زمامداران، تاریخ نمیخوانند!
✍ دکتر فریدون شایسته ،انجمن ایرانی تاریخ، شعبه گیلان
نادرترین خطاهای بشری، خطاهایی هستند که تنها یک بار رخ میدهند. بیشتراشتباهها تکراریاند؛ فقط نقشها عوض میشود و نامها. اما خطرناکترینِ این اشتباهها، آنهاییاند که از سوی زمامداران رخ میدهد؛ کسانی که بیش از همه باید حافظه تاریخی داشته باشند، و در عین حال بیش از همه از آن غافل میمانند. شوربختانه تجربه نشان داده است که قدرت، نهتنها چشمها را بر گذشته میبندد، بلکه نوعی توهم مصونیت میآفریند؛ گویی صاحب قدرت خواهد توانست از قوانین تغییرناپذیر تاریخ عبور کند. اما تاریخ، بیاعتنا به قدرت و مقام، کار خودش را میکند.
*ناپلئون، هیتلر و سپاهی که نامش «زمستان» بود نمونه کلاسیک این بیاعتنایی به تاریخ می باشد، ناپلئون درحمله به روسیه درسال ۱۸۱۲ با ارتشی نزدیک به ششصد هزار نفر، سرمست از پیروزیهای اروپایی، وارد سرزمینی شد که پیش از آن هم چند بار فاتحان بزرگ را بلعیده بود. روسها با تاکتیک «زمین سوخته»، شهرها و انبارها را تخلیه کردند و ناپلئون به جای یک پایتخت پیروزمندانه، شهری نیمهسوخته یافت. «ژنرال زمستان» ـ عنوانی که بعدها تاریخنگاران به سرمای کشنده روسیه دادند ـ راه بازگشت را به جهنم تبدیل کرد. از آن ارتش عظیم، کمتر از پنجاه هزار نفر زنده به فرانسه بازگشتند.
*یک قرن بعد، همین اشتباه ناپلئون با همان اعتمادبهنفس مرگبار، توسط هیتلررهبر آلمان نازی تکرار شد. هیتلربا عملیات بارباروسا در ۱۹۴۱ قرار بود طی سه ماه اتحاد شوروی را از پای درآورد؛ اما سرانجام در استالینگراد، جایی که «آنتونی بیوُر» آن را نقطه شکست قطعی نازیسم مینامید، ارتش آلمان نه در برابر ارتش سرخ، بلکه در برابر همان عوامل تاریخی شکست خورد که پیشتر ناپلئون را به زانو درآورده بود: زمین، مردم و زمستان روسیه.
*شکستهایی که پند نگرفتند پس از جنگ جهانی دوم نیز همین ناآگاهی تکرار شد. جنگ ویتنام برای آمریکاییها «درگیریای محدود» تصور میشد. اما آنان فراموش کردند فرانسویها پیش از آنان در همین سرزمین شکست خورده بودند. ایالات متحده گمان داشت تکنولوژی، بمبافکن و ناپالم جایگزین شناخت تاریخ و فرهنگ محلی میشود. اما آنگونه که «استنلی کارنو» مینویسد، ویتنام «جنگ ارادهها» بود، نه جنگ فناوری. نتیجه نیز همان شد که تاریخ پیشاپیش هشدار داده بود: ۵۸ هزار کشته و خروج تحقیرآمیز.
*اگر ناپلئون پند نگرفت،دونالد ترامپ رئیس جمهوری خودشیفته کنونی آمریکا،چگونه و چطور می بایستی در حمله به ایران پند می گرفت؟! او اگر تا پایان دوره اش زنده بماند،حیف است کابوسی را که از های و هوی هایش،برجامانده را در دفتر خاطراتش نیاورد! ونگوید که مردک بیچاره،ای کاش خودرا فراتر از باراک اوباما و جو بایدن،نمی دیدی!
*در تاریخ ایران هم نمونه های بس فراوانی داریم که زمامدارانش تاریخ آموز نبودند وبی توجه به تجارب فراوان تاریخی بی خیال از کنارآن عبور کرده اند که فقط اختصارا به چند نمونه در دوره قاجار وپهلوی نظری می اندازیم .در کتاب “خاطرات و خطرات” به روایت مخبرالسلطنه هدایت آمده است که ناصرالدین شاه قاجار دوست داشت برایش تاریخ بخوانند. همین شاه تاریخدوست، از تاریخشنوی لذت میبرد، اما تاریخآموز نبود. حاج سیاح را از شدت انتقادهایش فلج کرد، با کوبیدن کتاب “رساله یک کلمه” بر سر مستشارالدوله بهخاطر طرح اصلاحات کور ساخت و بزرگترین فرصت اصلاحات، یعنی امیرکبیررا ازمیان برداشت. در پنجاهمین سال سلطنتش، در اوج جشنها، با گلوله میرزارضا کرمانی کشته شد؛ درست در زمانی که تاریخ, خطر را سالها پیش گوشزد کرده بود.
*محمدعلیشاه نوه ناصرالدین شاه نیز گمان میکرد با توپ بستن مجلس میتواند زمان را متوقف کند. اما مشروطه، پیش از او زاده شده بود و پس از او ادامه یافت. شکست نظامی و فرار او با نام جعلی «خلیل بغدادی» نمونه دیگری از همان قانون تکرارشونده بود: بیتوجهی به تاریخ، هزینهای سنگین دارد.
*پدر و پسر پهلوی؛ تکرار یک سرنوشت در تاریخ معاصر ایران نیز همین الگو به کرات دیده میشود. رضاخان که با پشتیبانی انگلستان قدرت گرفت، هرگز نیاموخت قدرت خارجی نه دوست دائمی است و نه دشمن همیشگی. با آغاز جنگ جهانی دوم، همان کشوری که روزی او را بالا کشیده بود، در ۱۳۲۰ او را کنار گذاشت و راهی تبعید کرد.
*محمدرضاشاه نیز از این تاریخ عبرت نگرفت. پس ازکودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ امریکا او را دوباره بر تخت نشاند، اما اتکای بیش از حد وی به بیگانگان ،همان سرانجامی را رقم زد که بر پدرش رفته بود. در کنفرانس گوادلوپ در سال ۵۷تصمیم گرفته شد که دوره شاه به پایان رسیده است. ورود ژنرال هایزر به تهران آخرین هشدار بود. سرانجام، در دیماه ۱۳۵۷، همان اتفاقی رخ داد که تاریخ پیشتر گفته بود: محمد رضا شاه همچون پدرش ایران را ترک کرد وهمچون پدرش در غربت جان سپرد.
* تکرار حکایت این بیتوجهی به گذشته فقط در ایران و اروپا نیست. در قرن بیستم و بیستویکم نیز نمونههای مشابه فراوان است:
*موسولینی رؤیای احیای امپراتوری روم را داشت، اما شکستهای پیدرپی دراتیوپی و یونان نشان داد توهم تاریخگریزی، هر امپراتوری را ناگزیر فرو میپاشاند.
*اتحاد جماهیر شوروی با حمله به افغانستان در ۱۹۷۹ نادیده گرفت که این سرزمین «گورستان امپراتوریها»ست و انگلیس دو بار پیش از آن آزموده و شکست خورده بود. این جنگ، همانگونه که «سرژ روسو» میگوید، «میخ پایانی بر تابوت امپراتوری» شد.
*عثمانیها در جنگ جهانی اول با اعتماد به آلمان وارد جنگ شدند و نتیجه آن ، فروپاشی پس ازشش قرن حکومت بود.
*صدام حسین پس از پایان جنگ ۸ ساله با ایران با حمله به کویت در ۱۹۹۰ فراموش کرد که تغییر مرزها با زور، همواره واکنش جهانی را برمیانگیزد. نتیجه کار وی نابودی ارتش عراق، تحریمهای گسترده و سرانجام سقوط وآوارگی ودستگیری واعدام اوبود.
باتوجه به موارد فوق باید اذعان کردکه عبرتها ی تاریخی فراوان اند ولی عبرتگیرندگان اندک اند و مروری بر این نمونهها ـ از ناپلئون و هیتلر تا پهلویها، از ناصرالدینشاه تا صدام ـ نشان میدهد که تاریخ نه پدیدهای تزئینی است و نه قصهای برای سرگرمی. تاریخ مجموعهای از قوانین، هشدارها و الگوهاست. و هر بار که زمامداری بیتوجه به این الگوها تصمیم گرفته، کشورش هزینهای سنگین پرداخته است.این حقیقت را امیرالمؤمنین علی(ع)در یک جمله خلاصه کرده است:
«اکثرُ العِبَر و أقلُّ الاعتبار.» عبرتها فراواناند، اما عبرتگیرندگان اندک.
تاریخ بارها گفته است که قدرت، بدون آگاهی از گذشته، به سرعت به سرنوشت پیشینیان دچار میشود. اما گویی هنوز مردان و زنان قدرت، تاریخ نمیخوانند؛ یا اگر میخوانند، آن را جدی نمیگیرند و این، بزرگترین تراژدی تکرارشونده بشر است.
