قدکشیدن از دل رنج
✍ آسیه امینی
میدانم حالا 6 ماه است که از دی ماه دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا بعد از آن همه ماه، آن همه دوری آن همه صبوری… زمستانی را به بهار رساندیم و بهار را سپری می کنیم که طراوتش به سردی زمستانی گراییده و تا مغز استخوان هایمان رسوخ کرده و دردش به جان و روحمان سخت تحمل می شود. برخی رنجها را میتوان در کوچه های بی نام جای گذاشت و میتوان سالها بعد به آنها عطفی داشت و گفت ایامی بودند و گذشتند. اما برخی تجربهها از جنس ماندن هستند، که نه در گذشته و نه در حافظه محصور میشوند. به تدریج بر تار و پود زندگی می نشینند و بخشی از هویت فردی و جمعی مان را شکل میدهند. در چنین موقعیتی دیگر مسئله دیگر فراموش نکردن نیست؛ چراکه فراموشی اساساً بی معنی میشود؛ خوب یاد گرفته ایم که انسان دیگر حامل خاطره نیست، بلکه خود به ادامه آن خاطره بدل میشود.
گردش ماه ها و فصل ها را شاهد بوده ایم ، تقویم ورق خورده و خیابانها دوباره گویی رنگ زندگی روزمره گرفته اند، اما حقیقت ماجرا این است که در قلب بسیاری از ما چیزی برای همیشه دگرگون شده است. برخی نامها دیگر فقط نام نیستند؛ بخشی از وجدان ما شدهاند. برخی لحظهها دیگر فقط خاطره نیستند؛ به سنگ محکی برای سنجش روزهای آینده شده اند. اجازه بدهید احوال این روزگارانمان را از افق نظریه روان شناختی اثبات کنم.
*قد کشیدن از دل رنج* Post – Traumatic Growth، نظریه ای است که ریچارد جی. تدسکی و لورنس جی. کالاهان در سال 1995-1996 مطرح کردند. این دو پژو هشگر این مفهوم را وضعیتی تعریف کردند که در آن انسان پس از تجربه ای ژرف و دردناک، هرگز به همان آدم سابق تبدیل نمیشود، اگرچه این تغییر لزوما به معنای شکست نیست. گاهی رنج ها، حامل بذری در دل خود هستند از جنس بلوغ؛ بلوغی که از فراموشی نه، بلکه از مواجهه شدن با حقیقت زخم متولد می شوند.
اما پیوند این نظریه با احوال کنونی ما چیست؟ شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که چگونه به گذشته بازگردیم اما واقعیت این است که بازگشتی در کار نیست.؛ پرسش حقیقی این است که چگونه با این حجم از خاطره، دلتنگی و این فقدان، همچنان زندگی کنیم؟ بدوی ترین پاسخ شاید این باشد که ما زنده ایم و زندگان محکوم به زندگی کردن هستند. و شاید پاسخ دیگر همین نقطه آغاز شود که بپذیریم سوگ، دشمن زندگی نیست. سالها به ما آموختهاند که باید اندوه را هضم کرد و پشت سر گذاشت، اما برخی اندوهها را نمی توان پشت ایوان های زندگی گمنام، رها کرد و آنها همراه ما قدم می زنند و مینشینند.گاهی در سکوت غروب یک عصر، در میان گپ و گفت های یک جمع دوستانه و گاهی در همان دقیقه ای که ناگهان بارقه نامی در ذهنمان جرقه میزند.
این روزها را زمانی می توان تاب آورد که به خودمان اجازه دهیم زندگی را بدون احساس گناه ادامه دهیم یا زمانی که متوجه شویم لبخند زدن خیانت به خاطره سبز رحیل پرستوهایمان نیست، حتی زمانی که متوجه می شویم ساختن، دوست داشتن، آموختن و امید داشتن، رخ دیگری از وفاداری است. هیچ یادی با خاموش کردن زندگی سبز نمیماند؛ یادها در تداوم زندگی است که معنا می یابند. زمانی از پس لحظههای دشوار بر میاییم که حلقه های کوچک معنا را از دست ندهیم؛ کتابی، گفتوگوی صمیمانه، قدم زدن طولانی، موسیقی که هنوز میتواند رشته های قلبمان را در اغوش بگیرد، یا حتی مراقبت از گلدان کوچک کنار پنجره. زندگی نه با اتفاقات بزرگ، بلکه با همین ظریف کاری های روزمره جریان پیدا می کند. یادمان باشد که گاهی تغییر جهان از حفظ کردن یک ارزش آغاز میشود، از مهربانتر شدن با یکدیگر؛ از ایستادگی و دفاع از حقیقت یا حتی از مراقبت از کرامت و ارزش های انسانی در سادهترین شرایط. تاریخ فقط با تصمیمهای بزرگ ساخته نمیشود؛ با هزاران انتخاب کوچک روزمره نیز شکل میگیرد. از پس دلتنگی برمیآییم وقتی آن را به عشق تبدیل کنیم؛ زیرا در نهایت، آنچه ما را به یاد کسانی که دوستشان داشتیم وصل می کند، مطلقا اندوه نیست؛ که عشق است. اندوه با گذر زمان تغییر شکل میدهد، اما عشق راه خود را پیدا میکند؛ در رفتارهای ما، در ارزشهایی که حفظ میکنیم، در آیندهای که میسازیم و در مسئولیتی که بر عهده می گیریم. شاید به همین دلیل باشد که پس از برخی فقدانها، زندگی دیگر رنگ پیش را ندارد، اما این تفاوت لزوماً به معنای تاریکی نیست. انسان توانایی شگفتانگیزی برای ساختن معنا از دل رنج دارد و میتواند از میان ویرانهها بگذرد و همچنان به آسمان و پرواز چشم بدوزد. میتواند سوگوار باشد و در عین حال امیدوار بماند.
شاید میراث واقعی آن روزها همین باشد؛ اینکه یاد بگیریم بهتر زندگی کردن و به یاد آوردن دو مسیر متمایز از هم نیستند. ما با زندگی کردن، یاد عزیزانمان را زرین نگه می داریم؛ هر صبحی که از نو آغاز میشود، هر دوستی که رنگین تر شکوفه می زند، هر رویایی که هنوز دنبال میشود و هر مهربانی کوچکی که در این جهان ردپایی از خود بجای می گذارد، ادامه همان عهدی است که با خاطره آنان بستهایم.
و شاید در نهایت، راه عبور از این روزها نه فراموش کردن باشد و نه ماندن در سوگ؛ بلکه تبدیل کردن خاطره به معنا، معنا به امید و امید به زندگی.
