زن در سایه چهره اش را نشان خواهد داد

حجت حسن ناظر

سراینده : سید علی صالحی

5 (1)دیباچه ی اثر اینسان آغوش خروش می گشاید ،((همه چیز در جهان شرحه خوان تخیّل خویش است خاصه در این روزگار  عجیب که واژه ها پیاپی پیر می شوند )).

شاعر خود را نیایشگر هم عهد زبور حضرت مولانا ،این فرمانروای برگزیده ی واژه ها و این کیمیاگر شفاگر  تکلّم یافته است . خنیاگران قونیه  را ارج نهاده و از محبت پیر بلخ به کرشمه ی کلمات رسیده و خود را پرده دار باران شناخته و نشانی کلمات خانه به دوش را می داند .

صالحی اندیشه ورز نیک دریافته که فرصت چندانی نداشته و هم نیز نگران است از کسانی که کلمات را زنده به گور می خواهند ، وقتی از یار دور می افتد دنیا را تلخ ، روزها را تاریک و آدمی را ترسناک می بیند و آگاه است که بعد از مرگ قلمش باز هم در این حوالی پرسه خواهد زد ،دوست ندارد خانه بر دوش درد های بیهوده باشد ، در تکاپوی شارحان طربنامه ی  شفا تشنه ی باران و هروله  کنان هماره ، جاده پویان است.

ترجیح می دهد گاهی خون خویش را به ناچار خورده ، تا نواله هایی از سفره هایی که دوست نمی دارد ، درتداوم درد های آدمی خود را پرسه گرد  واژه ها می داند. گاهی هم سرمست  از برابر این جهان چاره ناپذیر می گذرد . بعضی اوقات احساس می کند که سرزمین گرسنه است و تنها عشق است که آزادی مطلق است و تمرین مشق مهربانی را توصیه گر می شود .

ایامی از راه می رسد که شیون کلمات  از شبا هنگام تا سپیده دمان رهایش نمی کند ،ساده بودن را ستوده  هر چند می داندچقدر دشوار است . برای دوست داشتن دیگران هیچ دلیلی را لازم نمی یابد می خواهد از بعضی حرف ها دور شود و غمخوار ،همدرد و دلجوی مردمان به درد اندر باشد.

5 (2)از سلاطین فلک زده ی تاریخ گله مند است و یکبار عاشق دختری ساده و بی آلایش شد که آمیزه ی سخاوت و سپیده دم بود . آرزومند است  پرستار کلمات محزون باشد و افتخارش این است که حتی یک لحظه بی عشق نزیسته است  و از همسایه های فضول در رنج است آنان که همیشه فکر می کنند جهان را فقط از اندوه بی دلیل آفریده اند، و در خاطره اش روز هایی آرمیده اند که در جست وجوی حوّای هزاره ی گندم بود و حافظ وارانه درد هجر عشق چشیده و هم کشیده بود .چشم به راه باران بسیار گاهان از بی نرفتن خویش به جلجتا پناهیده شده است ، در دست یازی به شاهراه بین بلخ تا قونیه شهر های بسیاری  را طی نموده و نیشابورهای اساطیری بسیاری آزموده است بی یاران . مردمانی را می شناسد که بی باران زیست می کنند و وسط واژه هاشان سکسکه بیتوته کرده است و فرودستانی را ناظر بوده که نان و نوشابه می خوردند  و زیر درخت کهنسالی آرام آرام دارند سپری می شوند.

صالحی کلام شناس و کلمه شناسانه خودش را شاعری دیده که با ((منفرد زاده )) و ((ناظم حکمت ))در آواهایی در مه آرامیده و به دره ی پروانه ها رسیده  و با ((شیرکو ))((لورکا))و ((الف ، بامداد))در راه شور آباد ترانه گویان ، دست افشان و پای کوبان به سوی سپیده دمان بی تاریکی آزادی این آخرین امید آهسته ی آدمی جاری اند.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.