«مکینه»هایی که خون زمین می مکند!

  بازخوانی یک کابوس در ایرانِ ورشکسته‌ی آبی

✍ حبیب قربانی

در اسطوره‌ها و روایت‌های کهن ایران، خشکسالی دشمنی طبیعی یا تصادفی نبود؛ دیوی بود که می‌توانست ریشه‌ی یک سرزمین را خشک کند. به همین خاطر است که در نیایش منسوب به شاهان هخامنشی از یزدان خواسته می‌شود این سرزمین را از سه بلا نگه دارد: دشمن، دروغ و خشکسالی. سه خطری که اگر با هم جمع شوند، هیچ سپاهی و دیواری توان مقاومت در برابرشان را ندارد. امروز، می‌بینیم که دست‌کم یکی از این دیوان – دیو خشکسالی – نه‌فقط آزاد شده، بلکه با کمک سیاست‌های نادرست تنومندتر هم شده است.

در گذشته نیشابوریان به موتورهای چاه عمیق، «مکینه» می گفتند. پیرو مطلبی که چند سال پیش در همین نشریه و با همین موضوع با نام «مکینه ها یا تنوره های دیو» به مخاطبین خیام نامه تقدیم شد، امروز می خواهیم از این واژه­ی ساده­ی محلی، به عنوان استعاره ای ملی برای فهم بحران آب استفاده کنیم. «مکینه» از مکیدن می‌آید؛ اسم فاعلی که دقیقاً نشان می‌دهد این چاه‌ها چه می‌کنند: آن‌ها شیره‌ی جان زمین را می‌مکند و در حقیقت مثل دیو خشکسالی عمل می‌کنند، با این تفاوت مهم که دیو اسطوره‌ای در خیال ما می‌زیست، اما مکینه‌ها محصول تصمیم‌های واقعی و بسیار زمینیِ مدیران، کشاورزان و سیاست‌گذاران جامعه هستند.

در نیشابور و ایران قدیم، قنات‌ها همچون رگ‌های ظریف و هوشمند زمین، آب را آرام و تدریجی از دل کوه به دشت می‌آوردند؛ بی‌آنکه سفره‌ی آب زیرزمینی را بدزدند یا زمین را به فرونشست و شکاف دچار کنند. اما از دهه‌های پایانی قرن گذشته، به نام توسعه و خودکفایی، قنات‌ها کنار رفتند و مکینه‌ها – این چاه‌های عمیق و نیمه‌عمیق – جای آن‌ها را گرفتند. صدای پمپ‌ها و موتورهای دیزل مکینه ها، مانند«تنوره‌ی دیو» شب و روز در دشت‌ها می‌پیچد و هر روز چند هزار مترمکعب شیره ی  زمین را می مکد،‌ آب حیاتی که طی هزاران سال شکل گرفته است.

آن‌چه روزگاری در فیلم «تنوره‌ی دیو» کیانوش عیاری، در قالب داستان خشک شدن یک قنات و حفر یک چاه عمیق روایت می‌شد، امروز در مقیاس ملی تکرار شده است؛ با این تفاوت که دیگر یک روستا نیست که قربانی می‌شود، بلکه سخن از فروپاشی یک تمدن چند هزارساله است. اگر به دعا و نیایش هخامنشی برگردیم، می‌بینیم که «خشکسالی» در کنار «دشمن» و «دروغ» قرار می‌گیرد؛ گویی ایرانیان آن زمان به‌خوبی می‌دانستند که جنگ و دروغ، سرانجامشان به خشکی و ویرانی می‌رسد. دروغ، تصمیم‌گیر را از واقعیت دور می‌کند و دشمن، منابع را می‌بلعد. امروز اما ترکیب این سه بلا را به گونه‌ای دیگر تجربه می‌کنیم: دروغ در آمارهای مهمل و پوچ و شعارهای خودکفایی، دشمن دائمی در عرصه‌ی سیاست خارجی که کشور را منزوی و سرمایه‌گریز کرده، و دیو خشکسالی که در هیئت مکینه‌ها، قنات‌ها و تالاب‌ها، رودخانه‌ها و حتی دریاچه­ی چند هزارساله­ی  ارومیه را می‌خشکاند.

پس از انقلاب، سیاست استقلال اقتصادی با محوریت خودکفایی در محصولات کشاورزی شکل گرفت. هدف ظاهراً شریف بود: کشوری که در برابر تحریم‌ها و فشارهای خارجی آسیب‌پذیر نباشد. اما در عمل، به‌جای اصلاح الگوی کشت، افزایش بهره‌وری و استفاده‌ی هوشمندانه از آب، راه ساده‌تر انتخاب شد: صدور مجوزهای گسترده برای حفر چاه و توسعه‌ی کشت‌های آب‌بر در دشت‌هایی که تاب این بار را نداشتند. در سطح محلی، از نیشابور تا دشت‌های اطراف، چاه‌هایی که روزی در عمق ۲۰ تا ۳۰ متری به آب می‌رسیدند، امروز باید ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر در دل زمین فرو روند تا به نخی از آب برسند؛ و همین هم پایدار نیست. بعدتر در کنار این نگاه، انزوای سیاسی ایران به دلیل ترس از بسط اسلام سیاسی باعث شد سرمایه‌گذاری خارجی در این سرزمین کاهش یابد و سیاست‌گذار برای ایجاد اشتغال، به ساده‌ترین راه یعنی گسترش کشاورزی روی بیاورد. نتیجه، فتح بی‌محابای دشت‌ها و دالان‌های زیرزمینی آب بود.

در فاصله‌ی چند دهه، تعداد چاه‌های عمیق – مجاز و غیرمجاز – به جایی رسیده که امروز طبق آمار رسمی، بیش از یک میلیون حلقه چاه در کشور وجود دارد و دست‌کم نیمی از آن‌ها غیرقانونی‌اند. به این ترتیب، دیو خشکسالی که کوروش و داریوش از آن می‌ترسیدند، نه از آسمان که از زیر پای ما سربرآورد. ما به‌جای آنکه با قنات، با مدیریت جمعی آب و با احترام به ظرفیت‌های طبیعی سرزمین، این دیو را در زنجیر نگه داریم، خودمان برایش شمشیر و زره ساختیم. هر مجوز چاه جدید، هر چشم‌پوشی از چاه‌های غیرمجاز، هر طرح خودکفایی آب‌بر بدون محاسبه‌ی «آب مجازی» و آینده‌ی سفره‌های زیرزمینی، یک قدم دیگر بود در تنومند کردن این دیو.

دشت نیشابور یکی از اولین جاهایی بود که این زخم‌ها را عریان نشان داد؛ شکاف‌های عمیق و فرونشست‌هایی که زمانی فقط متخصصان زمین‌شناسی را نگران می‌کرد، امروز به زبان مردم عادی هم وارد شده است. فیلم «تنوره‌ی دیو» که سال‌ها پیش درباره‌ی چاه‌های عمیق و خشک شدن قنات‌ها ساخته شد، یک قصه‌ی محلی بود؛ اما امروز می‌توان آن را استعاره‌ای برای کل ایران خواند. در آن فیلم، روستاییان مجذوب قدرت چاه عمیق می‌شوند؛ آبی که با فشار و سرعت بالا می‌جوشد و وعده‌ی رونق می‌دهد، اما در سایه‌ی این رونق کوتاه‌مدت، قناتِ قدیمی و پایدار می‌میرد. این همان اتفاقی است که در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر در دشت‌های ایران رخ داده است: ما آبِ آسان و پرصدا را انتخاب کردیم و آبِ آرام و پایدار را قربانی کردیم.

هم‌زمان، با تاسف بسیار تغییر اقلیم و گرمایش جهانی، ایران خشک را خشک‌تر کرده است. سال آبی جاری یکی از کم‌بارش‌ترین سال‌ها در دهه‌های اخیر است؛ بیش از دویست روز است که رنگ باران را ندیده ایم. بارش‌ها در بسیاری از استان‌ها تا نصف میانگین کم شده، برف کوه‌ها آب نشده، بلکه اصلاً بارشی نبوده است. در پایتخت، در مشهد، سدها یکی پس از دیگری به کف رسیده‌اند و سخن«تخلیه‌ی تهران» و جیره بندی آب در مشهد، به خاطر کم‌آبی، دیگر فقط سوژه‌ی مقاله‌های هشداردهنده نیست؛ سناریویی است که در محافل رسمی مطرح می‌شود.

شاید مهم‌ترین کارکرد استعاره‌ی «دیو» همین باشد که به ما نشان می‌دهد بحران آب فقط عدد و نمودار نیست، بلکه نیرویی است که می‌تواند اخلاق، فرهنگ و مناسبات اجتماعی را از هم بگسلد. در روستاهایی که آب کم می‌شود، همسایه‌ای که سال‌ها شریک و همراه بوده، ناگهان به رقیب و گاه دشمن تبدیل می‌شود. خانواده‌هایی که به امید آینده‌ای بهتر به شهر مهاجرت می‌کنند، در حاشیه‌نشینی، بیکاری و بحران هویت گرفتار می‌شوند. این همان جایی است که دیو خشکسالی دست در دست دیو دروغ و دشمن می‌گذارد؛ چون جامعه‌ی فرسوده و ناامید، آسان‌تر تسلیم تبلیغات دشمنان بیرونی و درونی می‌شود و زمینه برای فساد و سوءاستفاده‌ی فرصت‌طلبان مهیاتر خواهد شد. از این منظر، مقابله با خشکسالی فقط دفاع از آب نیست، دفاع از معنای همزیستی و شهروندی در ایران امروز است.

در برابر این وضعیت، نخستین گام شاید بازخوانی همان دعا باشد، اما این‌بار با مسئولیتی زمینی‌تر. اگر شاهان هخامنشی از یزدان می‌خواستند ایران را از دشمن، دروغ و خشکسالی حفظ کند، ما امروز باید از خودمان بپرسیم: در جایگاه شهروند، مدیر، کشاورز، استاد دانشگاه یا معلم و روزنامه‌نگار، چه اندازه به این سه بلا کمک کرده‌ایم؟ هر جا که واقعیت علمی را فدای مصلحت کوتاه‌مدت کرده‌ایم، هر جا که با شعار استقلال، وابستگی سرزمین را به آب زیرزمینی بیشتر کرده‌ایم، هر جا که قنات را فراموش و به مکینه پناه برده‌ایم، سنگی دیگر بر تنوره‌ی این دیو افزوده‌ایم.

راه بازگشت، ساده و کوتاه نیست، اما از جایی باید آغاز شود. بازتعریف استقلال اقتصادی، کاهش تدریجی و برنامه‌ریزی‌شده‌ی کشت‌های آب‌بر، بازنگری جدی در مجوزهای چاه‌ها، احیای قنات‌ها و سامانه‌های بومی مدیریت آب، و مهم‌تر از همه، صداقت در اطلاع‌رسانی و گفت‌وگو با مردم، می‌تواند آغازِ زنجیر کردن دوباره‌ی دیو خشکسالی باشد. مکینه‌ها تا وقتی که زیر نظارت سخت‌گیرانه و در چارچوب ظرفیت حوضه‌های آبریز کار نکنند، همان دیوهایی هستند که تنوره‌شان از دل دشت‌ها تا ستون‌های شهرهای بزرگ شنیده می‌شود.

ایران سرزمین دعاها و اسطوره‌هاست، اما سرنوشتش را نه دیوان افسانه‌ای، که تصمیم‌های ایرانیان رقم می‌زنند. اگر امروز نیشابور و دیگر شهرها زیر سایه‌ی تنوره ی دیومانند مکینه‌ها و خشکسالی خم شده‌اند، هنوز می‌توان با شجاعتِ اعتراف به خطا و با اصلاح مسیر، کاری کرد که نسل‌های آینده وقتی دعا و نیایش کهن را می‌خوانند، بدانند که ما نیز در زمانه‌ی خود، تا جایی که توانستیم، در برابر دشمن، دروغ و خشکسالی ایستادیم – نه با اسطوره، که با درایت و مسئولیت.