درشماره پيش به ريشه وزادگاه دموکراسي پرداختيم واز نقص تجربه ي اوليه دموکراسي در آتن سخن گفتيم ودر انتها به دوران سخت براي دموکراسي درقرون وسطي اشاره اي کوتاه داشتيم . اينک در ادامه به سير دموکراسي درقرون سيزده تا پانزده ميلادي خواهيم پرداخت ونيزاشاره اي خواهيم داشت به دموکراسي درانگليس تا اواخرقرن هيجده ميلادي.
پايان سيطره پاپ وکليسا وسرآغاز عصر رنسانس وتجديد دموکراسي دراروپا
از اوايل قرن سيزدهم تا اواخر قرن پانزدهم ميلادي ،چند عامل راه را براي يک دگرگوني بزرگ وخروج از دوران تاريک قرون وسطي هموار ساخت .نخست پيشرفت کارهاي توليدي و کشاورزي و توسعه مبادلات بازرگاني و بوجود آمدن يک طبقه تاجر و ثروتمند که از فشار کليسا و حکومت هاي خودکامه زمانه خود سخت ناراضي بودند و در جستجوي راهي براي خارج ساختن خود از زير بار اين فشار بودند . دوم ظهور حکومتهاي سلطنتي مستقل و نيرومند در فرانسه و انگلستان و اسپانيا که نمي خواستند تحت نفوذ و سيطره ي پاپ ها بمانند و بالاخره شکاف در داخل قلمرو پاپها و اسقلال طلبي بعضي از اسقف ها و نمايندگان پاپ در کشورهاي اروپا يي که از حمايت سلاطين محل نيز برخوردار بودند.اين شکاف که به قيام «لوتر « در آلمان و»کالون» در فرانسه و قطع رابطه دربار انگليسي با پاپ انجاميد ،پروتستانيسم و مذهب انگليس را در برابر مذهب کاتوليک بوجود آورد و سقوط دوران قدرت و سيطره پاپ ها در واقع سرآغاز عصر رنسانس و تجديد حيات دمکراسي در اروپا بود .
سير تحول دمکراسي درانگليس
در انگلستان که دمکراسي را حتي در سالهاي تاريک قرون وسطي تجربه کرده بود،سير تحول دمکراسي با حوادث خونيني همراه بود که از آن جمله مي توان به قيام «کرامول» عليه چارلز اول پادشاه انگلستان در اواسط قرن هفدهم اشاره کرد .کرامول که در سال 1640 از «کمبريج «به نمايندگي پارلمان انگليس انتخاب شده بود در مقابل تحقير و بي اعتنايي پادشاه نسبت به پارلمان ،به تشکيل يک نيروي مسلح به طرفداري از پارلمان مبادرت نمود ،و نخستين بار در اکتبر سال 1642بين نيروهاي طرفدار پارلمان و سپاهيان شاه جنگي در گرفت که سرآغاز يک جنگ داخلي شش ساله انگليس بود .نيروهاي طرفدار پارلمان سرانجام بر سپاهيان شاه چيره شدند و چارلز اول در برابرپارلمان محاکمه و محکوم به اعدام شد .چارلز را روز 30ژانويه سال 1649گردن زدند .و اين اولين و آخرين باري بود که يک پادشاه در انگلستان به جرم مخالفت با اراده ي ملت با چنين وضع فجيعي اعدام مي شد . البته خود کرامول هم پس از آنکه قدرت را به دست گرفت به اين نتيجه رسيد که نمي تواند با پارلمان حکومت کند او با اين که عنوان پادشاهي را که از طرف پارلمان به وي تفويض شده بود رد کرد با عنوان فرمانرواي نگهبان يا lord protector که آن را مي توان قيم يا سرپرست هم معني کرد مدت پنج سال ،يعني تا دم مرگ خود با کمال قدرت بر انگلستان حکومت کرد و علاوه بر پارلمان قبلي که او را به اين سمت منصوب نموده بود پارلمان قبلي را هم که خود بوجود آورده بود منحل کرد جالب تر اينکه پس از مرگ کرامول پسرش ريچارد کرامول با همان عنوان پدر جانشين او شد ولي اين نوع حکومت موروثي جديد بيش از يک سال دوام نياورد.و مردم انگليس اين بار پسر پادشاهي را که گردن زده بودند با عزت و احترام بر تخت سلطنت نشاندند و چارلز دوم 25سال سلطنت کرد و پس از مرگ او سلطنت به پسرش رسيد .
دمکراسي انگلستان از اواخر قرن هفدهم سير معقول و طبيعي خود را طي کرد و با استقرار و تکامل حکومت پارلماني در اين کشور در فاصله قرن هاي هفدهم و نوزدهم از قدرت و اختيارات پادشاه بتدريج کاسته شد و در قرن بيستم پادشاه به صورت يک مقام کاملا تشريفاتي در آمد .
اما فرانسه که دوره ي رنسانس را در اوج قدرت پادشاهان خوکامه آغاز کرده بود بر اثر زياده رويهاي لوئي چهاردهم و لوئي پانزدهم و ضعف و ناتواني لوئي شانزدهم در سال 1789دستخوش طوفان و انقلاب شد اما انقلاب بزرگي که تحت شعار «آزادي و برابري و برادري «مي توانست بزرگترين پيروزي را براي ايده آل دمکراسي به بار آورد بر اثر زياده روي ها و خودخواهي ها و کينه ها و عقده ها و بالاخره کشمکش سردمداران انقلاب بر سر دولت به چنان آشوب و هرج ومرج انجاميد که مردم فرانسه 10سال بعد کودتاي ناپلئون بناپارت و بازگشت سلطنت را با آغوش باز پذيرفتند .
با وجود اين ترديدي نيست که انقلاب کبير فرانسه مهمترين نقطه ي عطف تاريخ دمکراسي و حکومت مردم بشمار مي آيد زيرا اين انقلاب در عين حال که به علت زياده روي ها و نقاط ضعف رهبران انقلاب به انحراف کشانده شد و زمينه را براي استقرار مجدد ديکتاتوري و حکومت فردي در فرانسه فراهم ساخت،نخستين اسناد مدون دمکراسي و حکومت مردم بر مردم را نيز به وجود آورد که بعد ها الگوي حکومت دمکراسي در کشورهاي ديگر و اسناد مربوط به حقوق بشر قرار گرفت
(منبع: طلوعي محمود،خواندني هاي تاريخي ،انتشارات دستان ، چاپ اول ، تهران 1372)
