ما متّهم ايم…
ما متّهم ايم…

(تحليلي بر قتل خانوادگي ِ نيشابور) به جهان مي توان از دو منظر نگريست : فيلسوفانه و عارفانه. از نظرگاه يک فيلسوف، بايد در پس ِ هر واقعه به جستجوي علّت و دليلي برآمد. هيچ اتّفاقي نمي افتد مگر اينکه تبييني از جنس علّي – معلولي و يا دالّ – مدلولي وجود داشته باشد. امّا […]

(تحليلي بر قتل خانوادگي ِ نيشابور)

به جهان مي توان از دو منظر نگريست : فيلسوفانه و عارفانه. از نظرگاه يک فيلسوف، بايد در پس ِ هر واقعه به جستجوي علّت و دليلي برآمد. هيچ اتّفاقي نمي افتد مگر اينکه تبييني از جنس علّي – معلولي و يا دالّ – مدلولي وجود داشته باشد. امّا عارف همواره در جستجوي يک نشانه است. عارف بر آن است که در دل هر واقعه، نشانه اي نهفته است که بايد بدان نشانه براي کشف حقيقتي فراتر از خود ِ واقعه، چشم دوخت. حتّي ظهور مدرنيته و پيشرفت چشمگير علم و تکنولوژي نيز نتوانست از قدر و اهمّيّت نگاه عارفانه (- پيشامدرن) به هستي بکاهد. حتّي شايد بتوان اين گونه مدّعي شد که تقويت نگاه فيلسوفانه به گونه اي سبب ساز تقويت نگاه عارفانه (- پيشامدرن) گرديد. بدين صورت که نگاه فيلسوفانه بُعد مادّي و ظاهري هر پديده را بررسي مي کند و نگاه عارفانه امّا انگشت اشاره ي خويش را به پس ِ پشت ِ پديده نشانه مي رود. دور نمي دانم که به رسميّت شناختن اسباب دور و نزديک در وقوع يک پديده، يادگاري از نگاه عارفانه (– پيشامدرني) زيست انساني باشد. مردمان ِ روزگار پيشامدرن، نزديکي بيشتري با نگاه عارفانه به هستي دارند چرا که تقريباً هيچ تبييني جز اين شيوه در آن روزگار از حوادث، فراچنگ بشر نبوده است واديان، اسطوره ها، خرافات، باورهاي عمومي و … بخش مهمي از سنگيني بار تبيين وقايع را به دوش مي کشيدند.ديروز اگر باراني سيل آسا فرو مي باريد، صرفاً باروري شديد ابرهاي موسمي نبود بلکه نشانه اي مهم از قهر و عذاب خدا (خدايان) به شمار مي آمد. نيز اگر آتشي در شهر مي افتاد، راهکار مقابله ي با آن اطفاء حريق با آب نبود بلکه بايد نان نيز قسمت مي کردند چرا که بُخل و حسد مردمان بود که بدل شده و آتش درون شان سر به بيرون نهاده است. امروز درباره ي وقوع حوادث طبيعي، کمترند انسان هايي که باور به اسباب غيرمستقيم در وقوع آن ها داشته باشند و به تبيين نزديک ترين علّت و دليل قناعت مي کنند امّا در وقوع پديدارهاي حقوقي، اعم از مدني و جزايي، اسباب دور و نزديک هر دو به رسميّت شناخته شده است. بار ِ مسؤوليّت بر دوش آناني قرار خواهد گرفت که بتوان به گونه اي عرفي، نقش آنان در ايجاد واقعه را شناسايي کرد. پرستاري که با تأخير آمپول ِ بيمار را تزريق مي کند و شرکتي که آمپول ِ بي کيفيّت و فاقد اثربخشي لازم را توليد مي نمايد، هر دو در مرگ بيمار شريک اند. اگر چه سهم مسؤوليّت هر يک در اين زمينه متفاوت است.نکته آن که به منظور امکان انجام دادرسي و بستن باب يک پرونده، بايد به مسؤول دانستن اسباب نزديک در وقوع پديدار اکتفا کرده و اسباب دور را از مسؤوليّت حقوقي برکنار دانست، چرا که سلسله ي علل و دلايل گاه مي تواند تا دوردست نيز امتداد داشته باشد، امّا بر اساس قاعده ي عدل، انصاف و اخلاق، مسؤوليّت کماکان مستقر است و بايد بدان پرداخت. شهروندان يک جامعه، در انتخاب هاي زمامداران ِ خويش، بيش از آن که به محکوميّت ها و مسؤوليّت هاي حقوقي افراد توجّه کنند به محکوميّت ها و مسؤوليّت هاي اخلاقي آنان مي نگرند. رأي محکمه ي وجدان عمومي بسيار مهم تر از رأي محاکم قضايي – حقوقي است. پشتوانه ي ضمانت اجراي آن نيز به همان نسبت در امر گزينش افراد در انتخاب هاي شهروندان تأثيرگذارتر خواهد بود. تقريباً کسي نمي داند که سرانجام ِ دروغگويان ِ به شهروندان و تهمت زنندگان به ديگران در برابر دوربين هاي مناظرات انتخاباتي در محاکم حقوقي (به فرض رسيدگي!) به کجا انجاميد امّا دور مي دانم «چوپان دروغگو» اگر روزي برابر «دهقان فداکار» دوباره قرار گرفت، بتواند رأي اعتماد عمومي را کسب کند.

قتلي فجيع در نيشابور اتّفاق افتاده و تا امروز يکي از فرض ها آن است که احتمالا مرد ِ خانواده، دست به کشتار ِ اعضاي خانواده ي خويش آلوده و نهايتاً خود را نيز به کام مرگ فرستاده است. اسباب نزديک ِ فاجعه آشکار است. امّا به گمان من بايد به اسباب دور نيز براي صدور رأي محکمه ي افکار نيز توجّه داشت. اگر فضاي جامعه تا اين ميزان سياه نبود، اگر امکان برون ريزي دردهاي نهاني افراد وجود مي داشت، اگر موسيقي؛ اين بزرگ هديه ي الهي پاس داشته مي شد، اگر؛ رسانه هاي فراگير ما انباشتي از دروغ نمي بود، اگر کتمان ِ شرايط نامساعد ِ مردمان در انبوه ساختن انباشت ِ بغض شهروندان وجود نمي داشت و صدها اگر ديگر از اين جنس، بي گمان چنين فاجعه اي نيز رُخ نمي داد. از هنگام انتشار خبر، همواره دارم به فقر و فقدان برنامه هاي هنري و فرهنگي غني در نيشابور مي انديشم.

«پدر، مادر، ما متّهميم…»

نوشته شده توسط : سعید رضادوست