یادنامه ای برای طهرانچی، حافظه ی ِخاموش نیشابور
ستون سمت راست صفحه چراغ راه خیام نامه ، با نام « نیشابور در زمانهای دورتر »در ، مدتی نزدیک به پنج سال به قلم مردی که خود حافظه تاریخی نیشابور محسوب می شد، نگاشته می شد .این ستون همیشه استوار یکی از پرمخاطب ترین ستون های صفحه چراغ راه خیام نامه بود . امروز این ستون نشریه به یاد مردی سفید مانده است که «نیشابورِ گذشته های دورتر» را نه در کتابها، بلکه در حافظهی زندهی خود حمل میکرد؛ پژوهشگری مردمی، فرهنگیِ آرام و معلمی اثرگذار که روایتهای شهر را از فراموشی نجات داد.
او از آن دست آدمهایی بود که شهر را «میدانند» نه از سر مطالعهی صرف، بلکه از سر زندگیکردن. نیشابور برای او مجموعهای از خیابانها و ساختمانها نبود؛ شهری بود پر از صدا ،نام، بو و خاطره. وقتی از بازار سرپوش سخن میگفت، تصویر سقفهای کوتاه، حجرههای نیمهتاریک و گفتوگوی کاسبهایی زنده میشد که هرکدام بخشی از حافظهی جمعی شهر بودند. بازار، در روایت او، قلب تپندهی نیشابورِ قدیم بود.
در میدان محلوجفروشان وبازار سرپوش، نبض دادوستد سنتی شهر میزد؛ جایی که اقتصاد، اخلاق و اعتماد درهم تنیده بودند. او میدان گلشن یا به تعبیری میدان محلوج فروشان را نه فقط بهعنوان یک نقطهی جغرافیایی، که بهمثابه یک نهاد اجتماعی به یاد داشت. وقتی از کاروانسرای شیردار می نوشت خود را در میان ازدحام بار ومسافرانی می دید که خسته وکوفته مسافت های دور ونزدیک را با بار وبنه درنوردیده وآمده بودند تا کالای خود را بفروشند ونیازهای روزانه را برای خانواده خریداری کنند.کوچهی غیبالله در حافظهی او گذری ساده نبود؛ کوچهای بود پر از نام آدمهای جور واجور، نشستنهای عصرگاهی، و خاطراتی که از زبان قدیمیترها شنیده و بیکموکاست حفظ کرده بود.
از دروازهی عراق که سخن به میان میآمد، نیشابور دوباره به چهارراه تاریخ بدل میشد؛ شهری در مسیر رفتوآمد کاروانها، محل تلاقی راهها و فرهنگها. حمام مرمرواقع در بازار سرپوش وحمام گلشن واقع در درمیدان محلوج فروش ها نیز در روایتهایش تنها بنایی تاریخی نبود؛ بلکه مکانی بود برای شنیدن خبرها، شکلگرفتن گفتوگوها و دیدن چهرهی واقعی جامعه در روزگاری که حمام، رسانهی غیررسمی شهر به شمار میرفت.
او حافظهی تاریخ شفاهی نیشابور بود؛ آرشیوی زنده و بیادعا. روایتهایش از« نیشابور زمانهای دورتر»، حاصل سالها شنیدن، مقایسهکردن و دقیقبودن بود. میدانست کدام محله در چه دورهای رونق گرفت، کدام گذر چرا فراموش شد و کدام نام چگونه از زبان مردم افتاد.
طهرانچی در کنار این نقش فرهنگی، سالها نیز معاون دبیرستان خیام بودکه قدیمی ترین دبیرستان شهر محسوب می شد وخود نیز از نخستین دانش آموزانش به شمار می رفت .وی مدیری آرام، منظم و معلممنش. برای نسلهای متعدد دانشآموزان، چهرهای آشنا و قابل اتکا به شمار میرفت؛ کسی که بیهیاهو، اما مؤثر، در شکلگیری نظم و اخلاق آموزشی نقش داشت. حضورش در فضای مدرسه، یادآور نسلی از فرهنگیان بود که اخلاق وآموزش را رسالت میدانستند، نه صرفاً شغل.
وجه دیگر زندگی او، پیوند عمیق با ورزش وبه ویژه با ورزش باستانی و زورخانه ای بود. بهعنوان صاحبِ ضرب و زنگ، نقش او فراتر از همراهی یک ورزش آیینی بود. ضرب دستهایش، ریتم تاریخ و اخلاق پهلوانی را زنده نگه میداشت. او بهدرستی باور داشت که زورخانه، فقط محل ورزش نیست؛ مدرسهی جوانمردی و بخشی ازهویت فرهنگی نیشابور است.
حاصل این دغدغه و شناخت، در کتاب «تاریخ ورزش نیشابور،سیری در ورزش زورخانه ای وکشتی پهلوانی» ماندگار شد؛ اثری که نهتنها به ثبت تاریخ یک ورزش، بلکه به حفظ بخشی از حافظهی فرهنگی شهر کمک کرد. کتاب او تلاشی آگاهانه برای نجات میراثی است که اگر ثبت نمیشد، شاید بهتدریج در سکوت فراموشی محو میگشت.
امروز جای طهرانچی درجای جای نیشابور و کوچهها و محلههای آن خالی است؛ در بازار سرپوش،بازار نو،میدان باغات ،فلکه خیام وحافظ و میدان محلوجفروشان، کوچهی درخت هفت برارو ،غیبالله، و دروازهی عراق و سکوت حمام مرمر. اما روایتهایش همچنان زندهاند؛ در زبان قدیمیترها، در خاطرهی شاگردان، در ضرب زورخانه و در صفحات کتابی که از او به یادگار مانده است.
این ستون، به احترام مردی که خود حافظهی شهر بود، سفید مانده است؛ سکوتی معنادار برای فقدانی بزرگ.
یادش درحافظهی نیشابور ماندگار باد.
