محمد اکبري

کارشناس ارشد ادبيات فارسي/

بر فراز گنبد عطار تا چرخي زدم

آسمان شهر نيشابور با من قصّه گفت

سرزميني که تاريخ کهني را به دوش کشيده؛ هراسناک از هر حادثه اي ، در دامن بزرگان و دانشمنداني نامي پناه آورده. شهري که در مقام فرهنگي ، علوم و معارف ديني ، سرآمد و برتر بود.

در اين باره استاد فروزانفر در مقدمه ترجمه رساله قشيريه آورده:

«….. عده زيادي از فقها و مفسرين و نيز حُکما و علماي رياضي و متکلمين از فرقه هاي مختلف و مشايخ صوفيه ، در اين شهر به نشر علوم و ادب و تربيت اخلاق و تهذيب نفس مشغول بودند و مجالس درس و بحث و نظر و وعظ همه روزه داير بود و مردم گروه گروه در اين مجالس حضور مي يافتند؛ دانش مي آموختند و معرفت مي اندوختند…»

عطار از شاخص ترين  کساني بود که در اين سرزمين وسيع علمي و ديني ، توانست رشد و نمو کند.

جهان فکري عطار چنان وسيع و پر دامنه  است که فقط لفظ و وزن در برابر عمق مفاهيم و سخنان حکيمانه بي تاب و کم مايه مي نمايند. او آنگاه که در باره ناپايداري دنيا سخن مي گويد بيش و پيش از همه به شعور واقف است نه شعر و شاعري. در حقيقت مرکز توجه او انسان و جهان و خداوند است و تمام دغدغه  ي او تبيين ارتباط اين سه با هم و ارائه تصويري روشن از اين مقولات است.

مثنوي هاي او شهري است پر از قصّه و حکاياتي مملو از معرفت، سخناني از زبان علما و کساني که چيزي براي از دست دادن ندارند؛ نکته هايي را مي گويد که امروز به ندرت با آن روبه رو مي شويم. از آن جمله:

«پيري خارکش در مقابل محمود غزنوي مي ايستد . مُلک و مال او را اندوخته اي حرام مي داند و او را به باد طعن و ملامت مي گيرد که با وجود مال و مُلک بسيار روز و شب از مال درويشان مي خورد و به زخم چوب از مردم آن چه را متعلق به آنهاست به قهر و خشونت مي ستاند»(مصيبت نامه)

در نظر عطار شعر و شاعري فرع و ظرف است و آنچه اصل و اساس است ، انسان است و نوع نگاه او به جهان و خداوند.

«منطق الطير نوعي سفر در درون است و آگاهي بخشيدن به انسان که هر چه هست تويي و هر چه هست در جان و روان تو نهفته است. رمزگشايي سفر مرغان، در ساده ترين و ابتدايي ترين بيان، همين است و جز اين نيست. در مصيبت نامه نيز، سالکِ فکرت از پسِ آن همه جستجوها و پرسش ها، سرانجام در مي يابد:

 تا سفر، در خود، نياري پيش تو       

کي به کنهِ خود رسي از خويش تو

 گر به کُنهِ خويش ره يابي تمام         

قُدسيان را فرعِ خود يابي مُدام

در الهي نامه نيز همين پيام، به گونه اي ديگر، و با چشم اندازي متفاوت از زبان عطار شنيده مي شود.»(مقدمه الهي نامه از شفيعي کدکني)

عطار همچنان که از روزگاران پيش معمول بوده ويژگي هاي عشق الهي را به عنوان نمونه هايي از عشق جسماني و عشق به مخلوق باز مي گويد. به همين سبب در مثنوي هاي او شماري از حکايات عشق جسماني ديده مي شود که به سبب نفس داستان نقل شده اند؛ و اين حقّ شاعري است که علاقه مند به سرودن قصّه است، و ارزش ادبي آن مستقل از معني رمزي و تمثيلي، در کنار آن است.

در مصيبت نامه حکايت هارون و عشق مجنون را آورده: هارون که عشق مجنون را مي شنود، هوس ديدار ليلي را مي کند و چون نگاهش به ليلي مي افتد ، مجنون را فرا مي خواند ومي گويد اي بي خبر، ليلي را جمالي بيش نيست.

تو چنين مست جمال او شدي         

 وز جنوني در جوالِ او شدي

 ترک او گير و مدارش نيز دوست   

 زانکه بر هر نيم ترکي صد چو اوست

مجنون پاسخ مي دهد: آن رخسار را کي ديدي؟ و عشق مجنون بايد که آن ديدار صورت گيرد. در جمال آن نگار هيچ نقصاني نيست و هر نقصاني هست در نظر شهريار است.

 گر به چشم من ببيني روي او       

 توتيا سازي ز خاک کويِ او

او گاه از درد هم قصّه مي گويد. درد زمان چون باران بر دل عارف مي ريزد. او نمي تواند راز دل بازگشايد و گنگ در گوشه اي حيرت زده مي نشيند و به کار و ناداني مردم مي انديشد.همه خلق را خفته مي بيند و چاره اي جز آن ندارد که صورت حال را در قالب قصه ها باز گويد و اگر چنان نکند وبه مسئوليت خويش نپردازد، بي ترديد مي سوزد و اين سوختن دو صورت و معني را به همراه دارد؛ يعني هم خود رنج مي برد و هم نمي تواند در طريقت گام بردارد و از راه باز مي ماند. دنيايي که عطار در آن مي زيست ، بازمانده دنياي سنجر و غلاماني بود که در آن هيچ  گونه تبهکاري براي فرمانروا ممنوع و مکروه شمرده نمي شد. اوضاع و احوال اجتماعي و فرهنگي خراسان آن روز، از جمله نيشابور، زبان حال علاءالدين عطاملک جويني است که گفته: «به سبب تغيير روزگار و تاثير فلک دوار و گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون، مدارس درس مندرس و معالم علم منطمس(از ميان رفته) گشته و طبقه ي طلبه ي آن، در دست لگدکوب حوادث، پايمال زمانه ي غدار و روزگار مکار شدند، و به صفوف صروف فِتَن و مِحَن(فتنه و اندوه) گرفتار و در معرض تفرقه و بوار، معرض سيوف آبدار شدند و در حجاب تراب متواري گشتند. هر يک از ابناءالسوق در زيّ اهل فسوق اميري گشته، و هر مزدوري دستوري و هر مزوّري، وزيري و هر مدبري دبيري، و هر شيطاني نايب ديواني، و هر دستار بندي بزرگوار دانشمندي». (عطاملک جويني، 1387، ج1: 175 و 178)

شهر پر از قصه ي عطار ، براي همه جا دارد؛ عارفان، بزرگان ديني،ديوانگان فرزانه،عاشقان و سلاطيني که فرودستان را در چنبره ي خود جان مي ستانند.قصّه هايي از طبقات مرفّه جامعه اي که غرق در عيش و نوش خويش بودند؛ بازرگانان حريص منفعت جويي که جز در انديشه ثروت و تجمل نبودند. صوفيان رياکار و دروغيني که با زُهد پوشالي خود آفتي ويرانگر براي اجتماع و جامعه ي آن روز بودند.قصّه مي گويد و قصّه مي گويد تا غصّه ها را از دل بيرون بريزد. گر چه او را همه عارفي شاعر مي خوانند و سالکي در راه هفت شهر عشق؛ و اما اودلي پر از اندوه و غم دارد که انسان هاي دردمند را در قصه هايش دعوت مي کند و براي سيم و زر سلاطين هيچ اعتباري نمي شناسد و بي پروا حقايق را بر زبان مي آورد. مثنوي هاي او چون شهري، پر از قصه مي شود و گوش و زبان ها همه پر از صدا……