شکسته بسته ترین جمله جهان

8سراینده: مرتضی آخرتی                                       

بر پیشانی پیشخوان گونه ی کتاب، شاعر تمامی نداهای مجموعه اش را دست و دل بازانه به ندای زندگی اش «ندا سهراب زاده » پیش کش نموده است ، شاعری که عشق را «شکسته بسته ترین جمله جهان» می خواند و خود رباعی سرایی دیده می شود با تاملاتی که به قابلیت های هزار توی زبان اشراف دارد. او خود را پریشان تر از پریشانی دیده است و گاهی دوست دارد همان که دلش را به یغما برده او را به شمایل قلبی بر پیکره درختی در کویری دور دست حک نماید.

در فرهنگ او عشق خود پارادوکس است، اویی که آرزومند است اهل منطق با اهل دل یکدل باشند. او را همیشه خاطر جمع پریشانی می توان دید، آخرتی هم شاعری عشق پرداز، عاشقانه سرا و عشق باور است و هم مومنانه نگاهی ایمانی به شعر آئینی دارد. مهم اینکه راه شعر را درست در نوردیده است. از آنجا که دانش آموخته ادبیات است و ذوق و قریحه ای قابل اعتنا دارد احاطه مندانه آناتومی خرد آمیخته شعر را ادراک نموده است. در شعر صمیمی، صادق و اخلاص مند است. بند باز واژگان نیست و شخصیت آرمانی کلام و کلمه را آشناست. یک بار هم شاعر عشق آئین ما در غزلی با حافظ به خلوتی خنیاگرانه شبی را به سپیده پیوند زده است. « القصه من و خواجه شبی را گذراندیم». از آنجا که هماره تبسمی مهرافشانانه بر لبانش خوش خیمه زده است اشعاردو پهلویش گاه طنزی ملایم را یدک می کشد. سنگ صبورش گاهی هم سنگ سبویش می شود و باورمند این که : آهن است اگر چه براده براده است.

مرتضی آخرتی شاعری غبار سوار و باد نژاد نیست و می داند تبار ادبی اش در کدامین وادی به اهتزاز است. شاعر دفتری از آرزو و خاطره است و بی قطار ترین ریل جهان را ماند. اهل زبان درازی و زبان بازی نیست فقط این قدر می داند که دری یه کوچه عشق وا گشوده است و خونین جگر شب های حنابندان است. از بامدادان ابر شهر  به دنبال ماه پاشنه های گیوه هایش را بالا می کشد. در شعری با قالب رباعی ادای دینی به قلندر شعر ریز نشابور می نماید آن که تنش در وسعت دنیای پهناور نمی گنجید«یغمای نغمه ریز و شعر افشان»

جز خاک در این میان ندارد جایی

جانی که در این جهان ندارد جایی

باید که بگرید و بیفتد بر خاک

ابری که در آسمان ندارد جایی

و در رباعی دیگری به احترام حکیم ابر رند نشابور عمر خیام، بر می خیزد و می سراید :

در عمق وجود بی غمان هست غمی

در گوشه ی ابروی جهان نیز خمی

خیام، هم آن غم است و هم آن خم و … هم

کیفی که از او در این میان مانده کمی

صاحبان زر و تاج را تاراج شدگان بازی سرنوشت می شناسد و سرچشمه هر گشایشی را در خود یافته است و باور دارد که: «تا دست به سینه ایم در خود گره ایم». دریا و چشم یار را از یک قبیله می خواند و از اینکه زمانه می کشد و غم نمی خورد غمخوار می گردد. باور دارد که کلید هر دری در قفل هر دردی نمی چرخد. یکی را باعقل خوشنام و یکی را با عشق بدنام دیده است، یکی را بخت یار دیده یکی را با بخت خوابیده. بعضی ایام دنبال شانه رفیقی شفیق است که نومیدانه و نایافته با آستین تر بازگشته است. در جست و جوی بزرگواری است که شاهین های عدل اش میزان تر است. بساط عشق را بی حوا فراهم نمی یابد و نمی پسندد کسانی را که کیششان کیش مات کردن است و چه شب ها ناظر دل اندر وای شاعری بود که عشق را مشق می کرد و بهترین جمله جهان را « شکسته بسته ترین جمله جهان» دانست، عشق.

سخنان طنز آمیز :

پل والری: سیاست فن بازداشتن مردم از اموری ست که به راستی مربوط به خودشان است.

Politics is the art of preventing people from taking part in the affairs which properly concern them.

مایکل هاینز: آدم های زرنگ قانون را نمی شکنند. فقط کمی خمش می کنند.

Smart people don’t break the law, they just bend it a little.

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.