«چرا رمان می‌خوانیم؟»

رویکردی تحلیلی از منظر علوم شناختی

✍ مجید نصرآبادی

رمان یا روایت؟

پرسش از چرایی خوانش رمان معطوف به پرسشی گسترده‌تر هست. چرا روایت‌ها را باید خواند، دید و جدی گرفت؟ چرا روایت‌ها ساخته و پرداخته می‌شوند؟ روایت با زندگی ما چه می‌کند؟ این پرسش‌ها معرفت‌شناسانه هستند و پیش‌تر از پرسیدن این قبیل پرسش‌ها باید پرسشی هستی‌شناسانه پرسید. روایت چیست؟ رمان چیست؟

برخی از پرسش‌ها هستند که در دل پرسشی کلان‌تر جای می‌گیرند. پرسش چرایی خوانش رمان همانند پرسش از چرایی خوردن فلان نوع غذاست. پاسخی که برای خوردن فلان نوع غذا می‌دهیم منوط به پرسش «چرا غذا می‌خوریم؟» هست؛ چون حیات ما وابسته به خوردن غذاست.

پاسخی که به پرسش «چرا رمان می‌خوانیم؟» می‌توان داد نیز این‌گونه هست؛ چون حیات شخصی و اجتماعی ما وابسته به خلق روایت و روایت‌پردازی است. اگر روایت نکنیم و آن را جدی نگیریم حیات شخصی و اجتماعی ما در خطر است.

 

چرا روایت‌/ رمان ساخته می‌شود؟ رابطه‌ی میان مغز و روایت چیست؟ آیا روایت‌گری یک خصیصه‌ی ذاتی ذهن بشر است؟

روایت چیست؟ تعاریفی گوناگونی برای روایت ذکر شده است که به‌طور مختصر اشاره‌ای به کلیّت این نظریه‌ها می‌افکنیم.

هر روایتی، داستانی دارد و داستان‌گویی. روایت، توالی غیرتصادفی رخدادها هست؛ روایت، تغییری از یک وضعیت رخ‌دادها به وضعیتی دیگر است؛ حوادث ساده و متوالی خطی، روایت را به وجود نمی‌آورد بلکه باید گشتاورهایی توسط نویسنده/ راوی باعث شکل‌گیری پیوند زمانی و پیوند سببی رخدادها باشد تا روایت شکل پذیرد. (تزوتان تودوروف)

روایت شامل تمامی عناصر فرهنگی و غیرفرهنگی جامعه می‌باشد؛ عناصر پویا و ایستا. (رولان بارت)

روایت از تعادل به بی‌ثباتی و رسیدن دوباره به تعادل شکل می‌گیرد که نیروهایی در این برهم‌زنی تعادل و سامان‌بخشی دوباره‌ی تعادل نقش دارند. (ولادیمیر پراپ)

 از منظر مایکل تولان روایت تصنعی است؛ چیزهایی در آن هست که تکراری بنظر می‌رسند؛ سیر مشخصی برای آغاز و انجام دارد؛ داستان‌گوی آشکار و ناپیدا دارد؛ راوی، رخ‌دادها و زمان را جابجا می‌کند تا ترکیب نوین خلق کند.

پورتر ابوت در کتاب «سواد روایت»، روایت را «بازنمایی رخ‌دادها» می‌داند. به‌نظر او آنچه که باعث می‌شود زمان فهم شود، روایت است. روایت است که رخ‌دادهای پراکنده را در توالی غیرتصادفی در کنار هم جمع می‌کند تا هم زمان درک شود و هم روابط علّی میان رخ‌دادها.

روایت‌پردازان علوم‌شناختی، مغز انسان را بر سه عمل اساسی استعاره‌سازی (Metaphor)، روایت‌پردازی (narrative) و مقوله‌بندی (category) استوار می‌دانند.

انسان بدوی را در نظر بگیرید که در مواجهه با رخ‌دادها و جهان اطراف خویش چگونه باید واکنش نشان دهد. رخ‌دادها هر لحظه در حال اتفاق افتادن و جهان در حال شدن هست. برای فهم رخ‌دادها و چگونگی شدن آن‌ها، ذهن باید با مقوله‌بندی ابتدا اشیاء را دسته‌بندی و بسته‌بندی کند؛ مقولاتی چون کوچکی، بزرگی، سردی، گرمی، رابطه‌ی علّی، جهات شش‌گانه و….

پس از مقوله‌بندی و خلق مفاهیم پیرامون اعیان (اُبژه‌ها) نوبت به تنظیم رخ‌دادها می‌رسد. هر لحظه و هر روز برای آدمی اتفاقات گوناگونی رخ می‌دهد اما هر اتفاقی تبدیل به رخ‌داد نمی‌شود. رخ‌دادها باید شرایط خاص مکانی، زمانی و منحصربه‌فرد بودن را داشته باشند تا یک رخ‌داد (event) محسوب شوند. آدمی اعیان را مقوله‌بندی می‌کند تا توده‌ی بی‌شکل پیرامونش را مفهوم‌سازی کند و سپس برای اتفاقات زندگی‌اش رخ‌دادسازی می‌کند تا در پروسه‌ی زمان آن‌ها را از یاد نبرد.

حال اگر آدمی بخواهد رخ‌دادها را با کمک مفاهیم پیرامونش، برای کسی تعریف کند باید روایت‌پردازی کند. روایت‌گری به آدمی این امکان را می‌دهد که به توده‌ی بی‌شکل و بی‌معنای رخ‌دادها نظم و انسجام بخشیده و آن‌ها را در یک قالب معنادار برای دیگری تعریف کند. تعریف رخ‌دادها بدون استفاده از تشبیهات امکان‌پذیر نیست. جهان درون و برون آدمی ناشناخته‌های بسیاری دارد که هنوز به تمامی فهم نشده است و برای نزدیک به ذهن شدن آن‌ها باید از قابلیت استعاره‌سازی استفاده کرد. مقوله‌ها و رخ‌دادها با کمک استعاره‌سازی قابلیت تبدیل شدن به روایت را دارند. روایت‌پردازی در حقیقت همان محل اتصال رخ‌دادها، مقولات، مفاهیم، استعاره و راوی‌ست. روایت، هنگامه‌ای‌ست که شخصی (سوژه‌ای) رخ‌دادهای جهان شخصی خویش را با کمک مقولات، مفاهیم و استعارات، بازنمایی (Representative) می‌کند. البته که در این بازنمایی زبان نقش کلیدی دارد. روایت تمامی قابلیت‌های ذهن را مفصل‌بندی می‌کند تا در یک نمایش هنرمندانه آن را برای دیگری بازگو کند. روایت‌گری یکی از بدوی‌ترین و اصلی‌ترین قابلیت‌های ذهن است تا انسان را در برابر مخاطرات محافظت کند.

اگر آدمی به این فنّ و هنر آشنا نبود، چگونه می‌توانست شرح ماجراهای شکار را توضیح دهد؛ چگونه می‌توانست از خطرهایی که در مکان‌ها و زمان‌های ناآشنا وجود دارد، دیگری را مطلع کند.

روایت‌پردازی یک مکانیسم دفاعی‌ست که در بدوی‌ترین حالت‌اش جان آدمی را در برابر مخاطرات ایمن می‌کند و در عالی‌ترین حالت، باعث هویت‌بخشی و معناداری زندگی می‌شود.

روایت‌پردازی همیشه برای آدمی مهم و حیاتی به‌شمار می‌آمده است. آدمی هنگامی که فهمید روایت‌ها بنیادین و مهم هستند شروع به ساخت روایت‌های هویتی کرد تا مشخصه‌ای باشد برای جدایی قومیتی و فرهنگی از دیگران. روایت‌ها بیانگر فهم جهان اطراف ما هستند آن‌ها بیان می‌کنند جهان و تمامی ناشناخته‌های آن چگونه باید فهم شوند.

روایت‌گری تا پیش از شروع دوران مدرنیته شامل اشکال گوناگونی بود که مهم‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از: اسطوره، افسانه، قصه، قصه‌های پریان، قصه‌های حیوانات (فابل)، حکایت و حکایت‌های اخلاقی.

شروع دوران مدرنیته اشکالی دیگر از روایت‌گری را شکل بخشید مانند: داستان کوتاه، داستان بلند (ناولت)، رمانس، رمان، داستان کوتاهِ‌کوتاه (مینی‌مالیستی) و خرده‌روایت‌های بسیاری چون جوک، طنز و…

البته اشکال روایتی منثور سنتی در آثار مدرن نیز ردّپایی از خود برجای گذاشته است و به شکلی در اشکال مدرن استحاله گشته است.

رمان یکی از مهمترین و پرکاربردترین اشکال روایتی دوران مدرن است که در طول حیات خویش در سبک‌ها و جریانات ادبی متفاوت تاریخی دچار دگرگونی‌های گشته است.

رمان، سرگذشت زندگی شخص یا اشخاصی هست که در رخ‌داد یا رخ‌دادهایی به نمایش درمی‌آیند تا معناهایی را به خواننده القاء کنند و او را از نتیجه‌ی رخ‌دادها مطلع کنند به طوری‌که حس کنجکاوی او را برانگیزد و در برابر این بازنمایی رخ‌دادها به تفکر وادارد.

هر چند که در سال‌های اخیر با رشد فزاینده‌ی رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی نوین، خواندن رمان کاهش یافته است اما همچنان در صدر برترین اشکال روایتی مدرن است.

خواندن رمان چه فایده‌ای دارد؟

همان‌گونه که در ابتدای این گفتار اشاره شد، آدمی ناگزیر از روایت‌گری است و روایت‌پردازی یک خصیصه‌ی انسانی است که او را از مخاطرات دور نگه می‌دارد، جهان را قابل فهم می‌کند و به او و جهان‌ش هویت و معنا می‌بخشد و نقشی مهم در تربیت و انتقال هویت و معناها به جهان آینده‌ی انسانی دارد.

همان نقشی که اساطير و حکایت‌های اخلاقی در گذشته برعهده داشتند برخی از آن نقش‌ویژه‌ها (functions) را در دوران مدرن، رمان و سایر اشکال روایتی متفاوت ايفا می‌کنند.

قدیمی‌ترین پژوهشی که رابطه‌ی میان روایت‌ها و روان آدمی را آشکار می‌کند اثر پئوتیکای ارسطوست.

کاتارسیس را ارسطو یکی از نتایج لذت بردن از اثر هنری می‌داند و عمدتاً آن را در تراژدی مطرح می‌کند. سراینده تراژدی، واقعه‌ای را از زندگی قشرهای نیک جامعه که دستخوش اشتباه شده‌اند به تصویر می‌کشد که برای اشتباهی که دامن‌گیرشان شده کفاره‌ای بیش از آنچه که مستوجب آن بوده‌اند پرداخته‌اند. روایت در تئاتر یا رمان همان نقش‌ویژه‌ی کاتارسیس یا روان‌پالایی را دارد.

پژوهش‌های بسیاری پیرامون ارتباط میان خواندن و مغز صورت گرفته است که تمامی آنها به‌طور مثبتی تاکید می‌کنند که خواندن در کارائی بهتر و دقیق‌تر ذهن نقش مهمی دارد.

 دکتر علی‌محمد کمالی در مقاله‌ی «چگونه قبل از مرگ، هزار نفر را زندگی کنیم؟» می‌نویسد:

پژوهشی پیرامون نقش و تاثیر مطالعه رمان بر روی ارتباطات داخل مغز انجام شد که نشان می‌دهد غرق شدن در دنیای یک رمان باعث تقویت اتصالات درون مغز ما می‌شود. رمان‌ها ما را در دنیا و جایگاه شخص دیگری قرار می‌‌دهند و به ما کمک می‌کنند تا به جای شخصیت‌های داستان ببینیم، بشنویم، احساس کنیم و حتی لمس کنیم. تمامی این موارد باعث تقویت قدرت تصویرسازی و رویاپردازی ما می‌شود و حتی تفکر انتقادی را نیز در ما بهبود می‌بخشد.

در این پژوهش ۲۱ دانشجو در ۹ روز یک رمان را خوانند سپس از آنها اسکن‌های fMRI گرفته شد.

محققان دریافت‌ند که الگوی اتصال مغزی شرکت‌کنندگان در حالت استراحت، با تحلیل خواندن، در عملکرد زبان و در مناطق مربوط به کنترل بدن و پردازش لمس تغییر می‌یابد.

افزایش مشاهده شده در اتصالات، بیانگر آن است که اقدامات اندیشیده شده، پیوندی را که طی اقدامات واقعی رخ می‌دهد، منعکس می‌کنند. فقط با فکر کردن در مورد دویدن می‌توان باعث شلیک نورون‌های شد که در حین عمل فیزیکی دویدن شلیک می‌شوند.

گریگوری برنز، عصب شناس و رهبر این تحقیق معتقد است: «تغییرات عصبی که در ارتباط با احساس فیزیکی و سیستم‌های حرکتی مشاهده کردیم، نشان می‌دهد که خواندن یک رمان می‌تواند شما را به بدن قهرمان داستان منتقل کند. ما قبلاً می‌دانستیم که داستان‌های خوب می‌توانند شما را به معنای مجازی جای دیگران بگذارند.

اکنون می‌بینیم که ممکن است از نظر بیولوژیکی نیز اتفاقی رخ دهد.» با نگاهی دیگر می‌توان گفت: «یک خواننده قبل از مرگ، هزار نفر را زندگی می‌کند. کسی که هرگز کتاب نمی‌خواند فقط یک نفر را زندگی می‌کند.»(George R.R. Martin، رقص با اژدها)

پژوهش‌هایی از این قبیل دالی بر تأثیر مثبت رمان خواندن بر زندگی فردی و اجتماعی انسان است.

درست است که رمان خواندن باعث افزایش خزانه‌ی لغات، کاهش اضطراب و استرس، افزایش قدرت خلاقیت و تصویرسازی، افزایش تفکر انتقادی، زیست اخلاقی، افزایش دانش و آگاهی، تقویت‌ هوش هیجانی، تقویت هوش کلامی، تقویت حافظه، بهبود روابط اجتماعی، بهبود خواب، ادراک بهتر زمان، ادراک عدم قطعیت، آزادسازی دوپامین و اکسی‌توسین و اندورفین در مغز می‌شود اما مهم‌ترین و بنیادی‌ترین کارکرد رمان و تمامی اشکال روایتی، فهم خویش و جهان و هویت‌بخشی و معناداری زندگی‌ست.

آدمی ناگزیر از خلق روایت و خوانش روایت است. او تمامی اشکال روایتی را تولید می‌کند، می‌خواند و می‌بیند. کسانی که ادعا می‌کنند رمان نمی‌خوانند، نمی‌توانند ادعا کنند که از سایر اشکال روایتی بی‌بهره هستند. همه‌ی ما اگر رمان نخوانیم، فیلم که می‌بینیم، ویدئوهای کوتاه نگاه می‌کنیم، جوک و طنز گوش می‌دهیم، غیبت می‌کنیم، اخبار و تحلیل‌های سیاسی را دنبال می‌کنیم، گیم‌های آنلاین بازی می‌کنیم، پس روایت خودمان‌ را در طراحی سبک زندگی اجرا می‌کنیم که همه اشکالی از کلان روایت‌هایی هستند که در آن حضور داریم و بخشی از گفتمان (discourse) روایتی است.

خواندن رمان نه تنها کاری عبث نیست بلکه یک ضرورت است که امکان فهم بهتر خویش و جهان را به ما عرضه می‌کند؛ ضرورتی که می‌تواند ما را در مقام یک نویسنده نیز قرار دهد تا به‌جای خواندن از دیگری درباره خود بنویسیم. نوشتن از خود در مقام خواندن خود است برای آینده، زمانی که نیستیم و رمان زندگی ما را کسی خواهد خواند، چرا که با هر انسانی جهانی تازه متولد می‌شود، جهانی که باید روایت‌پردازی شود؛ هر جانی که گرفته می‌شود تنها خونی نیست که بر سنگ‌فرش خیابان ریخته می‌شود بلکه جهانی‌ست پیچیده از خرده روایت‌ها که باید روایت شود تا داستان زندگی‌اش در دستان قاتلان به فراموشی سپرده نشود.