خشونت ساختاری:
شهرِ آرام و آدمهای زخمی!
در شمارهی قبل از خشونتی گفتیم که روی صحنه و در خیابان دیده میشود؛ از «هانی کُرده»هایی که سالها با ترس و تهدید زیستهاند و ناگهان روی صندلی برنامههای گفتوگومحور مینشینند و روایتشان رنگ جذابیت میگیرد. گفتیم اینجا فقط با «خشونت مستقیم» طرف نیستیم، با کوه یخی رو به رو هستیم که بخش بزرگترش زیر آب پنهان است. اینبار میخواهیم کمی عمیقتر شویم و از لایهای حرف بزنیم که شاید هیچوقت چاقو و چماق به دست نگیرد، اما هر روز و هر ساعت زخم میزند: خشونت ساختاری.
اگر صبح زود در نیشابور یا هر شهر دیگری از این کشور از خانه بیرون بزنید، شاید همهچیز در ظاهر آرام باشد؛ نه صدای دعوایی، نه نزاعی، نه پلیسی که سوت بزند. آدمها سر کارشان میروند، بچهها به مدرسه، مغازهها کرکره را بالا میکشند، بانکها و ادارهها در را باز میکنند. اما پشت این تصویر «آرام»، هزار شکل بیصدای خشونت جریان دارد؛ خشونتی که نه در صفحهی حوادث روزنامه نوشته میشود، نه در برنامههای جنجالی تلویزیونی میآید، اما در تن و روان مردم لانه کرده است.
خشونت ساختاری یعنی وضعیتی که در آن، خودِ ساختارهای اقتصادی، آموزشی، اداری و حقوقی به شکلی نابرابر عمل میکنند و بخشی از مردم را در موقعیت ضعف، تحقیر و بیدفاعی دائمی قرار میدهند. کسی به شما سیلی نمیزند، اما حقوقتان کفاف زندگی آبرومند را نمیدهد. کسی شما را بهظاهر تهدید نمیکند، اما چنان دیوارهای نامرئی دور فرصتها کشیده شده که میفهمید «بعضیها هرگز به بعضی جاها راه داده نمیشوند».
معلمی را تصور کنید که صبح تا ظهر در مدرسهی دولتی درس میدهد، بعدازظهر کلاس خصوصی میگیرد، شب هم در فضای مجازی دنبال کار اضافه است تا اجارهخانهاش را بدهد. روی کاغذ، کسی به او فحش نداده و دست روی او بلند نکرده؛ اما ساختاری که سالهاست شغلِ سخت و حساس او را به حاشیهی معیشت رانده، نوعی خشونت مداوم است. همین فشار، وقتی به کلاس و خانه منتقل میشود، ممکن است در قالب داد زدن، تحقیر، بیحوصلگی و بیتفاوتی نسبت به درد دیگران بیرون بزند.
یا جوانی را در نظر بگیرید که سالها درس خوانده، کنکور داده، دانشگاه رفته، اما حالا با مدرک لیسانس یا فوقلیسانس بیکار از این اداره به آن کارگاه و از این کارخانه به آن مغازه میرود. هر جا برود، یا دستمزدش ناچیز است، یا بیمهای در کار نیست، یا با یک جملهی ساده کنار گذاشته میشود: «اگر نمیخوای، ده نفر دیگر پشت درند.» این جمله، اگرچه معمولی و روزمره به نظر میآید، اما در عمق خود حامل خشونت ساختاری است؛ یعنی تو قابل جایگزینیای، تو مهم نیستی، مسئلهی ما سود و ضرر خودمان است نه کرامت انسانی تو.
خشونت ساختاری فقط در جیبهای خالی و سفرههای کوچک خلاصه نمیشود؛ در تحقیرهای اداری هم حضور دارد. وقتی برای یک کار سادهی اداری، باید ساعتها در صف بایستی، چندبار برگردی، از این اتاق به آن اتاق پاس داده شوی و در نهایت با جملهای سرد دست خالی برگردی، این هم نوعی خشونت است. نه آنقدر پررنگ که در پزشکی قانونی ثبت شود، اما آنقدر عمیق که احساس «بیارزش بودن» را قطرهقطره در جان انسان بریزد.
مشکل اصلی اینجاست که این نوع خشونت را معمولاً «طبیعی» میپنداریم. میگوییم «همهجا همین است»، «بختات چنین بوده»، «باید بسوزیم و بسازیم». این جملات به ظاهر صبورانه، در عمل خشونت ساختاری را میپوشانند و آن را به تقدیر و قسمت حواله میدهند. نتیجه چیست؟ خشم فروخوردهای که راهی برای بیان سالم پیدا نمیکند و روزی در جایی نامناسب فوران میکند: در خانه، در خیابان، در رانندگی، در فضای مجازی.
به زبان ساده، کسی که سالها زیر بار خشونت ساختاری کمرش خم! که نه، شکسته شده، در معرض این خطر است که خودش، آگاهانه یا ناآگاهانه، به خشونت مستقیم پناه ببرد؛ چون احساس میکند هیچ راه عادلانهای برای دیدهشدن و شنیدهشدن وجود ندارد. کارگری که دستمزدش را ماهها نگرفته، شهروندی که از راه قانونی به جایی نرسیده، نوجوانی که در مدرسه و محله جز تحقیر ندیده، همگی بالقوه مستعد آناند که در لحظهای از کوره در بروند و رفتاری خشن نشان دهند. آنوقت ما فقط آن لحظهی انفجار را میبینیم و میگوییم: «چقدر عصبی شدهاند!» و کوه یخ زیر آب را نادیده میگیریم.
وقتی پلیسی بر سر یک موتورسوار داد میزند، وقتی کارمند اداره با اربابرجوع تند برخورد میکند، وقتی پدر یا مادری در خانه به فرزندش توهین میکند، اغلب فقط یک فرد عصبی نمیبینیم؛ ردی از خشونت ساختاری هم همراه اوست. او خود سالها زیر انواع بیعدالتی و فشار زیسته و حالا همان زبان خشونت را رو سرِ ضعیفترها فرود میآورد. به همین دلیل است که در جامعهشناسی، خشونت ساختاری را جدی میگیرند؛ چون انبار باروتی است که دیر یا زود، شعلهی کوچکی کافی است تا آن را منفجر کند.
اگر بخواهیم با خشونت در شهر و محلهمان روبهرو شویم، نمیتوانیم فقط به «جمعکردن اراذل و اوباش» و «افزایش مجازات» فکر کنیم. اینها شاید برای کنترل سطحی اوضاع لازم باشند، اما تا زمانی که ساختارهای نابرابر اقتصاد، آموزش، بهداشت، خدمات شهری و… اصلاح نشوند، هر روز نسخههای جدیدی از همان خشونت در شکلهای تازه متولد میشوند. گفتوگو دربارهی خشونت، اگر بخواهد صادقانه باشد، ناگزیر باید گفتوگو دربارهی عدالت، شایستهسالاری و کرامت انسانی هم باشد.
در شمارهی بعد، میخواهیم از نوع دیگری از خشونت حرف بزنیم که به کمک خشونت ساختاری میآید تا همهچیز «عادی» به نظر برسد: خشونت فرهنگی. از شوخیها و ضربالمثلها گرفته تا برخی روایتهای دینی و تربیتی که در آن، تحقیر و تنبیه نهتنها پذیرفته، که تقدیس میشود. اگر کوه یخ خشونت را بهدرستی ببینیم، تازه میتوانیم راهی برای ذوبکردن آن پیدا کنیم، نه فقط برای پاککردن ردّ آب روی سطح.
