد نیز از همین خاک بود و مادرش نیز شبیه به «بلقیس»؛ بخشنده و سرسخت؛ مهربان اما محکم. روستای­شان شبیه «سوزن­ده» داستان کلیدر است. از یک سو در دامان کوه و از دیگر سو رو به دشت. کوچک اما در هم تنیده؛ چنان که گویی برای روزهای سخت خود را در خویش فشرده.

نام و آبرو برای ما خراسانی ها از هرچیز دیگری مهم‌­تر است. شاید برای همین است که آن­ها که به بی­راهه می روند و شرف می­فروشند به هزار در می زنند تا حتی به ظاهر اعتبار و نام و آبرویی دست و پا کنند. اما خوشا آن­ها که نام و آبرویشان را با رفتار و منش و مرامشان می­سازند! صدایشان را کوتاه می‌کنند از واژه­‌ها دور می­شوند و نقش و نغمه‌ای می سازند از خویش که پیوسته به جا می ماند، جایی در میان قلب ها. محمد مهرداد نیز از چنین کسان بود. گویی در کودکی در گوشش زمزمه کرده بودند: «تو اگر گل محمد هستی، پس کارَت، جرم و گرفتاری‌ات به تو معنایی درست و برجسته داده است. پس، گرچه سینه به اندوه انباشته داری، گرچه بیم مرگ میلرزاندت، گرچه لحظه‌هایت را امیدِ تداوم نیست، گرچه در خود فشرده­ای و گره خورده­ای اما بر فراز هستی. زیرا این تو نیستی که خود را معلوم و مشخص می کنی، این کار و کردار توست که نشانت می‌زند. دیگران از دریچه کار و کردار تو، در تو می‌نگرند. گرچه تو در روز بیش از یک کلام نگویی. تو با کاری که کرده‌ای، با شهکاری که انداخته‌ای، به دلیری شهره‌ای.» خداحافظ خاموشِ در خروش!