وقتی خانه، پناه نیست
نوجوانان را باید بشنویم
✍ بهناز داودی
گاهی یک خبر، فقط یک خبر نیست؛ زخمی است که بر وجدان یک شهر مینشیند. حادثه تلخ جانباختن دختر نوجوان نیشابوری در هفته های گذشته ، صرفنظر از جزئیات آن که باید بر اساس گزارشهای رسمی و با احترام به حریم خصوصی خانواده بررسی شود، بار دیگر جامعه را با پرسشی روبرو کرده است؛ آیا ما صدای نوجوانان خود را میشنویم؟
اگر آنچه در گزارشهای رسمی مطرح شده، یعنی نقش اختلافات خانوادگی در این حادثه، درست باشد، باید بپذیریم که این اتفاق تنها یک تراژدی خانوادگی نیست. این حادثه، هشداری اجتماعی است؛ هشداری که میگوید گاهی بحرانها سالها در سکوت رشد میکنند و تنها در پایان، همه متوجه عمق آن میشوند .
در فرهنگ ما، خانواده همواره مقدسترین نهاد اجتماعی معرفی شده است. خانه باید جایی باشد که فرزند، فارغ از هر موفقیت یا شکست، احساس امنیت، پذیرش و محبت کند. اما واقعیت این است که همه خانهها، پناهگاه نیستند. گاهی فشارهای اقتصادی، مشکلات روحی والدین، اختلافهای حلنشده، خشونت کلامی، کنترل افراطی یا حتی ناآگاهی از شیوه صحیح گفتوگو، فضای خانه را به محیطی پرتنش تبدیل میکند؛ محیطی که بیش از همه، نوجوانان از آن آسیب میبینند.
نوجوانی، دورهای پیچیده و حساس است. مغز هنوز در حال رشد است، هویت در حال شکلگیری است و احساسات با شدتی تجربه میشوند که شاید برای بزرگسالان قابل تصور نباشد. نوجوان ممکن است از نظر جسمی بزرگ به نظر برسد، اما از نظر هیجانی هنوز به حمایت، درک و همراهی نیاز دارد. او در این سن بیش از هر چیز به این اطمینان احتیاج دارد که کسی بدون قضاوت، حرفش را خواهد شنید.
متأسفانه در بسیاری از خانوادهها، گفتوگو جای خود را به دستور دادن داده است. والدین از سر دلسوزی، بیشتر سخن میگویند تا گوش دهند. نوجوان نیز کمکم یاد میگیرد احساساتش را پنهان کند. فاصلهای شکل میگیرد که شاید در ظاهر دیده نشود، اما هر روز عمیقتر میشود. این فاصله، گاهی از هر اختلافی خطرناکتر است.
از سوی دیگر، جامعه ما هنوز سلامت روان را به اندازه سلامت جسم جدی نگرفته است. اگر نوجوانی دچار تب شود، خانواده او را نزد پزشک میبرد؛ اما اگر همان نوجوان هفتهها غمگین باشد، منزوی شود، از زندگی لذت نبرد یا نشانههای اضطراب و افسردگی را بروز دهد، بسیاری از خانوادهها آن را به «سن و سالش» یا «لوس شدن» نسبت میدهند. مراجعه به روانشناس نیز هنوز برای برخی با احساس شرمندگی همراه است؛ گویی کمک گرفتن، نشانه ضعف است، نه مسئولیتپذیری.
در چنین شرایطی، نوجوانی که احساس میکند در خانه شنیده نمیشود، در مدرسه کسی او را درک نمیکند و در جامعه نیز فضایی برای بیان احساساتش ندارد، ممکن است خود را در بنبستی ببیند که بزرگسالان از بیرون آن را نمیبینند. این به معنای آن نیست که هر اختلاف خانوادگی به یک فاجعه ختم میشود؛ اما به این معناست که هیچ اختلافی نباید آنقدر عادی تلقی شود که آثارش بر روان فرزندان نادیده گرفته شود.
مدرسه نیز در این میان نقشی تعیینکننده دارد. مدرسه فقط محل آموزش ریاضی و ادبیات نیست؛ باید جایی باشد که دانشآموز احساس امنیت روانی کند. مشاور مدرسه نباید صرفاً برای انتخاب رشته یا حل مسائل آموزشی باشد. او باید فرصت کافی برای گفتوگو با دانشآموزان، شناسایی نشانههای بحران و ارتباط مؤثر با خانوادهها داشته باشد. بسیاری از نوجوانان، پیش از رسیدن به نقطه بحران، نشانههایی از رنج خود بروز میدهند. پرسش این است که آیا ما این نشانهها را میبینیم؟
از سوی دیگر، نباید همه مسئولیت را بر دوش خانوادهها گذاشت. فشارهای اقتصادی، کاهش کیفیت روابط اجتماعی، کمبود امکانات فرهنگی و تفریحی برای نوجوانان، نگرانی از آینده، رقابتهای فرساینده آموزشی و تأثیر بیوقفه فضای مجازی، همگی بر سلامت روان نسل جدید اثر میگذارند. نوجوان امروز با چالشهایی روبهروست که شاید نسلهای پیشین هرگز تجربه نکرده باشند. بنابراین، پاسخ به این چالشها نیز باید متناسب با واقعیت امروز باشد، نه بر اساس نسخههای دیروز.
یکی از مهمترین نیازهای جامعه ما، آموزش مهارتهای زندگی است؛ مهارت گفتوگو، مدیریت خشم، حل تعارض، همدلی و کنترل هیجان. این مهارتها نباید تنها در کتابهای درسی یا کارگاههای محدود باقی بمانند. خانواده، مدرسه، رسانه و نهادهای فرهنگی باید به صورت مستمر درباره آنها آموزش ببینند و آموزش دهند. بسیاری از بحرانهای خانوادگی، نه از بدخواهی، بلکه از ناتوانی در برقراری ارتباط سالم ناشی میشوند.
نیشابور، شهری با پیشینهای درخشان در فرهنگ و اندیشه است. شهری که قرنها پیش، اندیشمندانی چون خیام و عطار از دل آن برخاستند و درباره انسان، زندگی و معنای زیستن سخن گفتند. امروز نیز این شهر میتواند پیشگام توجه به سلامت روان نوجوانان باشد. شوراهای محلی، آموزش و پرورش، دانشگاهها، مراکز مشاوره، رسانههای محلی و سازمانهای مردمنهاد میتوانند دست به دست هم دهند تا گفتوگو درباره سلامت روان از حاشیه به متن زندگی مردم بیاید.
هیچ یادداشتی نمیتواند اندوه یک خانواده را کم کند و هیچ تحلیلی، جای خالی یک فرزند را پر نخواهد کرد. اما اگر این حادثه تلخ بتواند ما را وادار کند که بیشتر گوش دهیم، کمتر قضاوت کنیم، اختلافهای خانوادگی را جدیتر مدیریت کنیم و سلامت روان نوجوانان را به اندازه سلامت جسمشان مهم بدانیم، شاید از دل این اندوه، تغییری هرچند کوچک آغاز شود.
امروز بیش از هر زمان دیگری، نوجوانان ما به شنیده شدن نیاز دارند. نه شنیده شدنی همراه با نصیحت، سرزنش یا مقایسه، بلکه شنیده شدنی همراه با احترام و همدلی. گاهی یک گفتوگوی صمیمانه، یک آغوش، یک جمله ساده مانند «هر اتفاقی بیفتد، من کنار تو هستم» یا مراجعه بهموقع برای دریافت کمک تخصصی، میتواند مسیر یک زندگی را تغییر دهد.
شاید مهمترین درس این روزهای تلخ همین باشد؛ پیشگیری از چنین حوادثی، از بیمارستان یا دادگاه آغاز نمیشود، بلکه از خانهها، کلاسهای درس، گفتوگوهای روزمره و توجه صادقانه به حال نوجوانان شروع میشود. آینده هر شهر، در گرو امنیت روانی فرزندان آن شهر است. اگر میخواهیم نیشابور، شهری برای زندگی، امید و بالندگی باشد، باید از همین امروز، سلامت روان نوجوانان را به یکی از مهمترین دغدغههای خود تبدیل کنیم؛ زیرا هیچ موفقیتی، هیچ پیشرفتی و هیچ افتخاری، جای خالی حتی یک نوجوان را که میتوانست بماند و زندگی کند، پر نخواهد کرد.
