خشونت فرهنگی:

شوخی های تحقیر آمیز

 

در شماره­ های قبلی، از خشونت مستقیم گفتیم؛ از چاقو و مشت و لگد و تهدید، و بعد از خشونت ساختاری؛ از تبعیض و بی‌عدالتی و ساختارهایی که بی‌صدا اما مداوم آدم‌ها را خرد می‌کنند. حالا نوبت لایه‌ی سومی است که معمولاً از همه نامرئی‌تر است، اما بدون آن، دو لایه‌ی دیگر دوام نمی‌آورند: خشونت فرهنگی.

خشونت فرهنگی، یعنی همان چیزهایی که در نگاه اول «طبیعی» و «عادی» و حتی «باحال» به نظر می‌رسند: شوخی‌های روزمره، ضرب‌المثل‌ها، جوک‌ها، مدل حرف‌زدن پدر و مادر با بچه، غیرت‌فهمیِ اغراق‌آمیز، قهرمان‌سازی از «لات‌ها» در سریال‌ها و برنامه‌های گفت‌وگومحور. چیزهایی که با آن‌ها بزرگ شده‌ایم، به آن‌ها خندیده‌ایم، با آن‌ها یکدیگر را صدا زده‌ایم. همین‌هاست که به خشونت مستقیم و ساختاری مشروعیت و «آبرو» می‌دهد؛ به ما می‌گوید چه نوع خشونتی قابل‌قبول و حتی محترم است، و چه کسی اصلاً ارزش دارد قربانی حساب شود.

از زبان شروع کنیم. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم خشونت یعنی فقط ضربه‌ی جسمی، اما در بسیاری از خانواده‌ها و مدرسه‌ها، زخمی‌ترین ضربه‌ها با همین چند کلمه زده می‌شود: «خوک»، «احمق»، «هیچی نمی‌شی»، «خفه شو»، «مرد باش»، «بزن دهنشو سرویس کن»، «تو عرضه نداری دفاع کنی». این‌ها فقط کلمه نیستند؛ درس‌اند. کودک و نوجوان با شنیدن این جمله‌ها یاد می‌گیرد که:

  • تحقیر، ابزار تربیت است؛
  • دفاع از خود یعنی حمله‌ی شدیدتر؛
  • «مردانگی» و «آبرو» با توانایی در خشونت‌ورزی سنجیده می‌شود.

سال‌ها بعد، همان کودک وقتی به خیابان و محیط کار و زندگی مشترک می‌رسد، در عمل این درس‌ها را پس می‌دهد.

لایه‌ی دیگری از خشونت فرهنگی در شوخی‌ها و جوک‌های ما پنهان است. حتماً شنیده‌ایم که وقتی کسی اعتراض می‌کند، پاسخ می‌شنود: «بابا شوخیه، سخت نگیر!» اما این «شوخی»ها اغلب بر چه چیزی سوارند؟ بر تحقیر قومیت‌ها، شهرها، زنان، افراد دارای لکنت، افراد با بدن متفاوت، شغل‌های پایین‌دست. ما می‌خندیم، اما آن‌که سوژه‌ی خنده است، آرام‌آرام یاد می‌گیرد که «کم‌ارزش» و «پایین‌تر» است؛ و بقیه یاد می‌گیرند که تحقیر او «حقِ طبیعی» جامعه است. همین نگاه، کار را برای خشونت مستقیم و ساختاری علیه این گروه‌ها ساده‌تر می‌کند.

یکی از حساس‌ترین نقاط خشونت فرهنگی، برداشت‌های خاص از «غیرت» و «ناموس» است. در فرهنگ ما، غیرت می‌تواند معنای زیبا و انسانی داشته باشد: مسئولیت‌پذیری، حمایت، دلسوزی برای عزیزان. اما وقتی غیرت به معنای «مالکیت» و «کنترل کامل بر دیگری» فهمیده می‌شود، راه را برای انواع خشونت باز می‌کند: دخالت بیمارگونه در زندگی دختر و همسر، محدودکردن حق تحصیل و کار، توهین و تهدید به نام دفاع از ناموس، و گاهی به اوج خود می‌رسد؛ جایی که قتل و ضرب و جرح، ناگهان «قابل‌فهم» و حتی «قابل‌توجیه» جلوه داده می‌شود.

در فیلم‌ها و برنامه‌ها هم بارها دیده‌ایم که مردی که داد می‌زند، تهدید می‌کند، مشت روی میز می‌کوبد و به دیگران «زور» می‌گوید، در نهایت به‌عنوان «مرد واقعی»، «غیور»، «با مرام» معرفی می‌شود؛ کسی که «حرف، حرفِ خودش است» و همه باید از او حساب ببرند. در مقابل، مردی که اهل گفت‌وگو، مذاکره و سازش است، اغلب «بی‌غیرت»، «ترسو» یا «زن‌ذلیل» تصویر می‌شود. این روایت‌ها، مستقیم به نوجوان پیام می‌دهند که اگر می‌خواهی جدی گرفته شوی، باید خشن باشی.

رسانه‌ها، از سریال و فیلم تا برنامه‌های اینترنتی و اینستاگرامی، امروز نقش مهمی در بازتولید خشونت فرهنگی دارند. یک روز با «گنده‌لات»‌هایی که در استودیوها دعوت می‌شوند و از سابقه‌ی درگیری و زندان روایت جذاب می‌سازند؛ روز دیگر با برنامه‌هایی که خشونت کلامی را به اسم «رُک بودن» و «بی‌پرده بودن» عادی می‌کنند. مخاطب نوجوان می‌بیند که کسی که داد می‌زند، تحقیر می‌کند و از گذشته‌ی خشن خود حرف می‌زند، هزاران دنبال‌کننده و لایک و کامنت دارد. ناخودآگاه یاد می‌گیرد که خشونت، بلیط شهرت است؛ چیزی که باید فقط مراقب بود «کجا و چطور» خرج شود، نه این‌که اصولاً به چالش کشیده شود.

در برخی روایت‌های تربیتی و دینی که به‌صورت ناقص و یک‌سویه منتقل شده، هم، ردّ خشونت فرهنگی را می‌توان دید؛ جایی که تنبیه بدنی فرزند یا تحقیر شاگرد، «حق تربیت» و حتی «وظیفه» قلمداد می‌شود. در حالی‌که اگر متون دینی و سنت‌های اخلاقی را دقیق‌تر بخوانیم، می‌بینیم همان‌قدر که بر نظم و انضباط تأکید شده، بر کرامت، احترام و پرهیز از ظلم هم پافشاری شده است. مشکل آن‌جاست که ما بخش «سخت‌گیری» را بزرگ و بخش «رحمت و کرامت» را کوچک کرده‌ایم؛ و این خودش نوعی خشونت فرهنگی است.

خشونت فرهنگی، چسبِ نامرئیِ آن دو لایه‌ی دیگر(خشونت مستقیم و خشونت ساختاری)است؛ اگر این چسب را نبینیم، هرچه با اراذل و اوباش برخورد کنیم و هرچه قانون بنویسیم، باز زیر پوست جامعه نفرت و تحقیر و گرایش به حل مسئله با زور باقی می‌ماند. تغییرِ این لایه، با شعارهای بزرگ اتفاق نمی‌افتد؛ از جاهای کوچک شروع می‌شود: از واژه‌هایی که در خانه و مدرسه استفاده می‌کنیم، از شوخی‌هایی که در جمع می‌سازیم یا جلویشان می‌ایستیم، از نوع قهرمانانی که برای فرزندانمان می‌سازیم.

در شماره های بعدی، به سراغ همین «جاهای کوچک» خواهیم رفت؛ به خانواده، مدرسه، شیوه‌ی تربیت، و این‌که چگونه یک کودک تحقیرشده، سال‌ها بعد می‌تواند به بزرگسالی تبدیل شود که خشونت را تنها زبانِ فهمیده‌شده‌ی دنیا می‌داند. اگر می‌خواهیم خشونت را در خیابان کم کنیم، شاید باید از همین کلماتی شروع کنیم که هر روز در خانه و کوچه و کلاس خرج می‌کنیم.