کاهش خشونت از اتاق کودک شروع می‌شود

 

حبیب الله قربانی بام – کارشناس ارشد علوم اجتماعی

در شماره قبلی از خشونت فرهنگی گفتیم؛ از شوخی‌ها، جوک‌ها، «غیرت‌فهمی»‌های افراطی و قهرمان‌سازی از زورگوها که به خشونت آبرو می‌دهند. این‌بار می‌خواهیم وارد جایی شویم که همه‌چیز از همان‌جا شروع می‌شود: خانه و مدرسه. جایی که یک کودک، برای اولین‌بار با زبان خشونت آشنا می‌شود؛ اغلب نه از اراذل خیابانی، بلکه از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش.

تصور کنید پدر یا مادری خسته، عصبی، زیر فشار اقتصادی و شغلی، بچه‌ای را که شلوغ کرده با چند جمله‌ی به ظاهر ساده سر جایش می‌نشاند:

«چقدر خری!»، «هیچی نمی‌شی»، «خفه شو»، «با تو حرف می‌زنن جواب بده، بی‌ادب!»، «اگه مردی بزن، نشون بده غیرت داری!»
شاید بعدش هم بگوید: «برای خودت می‌گم، تربیته»، «اگه نزنیم آدم نمی‌شی». این‌جا اولین جرقه‌های درونی‌شدن خشونت زده می‌شود؛ کودک می‌فهمد هم «دوست‌داشتن» و هم «تحقیر و تنبیه»، هر دو از یک‌جا می‌آید: از دستِ والد.

روان‌شناسانی مثل آلیس میلر سال‌هاست توضیح داده‌اند که کودکِ کوچک راهی برای دفاع از خود ندارد؛ نمی‌تواند بگوید «بابا/مامان اشتباه می‌کند»، چون اگر این را بپذیرد، احساس امنیتش فرومی‌ریزد. پس راه دیگری انتخاب می‌کند:
«حتماً من بد هستم. حتماً حقم همین است. پس باید از بزرگ‌ترها یاد بگیرم چگونه قوی شوم.»
این یعنی همان «همانندسازی با پرخاشگر». کودک، به جای ایستادن مقابل خشونت، می‌آموزد آن را درون خود ثبت کند و بعدها روی ضعیف‌ترها پیاده کند: خواهر و برادر کوچک‌تر، هم‌کلاسی آرام‌تر، همسر آینده، فرزند خودش، یا حتی رهگذری در خیابان.

ما در خانواده‌ها و مدرسه‌هایمان، سال‌ها خشونت را به اسم «ادب‌آموزی» تمرین داده‌ایم. سیلی به صورت بچه، کشیدن گوش، نگه‌داشتن جلوی کلاس و تحقیر در جمع، گذاشتن برچسب‌هایی مثل «خنگ»، «بی‌عرضه»، «تنبل»، «لولوی کلاس»، همه‌اش در فرهنگی رخ داده که می‌گوید: «معلم و پدر و مادر حق دارند برای تربیت، سخت‌گیری کنند.» اما این «حق»، اگر بدون آگاهی و مهارت اجرا شود، تبدیل می‌شود به کارخانه‌ی تولید بزرگسالانی که زبان محبت را بلد نیستند و فقط زبان تحقیر و زور را می‌شناسند.

در این میان، معلمان جایگاه ویژه‌ای دارند. بسیاری از معلم‌ها خودشان قربانی خشونت ساختاری‌اند؛ با حقوق پایین، کلاس‌های شلوغ، فشار اداری، نگرانی از آینده‌ی فرزندانشان. این فشارها اگر پشتیبانی حرفه‌ای و روانی همراه نداشته باشد، ناخواسته از کلاس سر در می‌آورد: معلم خسته، کم‌حوصله، مجبور می‌شود برای کنترل کلاس از همان ابزاری استفاده کند که نسل قبل روی خودش اجرا کرده بود؛ فریاد، تهدید، نمره‌کشی، تحقیر. در این‌جا ما فقط با «یک معلم بدخلق» روبه‌رو نیستیم؛ با زنجیره‌ای سروکار داریم که از خشونت ساختاری شروع شده، از خشونت فرهنگی گذشته و حالا در کلاس درس، روی روح کودک فرود می‌آید.

کودکی که هر روز در خانه و مدرسه تحقیر می‌شود، به‌تدریج چند چیز مهم را از دست می‌دهد:

  • حسِ ارزشمندی
  • توانایی بیان احساسات
  • اعتماد به این‌که می‌توان مسائل را با گفت‌وگو حل کرد.

به او یاد داده‌ایم: «گریه نکن، مرد که گریه نمی‌کنه»، «حرفت رو نزن، سرت تو کار خودت باش»، «اگه جواب دادی بی‌ادبی»، «اگه نزدی و نخوردی، ضعیفی». نتیجه این می‌شود که خشم، غم و ترس، جایی برای بیان سالم پیدا نمی‌کنند؛ در بدن و ذهن جمع می‌شوند، تبدیل می‌شوند به اضطراب، پرخاشگری ناگهانی، اعتیاد، خودتخریبی یا خشونت علیه دیگران.

وقتی نوجوانی در مدرسه یا محله نقش «قلدر»یا  «اسمی»  را بر عهده می‌گیرد، اغلب فقط یک «بچه‌شر» نیست؛ او معمولاً سال‌ها پیش در نقش «کودک تحقیرشده» ظاهر شده است. اگر داستان زندگی‌اش را بشنویم، پشتِ مشت و لگد امروز، ترس‌ها و تحقیرهای دیروز را می‌بینیم. این دیدن، به معنای توجیه‌کردن خشونت نیست؛ به معنای فهمیدنِ ریشه‌هاست. اگر ریشه‌ها را نبینیم، فقط شاخه‌ها را می‌بُریم و فردا شاخه‌های تازه‌ای از همان ریشه‌ی بیمار درمی‌آید.

نکته‌ی مهمی که آلیس میلر بر آن تأکید می‌کند، وجود حداقل یک «بزرگسالِ همدل» در زندگی کودک است؛ کسی که او را بی‌قید و شرط نپذیرد، اما بی‌شرط تحقیر هم نکند. این فرد می‌تواند پدر یا مادر باشد، می‌تواند معلمی در مدرسه، مربی ورزشی، خویشاوندی دلسوز، یا حتی همسایه‌ای آگاه. حضور همین یک نفر، می‌تواند چرخه را بشکند؛ به کودک نشان بدهد که رابطه بدون خشونت و بدون تحقیر هم ممکن است.

اگر از خودمان می‌پرسیم «چرا شهر ما خشمگین شده است؟»، باید کمی هم به این فکر کنیم که در خانه‌ها، مهدکودک‌ها، مدرسه‌ها و حتی کلاس‌های خصوصی، چه نوع رابطه‌ای با بچه‌ها برقرار می‌کنیم. آیا جایی برای شنیدن احساسات‌شان باز می‌کنیم؟ آیا خطا را بهانه‌ی آموزش و رشد می‌کنیم، یا وسیله‌ای برای تخلیه‌ی عصبانیت خودمان؟ آیا به معلمان و والدین‌مان مهارت‌های ارتباطی و تربیتی یاد می‌دهیم، یا آن‌ها را با این مسئولیت سنگین، تنها رها کرده‌ایم؟

کاهش خشونت در خیابان از اتاق کودک شروع می‌شود؛ از لحظه‌ای که به جای جمله‌ی «خجالت بکش، به درد هیچ کاری نمی‌خوری»، می‌توانیم بگوییم: «اشتباه کردی، ولی می‌تونیم با هم درستش کنیم.» این تغییرِ کوچک در جمله، اگر میلیون‌ها بار در هزاران خانه و مدرسه تکرار شود، شاید آینده‌ی شهر را عوض کند.

در شماره­ی بعدی، به سراغ پیوند بین «خودخواهی و دنیای رقابتی امروز» و خشونت می‌رویم؛ این‌که چطور وقتی جامعه به ما یاد می‌دهد فقط به خودمان فکر کنیم، در عمل راه را برای انواع خشونت هموار می‌کند. اما قبل از آن، شاید بد نباشد همین امروز به یک صحنه‌ی ساده برگردیم: آخرین باری که به کودکی در خانه یا کلاس، با زبان تحقیر حرف زدیم؛ آیا می‌توانیم از همان‌جا، آرام آرام چرخه را عوض کنیم؟

مطلب دوم آقای قربانی برای شماره بعد

جامعه‌ی خودخواه، خشن است!

در شماره­ی قبل از «کودک تحقیرشده» گفتیم؛ از این‌که چطور خشونت در خانه و مدرسه، سال‌ها بعد در خیابان و محل کار خود را نشان می‌دهد. این‌بار می‌خواهیم کمی دوربین را عقب‌تر ببریم و به تصویری بزرگ‌تر نگاه کنیم: جامعه‌ای که در آن، خودخواهی و رقابت بی‌رحمانه، آرام‌آرام به «هنجار» تبدیل می‌شود؛ و نتیجه‌اش شهری است که زیر پوستش همیشه عصبانیت جریان دارد.

اگر به ضرب‌المثل‌های رایج این روزها گوش بدهیم، چیزهایی شبیه این زیاد می‌شنویم: «هر کس به فکر خویش، ما هم به فکر خویش»، «اگه خودت به فکر خودت نباشی، کسی به فکر تو نیست»، «خوب باشی، لهت می‌کنن»، «هر کی زرنگ‌تره، بیشتر برمی‌داره». این‌ها فقط چند جمله‌ی ساده نیستند؛ برنامه‌ی تربیتی یک جامعه‌اند. به ما یاد می‌دهند که جهان، میدان جنگی است که یا باید «بزنی» یا «بخوری».

در چنین فضایی، موفقیت نه با «کیفیت رابطه» بلکه با «میزان برتری نسبت به دیگران» سنجیده می‌شود. دانش‌آموز از کودکی می‌فهمد مهم نیست چه یاد گرفته، مهم این است که «از بقیه بالاتر باشد». کارمند می‌فهمد اگر بخواهد جا باز کند، باید جای دیگری را تنگ‌تر کند. راننده می‌فهمد اگر یک لحظه در صف بایستد، ده نفر از کنار او می‌پرند و جلوتر می‌روند. در این منطق، دیگری نه شریک زندگی اجتماعی، که رقیب و مزاحم است؛ کسی که باید از او جلو زد تا عقب نمانیم.

خودخواهی در چنین جامعه‌ای فقط یک ویژگی اخلاقی فردی نیست؛ بلکه به «الگوی عقلانیِ بقا» تبدیل می‌شود. یعنی اگر به دیگری فکر کنی، «ساده‌ای»، «زرنگ نیستی»، «بلد نیستی از زندگی استفاده کنی». نتیجه چیست؟
هر جا که امکانش باشد، حق دیگران را نادیده می‌گیریم: در صف نان، در رانندگی، در استفاده از امکانات عمومی، در محیط کار. از آن طرف هم، چون می‌دانیم دیگران همین نگاه را دارند، به آن‌ها اعتماد نمی‌کنیم. این بی‌اعتمادی متقابل، مثل بنزینی است که هر روز روی آتش خشونت پاشیده می‌شود.

تصور کنید در ترافیک شهر، دو ماشین می‌خواهند هم‌زمان وارد یک خط شوند. اگر منطقِ حاکم «همدلی و احترام به حقوق یکدیگر» باشد، یکی ترمز می‌گیرد، دیگری تشکر می‌کند و هر دو با دلِ نسبتاً آرام به راهشان ادامه می‌دهند. اما اگر منطق، «یا تو یا من» باشد، ماجرا این‌طور پیش می‌رود: هر دو گاز می‌دهند، بوق می‌زنند، چراغ می‌زنند، ناسزا می‌گویند، شیشه را پایین می‌کشند و گاهی کار به درگیری فیزیکی می‌کشد. این همان نقطه‌ای است که خودخواهی، به خشونت مستقیم تبدیل می‌شود.

در اقتصاد هم همین ماجرا را می‌بینیم. وقتی کسب‌وکارها فقط به سود خودشان فکر می‌کنند و از هر فرصتی برای گران‌فروشی، کم‌فروشی، بازی با قیمت‌ها و فریب مشتری استفاده می‌کنند، روابط بازار تبدیل می‌شود به میدان جنگ. مشتری هم به نوبه‌ی خود، اگر فرصتی برای دورزدن قانون یا استفاده‌ی غیرمنصفانه از یارانه و رانت پیدا کند، دریغ نمی‌کند. همه به هم بی‌اعتمادند، همه از هم می‌ترسند، همه از هم خشمگین‌اند. این عصبانیت عمومی، دیر یا زود، در خانه و خیابان و اداره به شکل خشونت بروز می‌کند.

رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی هم این منطق خودخواهی را تقویت می‌کنند. معمولا محور تبلیغات روی بر این پیام که «تو خاصی، تو لایق بهترین‌ها هستی، بقیه مهم نیستند؛ فقط خودت را دوست داشته باش.» قرار دارد.  در ظاهر، این پیام‌ها شاید شبیه آموزش «اعتماد به نفس» باشد، اما وقتی از زمینه‌ی رابطه و مسئولیت اجتماعی جدا شود، تبدیل می‌شود به نسخه‌ای برای «خود را اصل پنداشتن و بی‌اعتنا به حقوق دیگران». در چنین فضایی، اگر منافع من ایجاب کند که به حق همسایه، همکار، کارگر یا مشتری لطمه بزنم، وجدانم خیلی هم آزرده نمی‌شود؛ چون سال‌ها دیده­ام «اول خودت، بعد بقیه».

این‌که هرکس به فکر خودش باشد، در ظاهر حرف عجیبی نیست؛ طبیعی است که هر انسان، به رفاه، امنیت و خوشبختی خودش علاقه‌مند است. مسئله آن‌جاست که این علاقه، از «مراقبت سالم از خود» عبور می‌کند و به «بی‌اعتنایی به دیگری» و «آماده‌بودن برای زیر پا گذاشتن او» تبدیل می‌شود. جامعه‌ای که در آن، «ما» جای خود را به «من» داده، دیر یا زود، خشونت را در همه‌ی سطوح تجربه می‌کند؛ از خشونت کلامی در فضای مجازی تا خشونت اقتصادی، حقوقی و در نهایت فیزیکی.

در این میان، کسانی که کم‌تر امکان دفاع دارند – کودکان، زنان، سالمندان، اقلیت‌ها، طبقات فرودست – بیشترین ضربه را می‌خورند. چون در منطق خودخواهی، «ضعیف» نه کسی است که باید کمکش کرد، بلکه کسی است که «حقش است له شود». این نگاه، بی‌رحمی را «طبیعی» جلوه می‌دهد؛ انگار بخشی از قوانین طبیعت است. در حالی‌که در طول تاریخ، هر جا جامعه‌ای توانسته خشونت را مهار کند، از دل تقویت همین حس «ما بودن»، «دگرخواهی» و «مسئولیت مشترک» بوده است.

اگر بخواهیم از این چرخه بیرون بیاییم، لازم نیست یک‌شبه به فرشتگان مهربان تبدیل شویم؛ کافی است به تدریج، منطق دیگری را تمرین کنیم: این‌که «خیر من، بدون خیرِ حداقلیِ دیگری دوام ندارد». شهری که در آن، همه برای زنده ماندن مجبورند به دیگری دروغ بگویند و لگد بزنند، در نهایت برای هیچ‌کس امن نخواهد بود؛ حتی برای زرنگ‌ترین و قوی‌ترین‌ها.

در شماره­ی آینده، می‌خواهیم روی همین نقطه مکث کنیم: بر «دگرخواهی و بخشندگی» به‌عنوان بدیل فرهنگیِ خشونت. این‌که در سنت ایرانی و دینی ما چه ظرفیت‌هایی برای ساختن جامعه‌ای کم‌خشونت‌تر وجود دارد، و چگونه می‌شود این ظرفیت‌ها را از سطح شعار و نوستالژی، به سطح رفتار روزمره آورد. اما تا آن روز، شاید بد نباشد به یک سؤال ساده فکر کنیم: در آخرین موقعیتی که می‌توانستیم کمی حق دیگری را رعایت کنیم و نکردیم، چه‌قدر خشونت نهفته بود؟ و آیا می‌توانیم دفعه‌ی بعد، به جای منطق «یا من یا تو»، لحظه‌ای به «ما» فکر کنیم؟