مجید نصرآبادی
رمان یکی از پرمخاطبترین کتبی است که علاقمندان به کتابخوانی پیگیر خوانش آن هستند. رمان از محبوبترین کتابهای است که نزد عوام و خواص کتابخوان از محبوبیت ویژهای برخوردار است. پرفروشترین کتابهای منتشره سال پس از کتب مقدس، آثار حیطهی ادبیات داستانی هستند. همیشه ناشران بیشترین سرمایهگذاری را در حوزۀ ادبیات داستانی انجام میدهند.معمولاً برخی ازآثار در نزدعامۀ کتابخوان از اقبال ویژۀ برخوردارند وجزو پرفروشترینهای سال قرار میگیرند. گونهای ذوقی ادبی درجهانِ عامۀ کتابخوان شکل گرفته است که سعی در صورت بندی خود دارد. ذوقی ادبی عامۀ کتابخوان با ذوقی ادبی خواص کتابخوان متفاوت است. یکی از عواملی که نقش تعیین کننده در صورتبندی ذوقی ادبی عامۀ کتابخوان دارد، ناشران و منتقدان میباشند. همیشه عواملی از جمله منتقدین و ناشرین، سعی در صورتبندی ذوق ادبی عامۀ کتابخوان دارند. بازار نشر کتاب نیز از مناسبات حاکم بر اقتصاد به دور نیست. تبلیغ یک کتاب و تحمیل آن به خوانندگان، سعیی بلیغ است که بسیاری از ناشران و سرمایهگذاران صنعت نشر در جهان، بر روی آن کار میکنند. گردش مالی که در این صنعت وجود دارد کم از سایر حوزههای دیگر اقتصاد نمیباشد.
صنعت نشر هم همانند سایر حوزههای اقتصادی دیگر، باید به فکر روشهای خلاقانهای باشد تا چرخش بچرخد. البته فعالان این حوزه که همیشه از نخبگان و خلاقان جامعه هستند، طبعاً در راستای نجات صنعت نشر از رکود اقتصادی، حلیتی در آستین دارند. در جریان کتابسازی و تشویق مردم به کتابخوانی، همیشه تکنیکهای بسیاری وجود دارد: می توان یک اثر را به چند بخش تقسیم کرد؛ طرح جلدهای زیبا کار کرد؛ صحافی آن را تغییر داد؛ از مترجمین متفاوت استفاده کرد؛ بازار نقد اثر را داغ کرد؛ شیوه های فروش را تغییر داد؛ له و علیه یک اثر جار و جنجال به راه انداخت و…. البته این داستان به همین جا ختم نمی شود چرا که بیشتر این تکنیکها در مورد عامۀ کتابخوان جواب میدهد و خواص را خیلی نمیتواند تحت تاثیر قرار دهد. پس باید برای این گروه هم ترفندی اندیشیده شود.
برای این که خواص کتابخوان را تشویق به خوانش کتابهای فلسفی کنیم، می توان آثار بزرگان فلسفه را سادهتر کرد و کتابهایی با عنوان«قدم اول» طراحی کرد. از آن روی که همه علاقمند به خواندن تاریخ فلسفه نیستند باید «دنیای سوفی» یوستین گودری باشد تا خواص را جذب خود کند. برای علاقمند کردن به خواندن آثار مولوی، پیشنهاد خواندن «ملّت عشق» الیف شافاک را میدهند و اگر دوستدار فهم فلسفۀ نیچه هستید، بهتر است که کتاب «وقتی نیچه گریست» اروین د. یالوم را بخوانید. البته وجود این گونه از کتابها بیتاثیر در علاقمند کردن جامعۀ هدف به سوی یک حوزۀ مخصوص نیست، اما یکی از مهمترین آفاتش، تقلیلگرایی است.
همیشه یک سری از کتابها هستند که نقش واسط را ایفا میکنند تا علاقمندان یک حوزه را به حوزۀ دیگر پرتاب کنند. یکی از مهمترین این حوزهها، ادبیات داستانی است که گاه از پس آن سینما نیز به دنبال میآید. نویسندگانی هستند که برای تسهیل فهم یک مفهوم اصیل فلسفی، ادبیات داستانی را دستمایۀ میانجیگری میکنند تا خوانندگان را بیشتر با آن مفهوم آشنا سازند. برخی از نویسندگان با تقلیلگرایی یک مفهوم، از اعتبار آن مفهوم میکاهند و آن مفهوم را تا درجاتی نازل، فروکاسته و هم اعتبار گونۀ ادبی داستان را با چالش مواجه میکنند.
تاریخ مکتوب شاهدی بر این مدعاست که کتبی از این دست را تا به این قرن ندیده است. حداقل نگارنده اطلاعی از این قبیل رمانهایی ندارد که سوژه و کاراکترهایش شخصیتی فلسفی باشد. یکی از خصیصههای صنعت نشر و نویسندگان این قرن، فروکاستن مفاهیمی است که نویسندگان آن آثار خود هیچگاه در پی چنین رویکردی نبودند و اگر شارحانی وجود داشتند که این آثار را ساده نویسی میکردند اما در پی کمیک کردن آن آثار نبودند. از این منظر کمیک میشوند که اگر بنا بود فیلسوفی مفهومی را فروکاهد به مفهومی دیگر و به خوانندگانش تحویل دهد، حتماً خود از عهدهاش برمیآمد.
کتاب «وقتی نیچه گریست» اروین د.یالوم یکی از این دست آثاری است که نقش میانجیگری میان فلسفه و روانکاوی را به مدد داستان، بازی میکند. چند سالی است که اروین د.یالوم به یاری آثار منتشره در حیطۀ روانکاوی اگزیستانسیال در میان روانکاوان نامی شناخته شده است. یالوم پس از انتشار کتاب «روانکاوی اگزیستانسیال» که در پی معرفی این شاخه از روانکاوی انسانگراست، دست به انتشار کتاب «وقتی نیچه گریست» زد. در حقیقت بنا بود که «وقتی نیچه گریست» اثری در تایید کتاب «روانکاوی اگزیستانسیال» باشد. نویسنده با استفاده از مدیوم روایتگری در پی آشناسازی خوانندگان با روانکاوی اگزیستانسیال است و از این منظر، زندگی شخصی فیلسوفی را نیز دست مایۀ داستانسرایی خویش نموده است.
«روانکاوی اگزیستانسیال»، خود در زیر سایۀ دو مکتب بزرگ «روانکاوی» و «اگزیستانسیالیسم» قرار گرفته است. بزرگان روانکاوی چون یوزف برویر و زیگموند فروید و بزرگان اگزیستانسیالیسمی چون مارتین هایدگر و ژان پل سارتر، آثارشان نشان دهنده آن چیزی است که در کتابهای اروین د. یالوم میگذرد. یالوم خود نیز بر این مدعا صحه گذاشته است و می داند که برای حرفهایهای روانکاوی و فلسفه، چیزی نو و در خور توجه ندارد بلکه برای عامۀ کتابخوان است که آثارش مورد توجه است.
مهمترین کتاب یالوم «روانکاوی اگزیستانسیال» تلفیقی از دو جریان «روانکاوی» و «اگزیستانسیالیسم» است و کتاب «وقتی نیچه گریست» نیز تلفیقی از «روانکاوی اگزیستانسیال»، فلسفه و زندگی «نیچه» و روایتگری است. اما از آنجایی که تمامی داستانهایی که دربارۀ زندگی شخصیتهای تاریخی نوشته میشود، گونهای داستان است و نه تاریخنویسی، پس باید به مولفۀ تخییل و نقش آن در داستان توجه کرد. در کتاب «وقتی نیچه گریست» خواننده الزاماً با زندگی واقعی نیچه روبهرو نیست – هرچند که یالوم این نکته را گوشزد کرده است – و با تخییل یالوم مواجه است که زندگی واقعی دو شخصیت تاریخی – برویر و نیچه – را دستمایۀ خلق رمانی کرده است. پس الزاماً زندگی نیچه در کتاب «وقتی نیچه گریست»، زندگی واقعی فیلسوف نیست، بلکه رونوشتی داستانی از زندگی نیچه است که آمیخته با تخییل است. اگر کسی خواهان دست یافتن به زندگی نیچه است، نباید کتاب «وقتی نیچه گریست» را منبع علمی این اطلاعات قرار دهد و حتی آنکه خواهان فهمی از «روانکاوی اگزیستانسیال» است نیز نمی تواند کتاب «وقتی نیچه گریست» را منبعی قابل اعتماد بداند. کتاب «وقتی نیچه گریست» نه منبعی قابل اعتماد برای زندگی و فلسفۀ نیچه است و نه منبعی قابل اعتماد برای فهم «روانکاوی اگزیستانسیال»، چرا که این اثر تنها قرارست که یک رمان باشد و هرچند که یک رمان خوب نیز نیست. یالوم در کتاب «وقتی نیچه گریست» سرگردان از به دنبال کردن مفاهیمی چون «روانکاوی اگزیستانسیال» و «فلسفۀ نیچه» است و نتوانسته است که رمانی زیبا و در خور توجه بیافریند چرا که بیش از دو سوم اثر به شرح مکالمات میان نیچه و برویر می گذرد. واقعاً تکلیف خواننده مشخص نیست که آیا دارد داستان میخواند یا فلسفه میآموزد یا «روانکاوی اگزیستانسیال» را یاد میگیرد.
ادبیات داستانی باید به خود وفادار باشد و سعی کند که ادبیّت خویش را از دست ندهد، داستان با فیلم یکی نیست و آثار اقتباسی سینما نیز ادبیّت داستان را ندارد. ادبیات داستانی بنا نیست که علم تاریخ، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و سایر علوم دیگر باشد بلکه ادبیات خود یک هنر ادبی مستقل است و باید به ادبّیت خویش متعهد باشد و نه به سایر علوم. سایر شاخه های علوم انسانی خود به راحتی میتوانند، مسایل و مفاهیم مورد کاربردشان را در همان ظرف علم خویش مطرح کنند و نیازی به وارد شدن به حیطۀ ادبیات نیست، آن هم به شکلی تخصصی. خواننده داستان دوست دارد که داستان بخوانند نه علم فلسفه، روانکاوی، جامعه شناسی و… او دوست دارد که لذت خواندن داستان را درک کند و نه این که دست مایۀ آموزشی یک علم دیگر شود. اما حتماً می توان از تمامی علوم انسانی در زیرلایههای داستان استفاده کرد تا آنجایی که روایتگری را مخدوش نسازد و لذت خوانش داستان را از بین نبرد. وقتی آثار داستایفسکی را میخوانید، حس نمیکنید که با علم روانشناسی مواجه هستید بلکه رهیافت روانکاوانۀ داستایفسکی است که در زیرلایههای اثر قرار گرفته است بنحوی که نیچه را وادار میکند که داستایفسکی را بستاید به خاطر این که به او روانشناسی را آموخته است به گونه ای که از سایر روانشناسان نیاموخته. درست است که بسیاری از زمینههای علوم دیگر انسانی در ظرف ادبیات جای گرفتهاند اما باید به گونهای باشد که نقشویژه ادبیات را که لذت خوانش روایت است را مخدوش نسازد. نباید در اثر ادبی صبغۀ روانشناسی، جامعهشناسی، فلسفه و… بر صبغۀ روایتگری غالب آید.
اگر نیچه زنده بود اشکش از خواندن کتاب «وقتی نیچه گریست» یالوم در میآمد چرا که این اثر نه روانکاوی است، نه فلسفه است و نه داستان زندگی نیچه.
