معلمی؛ زیستن در مرزِ سکوت و صدا

روایت یک استاد از روزهای ناتمام

 

✍ آسیه امینی

*چو شمع، سوختم و روشنی فزودم باز نه از برای خودم، از برای فردای راز* هر سال اردی بهشت ماه به فرخنده هفته معلم که می‌رسیم، تقویم تنها گلنشان به یک عدد نیست، اما در قلب من، برگی از سال‌ها تجربه ورق می‌خورد؛ سال‌هایی که نه تنها تدریس کرده ام، بلکه زیسته‌ام، شنیده‌ام، شکسته‌ام و دوباره ساخته‌ام—همراه با دانشجویانی که هرکدام جهانی درون خود دارند. من معلم دانشگاهم و نه فقط به این معنا که در کلاس می‌ایستم و مفاهیم را منتقل می‌کنم، بلکه به این معنا که هر روز، در برابر آینده می‌ایستم. آینده‌ای که آنرا را در نگاه دانشجوها می‌بینم؛ در سوال‌هایشان، در تردیدهایشان، و گاهی در سکوتی که بیشتر از هر پاسخی حرف دارد.  و اما  این روزها! همه‌چیز شکل دیگری گرفته است. کلاس‌ها دیگر آن عطر آشنای تخته و صندلی را ندارند. صداها از پشت شیشه‌های سرد عبور می‌کنند و تصویرهایی که گاهی یخ می‌زنند، و فاصله، چیزی فراتر از متر و کیلومتر شده است. فاصله، حالا میان دل‌ها افتاده؛ میان آنچه می‌خواهیم منتقل کنیم و آنچه واقعاً می‌رسد. از پشت یک صفحه، صداهایی را می شنوم که گاهی فقط نامی هستند در یک فهرست. نام‌هایی که نمی‌دانم در چه اتاقی نشسته‌اند، در چه حالی گوش می‌دهند، یا اصلاً گوش می‌دهند یا نه. و با این حال، شروع می‌کنم به توضیح دادن. به ساختن پلی نامرئی میان خودم و آن‌ها. این ایام ذهنم از تشبیهی غریب آکنده شده که معلمی، در این روزها، شبیه راه رفتن روی مه است. نه زمین و آسمان را می‌بینی، نه مقصد را. فقط می‌دانی که باید ادامه بدهی.

راستش را بخواهید بیرون از این صفحه‌های سرد تکنولوژی، صدای آرامشی از جهان شنیده نمی شود، خبرها غرق در موج سهمناک ابهام، دل‌ها در هاله ای از تشویش، و زندگی، شبیه ایستادن در تردیدی طولانی بودن است تا حرکت. در چنین زمانه‌ای، درس دادن، فقط انتقال دانش نیست؛ بلکه نوعی مقاومت و ایستادن در برابر فراموشی، در برابر فروپاشی آرام معنا است. به کرات در بحبوحه تدریس، مکث کرده‌ام؛ البته نه برای پیدا کردن واژه و توجیهی علمی، بلکه برای جمع کردن خودم. برای اینکه صدا، لرزش نداشته باشد. برای اینکه آن‌سوی خط، کسی احساس نکند که جهان تا این اندازه ناپایدار شده است.  این ها را می گویم ، اما دانشجوهایم شاید ندانند، که از آن‌ها یاد می‌گیرم، از صبرشان، از امید به ادامه دادنشان ، از اینکه علیرغم این شرایط، هنوز می‌پرسند، هنوز مطالعه می کنند، هنوز امید کوچکی را نگه داشته‌اند. و همین، مرا وادار می‌کند که ادامه بدهم. اما حقیقتی وجود دارد و اینکه حرفه معلمی، با همه این لطافت و عمق، بیش از آنچه دیده می‌شود، سنگینی به دوش دارد، سنگینی دیده و شنیده نشدن و اینکه همیشه از وی انتظار دارند که «بسازد»، بی‌آنکه خودش فرصتی برای ساخته شدن داشته باشد. سوالی که تار و پودش با حقیقتی تلخ بافته شده وجود دارد: از معلم، انتظار ساختن آینده را داریم ولی آیا حالِ او را دیده‌ایم؟ به این سوال فکر کرده اید چرا جایگاه معلم، در دامنه کلمات تا این اندازه بلند است، اما در واقعیت، همین اندازه تنها. چرا احترام، بیشتر شباهت مناسبت را تا جریانی دائمی دارد؟  گلایه نمی‌کنم؛ تنها روایت حقیقت وضع موجود را می کنم.  روایت فردی که هر روز، با تمام خستگی‌ها، باز هم جمله اول را می‌گوید، که حتی در ظلمانی ‌ترین لحظات، سعی می‌کند مفهوم «روشنایی» را توضیح بدهد. پس به همین دلیل است که معلم باید دیده شود، نه تنها در یک هفته ی در قالب پیام، بلکه این  توجه و دیده شدن باید تا ژرفای تصمیم ها پررنگ باشد.  به‌عنوان یک معلم دانشگاه، بارها شاهد این بوده ام  که چگونه یک جمله تنها یک جمله، نوری در مسیر تاریکی دانشجوها می تاباند. با دل و جان درک کرده ام که اگر معلم باشد، رنگ آرامش و اقتدار جهان، به نیلگون ترین آبی آسمان می گراید و اگر شنیده شوند، نسل ها بهتر و بیدارتر می شنوند.

وقتی دانشجویی، بعد از مدت‌ها، جمله‌ای می‌نویسد که نشان می‌دهد متوجه شده است یا زمانی که سوالی پرسیده می‌شود که نشان از بیداری دارد؛ آن لحظات، به مثل نفس کشیدن در هوای پر طراوت است. ۱۲ اردی بهشت، فرخنده روز معلم است، اما برای من، این روز، نه جشن است و نه توقف و درجا زدن بلکه بیشتر شبیه مکثی کوتاه است در میانه مسیری پر پیچ و خم. مکثی برای دیدن، برای فکر کردن، برای گفتن این جمله ساد که هنوز اینجاییم. با تمام فاصله‌ها، با تمام خاموشی‌ها، با تمام ناپایداری‌ها— و اگر روزی، نوری فروزان بخش جهان شد، شاید کورسویی از این نور، از همین دست‌های بی‌ادعا عبور کرده باشد. *و شاید تنها چیزی که می‌خواهیم، این باشد که این نور، دیده شود*