فروغ خراشادی پرچم، همیشه پارچه ای نیست؛ اگر چه بهتر است باشد! پرچم گاهی روی سنگفرش است تا گروهی از آن بگذرند! گاه نقشی بر دل کوه است که از دور نگاهش کنند؛ زمانی هم در میان ده ها پرچم دیگر بر فراز میله ای و در مقرّ سازمان ملل در اهتزاز است تا به […]

فروغ خراشادی

پرچم، همیشه پارچه ای نیست؛ اگر چه بهتر است باشد! پرچم گاهی روی سنگفرش است تا گروهی از آن بگذرند! گاه نقشی بر دل کوه است که از دور نگاهش کنند؛ زمانی هم در میان ده ها پرچم دیگر بر فراز میله ای و در مقرّ سازمان ملل در اهتزاز است تا به یاد آوری که در «گرگم به هوایِ» بین المللی جایی داری! پرچم همیشه پارچه ی اتوکشیده ی خوش آب و رنگی نیست اگر چه برای حفظ دیسیپلین هم شده، بهتر است باشد! پرچم می تواند زیر آفتاب، پوسیده و رنگ باخته باشد و  کسی هم نباشد تا عوض ش کند! می تواند تن پوش سربازی باشد که پیش از قلب او، اولین نامه ی معشوقش و آخرین پاکت سیگارش، سوراخ شده باشد. پرچم می تواند زیر چرخ های تانک مچاله و پاره، خاک و خون آلوده، رها شده باشد، گم شده باشد و پودر شده باشد؛ اما پرچم، همیشه پرچم است؛ شناسنامه ی یک ملت و یک محدوده ی جغرافیایی ست؛ نمادی تا همه زیر سایه اش جمع شوند. این نماد چه بر در ودیوار، چه روی تابوت و چه بر نفیس ترین پارچه های موجود، سند ایرانی بودن ماست؛ تا یادم نرفته، بگویم این نماد می تواند از گوشت و پوست باشد؛ با خونی که زیرش می جوشد! می تواند سبزش شرّه کند روی سفید؛ روی سرخش؛ پرچم می تواند صورت یک آدم باشد در جام جهانی؛ در آخرین شب جام جهانی! می تواند «اشک سبزی» باشد که «زبان سرخت» را بر باد داده است…

شاید برای خیلی ها مثل من، فوتبال از جام 94 به صورت جدی آغاز شده باشد؛ یا مثل پدرم از جام 78 یا مثل برادر کوچکم از جام 2002 . شاید برای شماری 2018 روسیه همان آغازعشق به فوتبال باشد؛ فرقی نمی کند چند سال این وَر و آن وَر؛ مهم این است فوتبال برای ما عشق است. برای هر نسلی، یک جام، ماندگار و خاطره انگیز است و جام ها ی دیگر ادامه ی همان یکی و در بهترین حالت، زنده کننده ی خاطره ی همان یکی ست! هنوز هم فکر می کنم جذاب ترین جام جهانی، همان 94 بود که با صدای «جی . لو» افتتاح شد. جامی که «آریگو ساکی» داشت تا کیلومترها کنار زمین راه برود تا ایتالیا را به  دیدار پایانی برساند؛ که روبرتو باجو داشت تا پنالتی را بفرستد مریخ، که مارادونا داشت اما میان تماشاچیان و نه در زمین و هر وقت تلویزیون نشان ش می داد، آه از نهادمان بر می خاست. جامی که «باتیستوتا» و «پائولو مالدینی» داشت تا دختران هلاکشان شوند و «خورخه کامپوس» داشت تا همه ی پسران ریز نقش به زندگی امیدوار! رونالدوی برزیلی داشت در سایه ی روماریو، به به تو و کاپیتان دونگا؛ و طول کشید تا بزرگ شود و ستاره ی میدان ها!

جامی که «رشید یکینی» داشت با فریادی از اعماق افریقا؛ «والدارما» داشت فوتبالیست و «رِستایلیست» تواَمان! «سعید العُویران» داشت با گلی به زیبایی گلهای مارادونا!

جامی که «اسکوبار» کلمبیایی داشت تا راهی سینه ی قبرستان ش کند آن هم وقتی هنوز بازی هایش به پایان نرسیده است؛ و این گونه بود که آن جام جز فوتبال و زندگی، مرگ هم داشت! یگانه بود و هیچ کم نداشت جز  «ایران»؛ ایرانی که عربستان از رویش گذشته بود تا خاری شود به چشم ما و استخوانی در گلوی خودشان. عربستانی که بازی ها و بازیکنانش چون امروز، اصلا  دستمایه ی طنز و مایه ی عبرت نبودند!

جام 98 برای ما «نود و چاری ها» فقط ساق های «خداداد» و شوت های «کریم» در ملبورن بود، سَر طلسم شده ی دایی و تیز و بز دویدن های مهدوی کیا، پشتک واروهای عابدزاده و تور پاره ی نیمه ی دوم و بالاخره وقت اضافه ی 8 دقیقه ای «ساندرو پول» … اما تیم ایران همان جا ما را پیش از ورود به فرانسه، فینالیست و قهرمان جام کرد. آن روزها، هنوز پای مان به دانشگاه باز نشده بود واسیر روشنفکربازی دانشجویی نشده بودیم  و فوتبال برایمان افیون توده ها نشده بود! خود 98 که با فرانسه،  «امانوئل پُتی و همسر ایرانی اش» از راه رسید، بزرگ شده بودیم و چیزهای مهم تری در زندگی مان رخ نمایانده بود؛ نه شور 14 سالگی در دلمان بود و نه تبش در سرمان! حتی صدای نوظهور فردوسی پور هم سر ذوقمان نمی آورد. انگار نه انگار بیست سالی نسل پدران مان چشم کشیدند و سنگ به جگر بستند تا پای یوزپلنگان ما به توپ جهانی برسد، یک بازی را ببرد با دوگل، و دو تا را ببازد بدون گل! فرانسه که سه تا به برزیل زد، آخ نگفتیم؛ مسابقات در چشم مان آن قدر خوار و خفیف شده بود که انگار مسابقات محلی جام رمضان در جریان است!

از جام های بعدی جز  کله ی «زیدان» وسط  سینه ی «ماتراتزی» در  2006 یا  «اینیستای» 2010 که «گاوبازها» را قهرمان کرد، چیز بیشتری به خاطر نسپرده ام؛ همین طور از دوره های دیگری که ایران به جام جهانی رفته بود اما آرزو کرده بودیم که کاش نرفته باشد، چیز زیادی به یاد ندارم!

فصل ها گذشت، سیب ها چرخید و ایران به ناگاه بالید و جان گرفت؛ رفت جام جهانی 2014 تا باز برسد به آن جایی که نباید و به کسی که نباید تر؛ سر راهش آرژانتین سبز شد و«مسی» گل کرد! جام 2014 رویای مان را از سر پراند؛ حال مان را گرفت اما صفحه ی شخصی مسی را هم از او ستاند! با آن روی سکه مان بیشتر آشنا شدیم؛ ما مثل یک ایرانی مهربان، خونگرم و مهمان نواز رفتیم و مانند «تارزان» که بر در و دیوار صفحات شخصی بازیکنان فوتبال بالا و پایین می جهد، برگشتیم؛ ما نزد خودمان هم شکست خوردیم و این شکست دومی به مراتب تلخ تر از اولی بود. برای مردمی که اکثریت شان جز انسانیت چیزی نداشته و ندارند، این حرکت، باخت آبرو و تاخت حیثیت بود.

24 سال را در چشم بر هم زدنی در بامداد 5 تیر؛ سه شنبه ی خاکستری 5 تیر، مرور می کنم تا برسم به لحظه ی اکنون؛ لحظه ی وداع با جام 2018 روسیه! برای دختران و پسران نوجوانی که امسال تب فوتبال گرفته اند؛ روسیه بدون گلزنیِ «سردار» به پایان رسید. برای هم دوره های «حجازی» و هم نسلان «مهدوی کیا»، این جام، باز هم بدون صعود به مرحله ی بعدی تمام شد! برای زنانی که پس از یک عمر پایشان به «آزادی» باز شد، این جام مثل گل «کریم انصاری» از روی نقطه ی پنالتی، شیرین اما کوتاه بود… ما عــــــــدل افتاده بودیم وسط «ماتادورها1» که شاخ مان را بشکنند و یک راست شاخ به شاخ شدیم با «کال2» ها تا متوقف مان کنند! از مراکش بی «صلاح» گذاشتیم اما در خوان های بعدی، و به ویژه در داوری،VAR و ناداوری، به بد قلق هایش برخوردیم!

در نبرد آخرمان، مثل «گودزیلا علیه گیدورا» بودیم، هر چه بلد بودیم رو کردیم؛ همه با هم ترسیدیم، خندیدیم، ناسزا گفتیم و آه کشیدیم و حتی همه با هم گفتیم: چطوری کریس؟!… و در نهایت همه با هم به پایان رسیدیم…

دیگر گزارش های شورانگیز محمد حسین میثاقیان و «چقدر خوبیم» عادل فردوسی پور هم، جام نگون سار ما را در جام جهانی نگه نمی دارد. خسته، زخمی اما سرفراز، با دو خط سبزی که از چشم هایمان، روی سرخی لب ها کشیده شده، با سرزمین «تخم مرغ های رومانُف» وداع می کنیم؛ وداعی تلخ اما تابناک. تابناک چون پرچمی برافراشته در رستاخیز؛ پرچمی سه رنگ از پوست و گوشت و خون !