کتاب نامه

هنر خوب زندگی کردن، هنر باشکوه مردن!

✍ مهدی کاکولی

مطلب این هفته‌ی کتاب‌نامه را قرار است به قلم بانویی بخوانید که دیگر در میان ما نیست. “زیبا دستجردی” نوزدهم دی ماه در ۳۳ سالگی از این دنیا رفت. بانوی کتاب‌خوانی که به‌طور مرتب با دنیای کتاب و ادبیات در ارتباط بود و با شور و اشتیاق، صفحه کلبه کتاب کلیدر را در اینستاگرام پیگیری می‌کرد. دو هفته قبل از مرگ، آخرین پیامش واکنش به کتابی از “علی‌محمد افغانی” بود. تصویری از “شلغم میوه بهشته” را استوری کرده بودیم و او نوشته بود این کتاب را حتی از “شوهر آهوخانم” بیشتر دوست دارد. کمی قبل‌تر پرفروش‌های هفته را معرفی کرده بودیم و او از میان آن‌ها “هنر زندگی کردن” را کادو می‌خواست و یک دنیا حسرت برای ما به یادگار گذاشت.‌ نمی‌دانستیم‌ قرار است هنر مردن را به ما بیاموزد. آن‌گونه تلخ، آن‌طور غم‌انگیز، آن‌قدر باشکوه.

یک برنامک اینترنتی معرفی کرده بودیم که چند سوال از مخاطب می‌پرسید و بعد به او می‌گفت شبیه کدام شخصیت دنیای داستان‌هاست. زیبا دستجردی شبیه شخصیت مادر خانواده “جود” در کتاب “خوشه‌های خشم” شده بود. نوشته بود: “با این که در مورد مادری توی سوال‌ها نبود ولی عجیبش اینه مادری برای من خیلی پررنگه و از هوش مصنوعی که پرسیدم میگه اگه ماجود در دنیای امروز بود یا یه زن کارآفرین می‌شد مثلا یا یه مادر مقاوم در دنیای سخت!” بله! قرار بود در این دنیای سخت، مادری مقاوم باشد اما نمی‌دانست گلوله‌ای ناجوانمردانه جانش را می‌ستاند و آرزوهایش را از او می‌گیرد. یادش گرامی.

 

یک یادگاری

زیبا دستجردی در میان نوشته‌های اینستاگرامی‌اش مطلبی نوشته بود درباره “توضیح مرگ برای کودکان”. برای دختر کوچولویش “جانان” که تازه امسال کلاس اولی شده و برای کودکانی دیگر که داغدار غم از دست دادن عزیزی می‌شوند. این مطلب را با هم می‌خوانیم.

 

توضیح مرگ برای کودکان

از زمانی که جانان بدنیا اومد هفته ای چندبار منو در حال گریه دیده که هر دفعه توضیحش این بوده که من دلتنگ بابا عبداله ام.

تابستون وقتی حاج خانوم مادر یکی از دوستان که زیاد دیده بودش فوت شد چون محیطش محیط بی تاب و پر از گریه زاری نبود جانان مدام حضور داشت. من در مورد مرگ با جانان صحبت کردم اینکه حاج خانوم خیلی خیلی مریض شده بود و بدنش طاقت بیماریش رو نداشت و متاسفانه فوت کرد. بدن رو توی خاک میذارن ولی روح حاج خانوم همیشه هست و کسانی که دوسشون داره رو میبینه. موقع تشییع دید که بدن رو توی خاک گذاشتن و محیط عزاداری رو دید.

موقعی که بابا رفت صبح زود بود فقط تونستم بیدارش کنم و بگم آقاجون حالش خیلی بد شده و بعد بردمش توی محوطه بیمارستان تا از حال فرهاد مطمئن بشم. بعد اون چند ساعت رو کنار الناز و عرفان بچه های عمه اش گذروند و بعد که محیط خونه آرومتر شد و من تونسته بودم خودمو کنترل کنم اومد.

 

نکته هایی که باید بدونید:

1-برای کودک از همون اول با قصه یا داستان شرح بدین که مرگ چی هست و قراره اوضاع خونه تا چندروز چطور باشه. هیچ موقع کودک رو توی محیط و موقعیتی که ازش آگاه نیست نبرین.

2-اگه موقعیت تشییع و عزاداری به صورتی هست که گریه های شدید غش زدن توی سر و صورت ….. نیست کودک همراه خودتون باشه.

3-جلو کودک گریه کنین و بگین که دلتون برای متوفی تنگ شده و ازش بخواین اگه دلش تنگ شد شما رو بغل کنه و جلوی گریه و اشکهاش رو نگیره

4-به کودک مدام یادآوری کنین که شما قرار نیست بمیرید، چون کودک اولین چیزی که به ذهنش میرسه اینه که مامان یا بابا یا حتى خودم می‌میریم حتما بهش بگین که کودک قراره عمر طولانی بکنه بزرگ بشه درس بخونه سرکار بره ازدواج کنه بچه دار بشه و شما توی تمام این مراحل کنارشین.

5-اگه کودک پرسید چرا آدمها می‌میرن از جمله‌ی چون خیلی خیلی پیر شده بود و خیلی خیلی بیمار شده بود استفاده کنین. طوری بگین که از پیری شما و بیماری خودش واهمه نداشته باشه و خیلی خیلی خیلی رو تکرار کنین.

6-هیچوقت به کودک نگین متوفی رفته پیش خدا؛ چون از خدا متنفر میشه که چرا عزیز منو برده پیش خودش. رفته مسافرت. چون منتظر برگشتش میمونه و جملات اینچنینی. جمله ای که من در مورد آقاجون بکار بردم این بود:

آقاجون خیلی خیلی خیلی مریض شده بود بدنش و ریه هاش طاقت تحمل بیماریش رو نداشتن و از پیش ما رفت بدنش رو توی خاک میذاریم ولی یادش همیشه تو قلب ما هست، آقاجون همیشه تو رو نگاه میکنه، جانان ما دلمون برای آقاجون خیلی تنگ میشه ولی حتما روح آقاجون تو رو نگاه میکنه با آنکه تو نمی بینیش…