سفید شویی از خشونت!
در حاشیه گفتگوی تلویزیونِ جبلی با یک «لات»ِخیابان های تهران
✍ حبیب قربانی
در هفته های گذشته در شبکههای اجتماعی، بخش هایی از گفتوگوی مجید واشقانی با «هانی کُرده» در برنامهی «رُک» دستبهدست میشد؛ جایی که یک چهرهی شناختهشدهی خشونت خیابانی، راحت روی صندلی مینشیند، از «بچهلات بودن»ش با نوعی افتخار حرف میزند، از تجربهی زندان شوخی میسازد و مجری هم اغلب با لبخند و تعارف همراهیاش میکند. برنامه بعد از موج انتقادها حذف میشود، اما سؤال اصلی سرِ جایش میماند: این شکل نمایش چه نسبتی با خشونت دارد؟ آیا فقط «مصاحبهای جنجالی» است، یا نوعی سفیدشویی خشونت؟
اگر خشونت را فقط در حد چاقوکشی و تیراندازی و درگیری خیابانی بفهمیم، شاید بگوییم: «خب، این آدم که الان در برنامه کسی را نزده، فقط حرف زده!» اما جامعهشناسی خشونت به ما میگوید ماجرا بسیار عمیقتر است. خشونت فقط یک عمل فیزیکی نیست؛ یک «کوه یخ» است با سه لایه: خشونت مستقیم، خشونت ساختاری و خشونت فرهنگی. آنچه در خیابان، در پروندههای پلیس و در پزشکی قانونی دیده میشود، همان نوک کوه یخ است. زیرِ آب، لایههایی هست که اگر آنها را نبینیم، هر روز با شگفتی میپرسیم: «چرا خشونت زیاد شده است؟»
خشونت مستقیم همان چیزی است که همه میشناسیم: ضرب و جرح، تهدید، تخریب، استفاده از سلاح سرد و گرم، تحقیر علنی. اما پیش از آن، بسیاری از این آدمها سالها در معرض خشونت ساختاری بودهاند؛ تبعیض، بیکاری، فقر، احساس بیعدالتی، تحقیرشدن توسط نهادهای رسمی. اینها زخمهایی است که روی بدن دیده نمیشود، اما روی روح و روابط اجتماعی خط میاندازد.
در کنار این دو، نوع سومی از خشونت قرار دارد که معمولاً از آن غافلیم: «خشونت فرهنگی». این همان جایی است که فیلم، سریال، جوک، موسیقی، منبر، صفحات اینستاگرام و حالا «تاکشو»ها، کاری میکنند که خشونت «طبیعی»، «با حال»، «قابلقبول» و حتی «قابلِ تحسین» به نظر برسد. کسی که در خیابان از او میترسیدیم، روی صحنه به «کاراکتر جذاب» تبدیل میشود؛ با نور خوب، موسیقی، خنده، شوخی، و روایتهای هیجانانگیز از دعواها و زندان.
در گفتوگوی «رُک» با هانی کرده، دقیقاً همین اتفاق افتاد. به جای اینکه با یک مجرم سابقهدار با زبان مسئولیت، پرسشگری و یادآوری رنجِ قربانیان خشونت زده حرف زده شود، او در نقش «قهرمان حاشیهنشین» ظاهر شد؛ کسی که حق دارد دربارهی زندان و پلیس و جامعه گله کند و گذشتهی خشن خود را نوعی سبک زندگی «لاتی» و «رُکگویی» جا بزند. با تاسف قربانیان این خشونت، در قاب دوربین جایی ندارند؛ چهرهی زخمیشان حذف شده و فقط چهرهی «روایتگر» باقی مانده است.
درست همینجاست که سفیدشویی رخ میدهد. سفیدشویی خشونت یعنی پاککردن لکههای خون از روی تصویر و تبدیلکردن فرد خشونتورز به «شخصیت رسانهای». نه اینکه نتوان از گذشتهی آدمها شنید یا امکان توبه و تغییر را انکار کنیم؛ حرف بر سر لحن و قاب است. وقتی سؤالهای چالشی کمرنگ است، وقتی هیچکس از رنج کسانی که قربانی ضرب و جرح شدهاند نمیپرسد، وقتی زندان تبدیل به سوژهی خنده و شوخی میشود، در عمل داریم به مخاطب جوان یاد میدهیم که «این سبک زندگی هم میتواند جذاب باشد، بهشرطی که بعداً جلوی دوربین خوب حرف بزنی.»
برای نوجوانی که در حاشیهی شهر یا محلهای پرخشونت بزرگ میشود و در مدرسه چشم و گوشش از داستانهای «لاتها» پر است، چنین مصاحبهای فقط یک گفتوگو نیست؛ یک پیام تربیتی است: «میشود خلاف کرد، کتک زد، ترس ایجاد کرد و در نهایت، روزی نشست وسط دکور شیک برنامهی واشقانی و از همهی اینها مثل ماجرای قهرمانی حرف زد.» در چنین فضایی، ما دیگر فقط با خشونت مستقیم هانی کرده در خیابان سروکار نداریم؛ با بازتولید خشونت فرهنگی روبهرو هستیم که فردا خودش هزار شکل تازه از خشونت مستقیم میزاید.
مسئله فقط مجید واشقانی یا یک قسمت خاص از برنامهی«رُک» نیست؛ مسئله یک منطق رسانهای است که در آن «حاشیه» مهمتر از «حقیقت» است، «کلیک و بازدید» بیشتر، مهمتر از مسئولیت اجتماعی، و «هیجان» مهمتر از فکرکردن به اینکه چه کسی با دیدن این تصویر، چه الگویی را برای زندگیاش انتخاب میکند. وقتی اراذل و اوباش تبدیل به مهمانان محبوب صدا و سیما میشوند، یعنی خشونت از خیابان آرامآرام به اتاق نشیمن ما و ذهن بچههایمان مهاجرت کرده است.
به هر حال، همانگونه که در شمارهی ۵۸۹ اشاره گردید این سلسله یادداشتها قرار است، آرامآرام زیرِ کوه یخ خشونت را نشان دهد؛ از خشونت ساختاری در اقتصاد و آموزش تا خشونت فرهنگی در زبان و شوخی و تربیت. اما شاید نقطهی شروع خوب همین باشد:
خشونت فقط آنجانیست که چاقو بالا میرود و گلوله شلیک میشود؛ خشونت آنجاست که روی صحنه، زیر نورهای رنگی، با لبخند و شوخی، سفیدشویی میشود.
