تامل و شطح واره ای بر مجموعه شعر «تنهایی از من کشوری خواهد ساخت»  

حجت حسن ناظر

ramazani« خرد من برای خم شدن آفریده نشده »کتاب اینگونه سیما و آغوش می گشاید

در دیباچه ، شاعر صندلی اش را کنار بهار می گذارد و سقف های کسالت بار کبود را به روشنایی دعوت می نماید ، گیاهانی را دوست تر دارد که هماره می دوند تا به معشوق برسند و سنگ هایی را می شناسد که زندگی می کنند و شعر را چراغی می بیند برای جهانی که دیگر نمی تواند انسان را تحمل کند . به کلمات با وجدان آشناست . گاهی مایوس می شود و از امید می خواهد که اورا ببخشد ! گاهی هم شعر برایش رویا می شود رویایی برای فراموشی گرسنگی ، و همیشه از احتضار سرپیچی می کند .

سخت می کوشد که شعرش رستگاری باشد برای دهان های بی لبخند که آوازشان دشنام است . گاهی هم خود را در شمایل معلم دیوانه های عالم می یابد و از اینکه فرشته های زمینی گاهی برایش مزاحمی هستند بیزاری می جوید . در روزگاران هجمه ی « تکفیر عاشقی » در تکاپوی عشق های اساطیری است در «جماهیر عاشقی» همگام و همرکاب «مشاهیر عاشقی » رنج های باشکوه را دوست دارد و دوست تر دارد چراغش از کوچه ی فرهاد ها عبور کند در زمانه ای که شیرین ها نادرند و اتفاقی تازه در ازدحام کلیشه ها را خواهان است . قصه کوه ها را آشناست و خود را قادر می بیند کوه ها را به قلب صحراها بکشاند .

نیچه وارانه تنهایی را خانه خود می نامد که با چشمانی گریان به سویش باز می  گردد ، بیشتر اوقات بی اجازه شعر می گوید برای قلب های شکسته و برای آدم های ساده خسته ، برای صحبت هر روز سایه با دیوار ، برای کوچه غمگین ، برای ابر بیقرار بهار ، برای عشق که لبخند ناگهان خداست و ادامه دار ترین قصه از زبان خدا ، آرزومند است باد زبانش را نگه دارد تا زیبایی برای گلها بماند .

شاعر نگران است برای درختی که در انزوا ی یک دره زندگی می کند و برای سیبی که در آخرین رمق انگشت شاخه ها مانده است . شاعر تنهایی گاهی فرمالیست می شود و گاهی هم دلبر نواز و ذهن و زبانی دلدار مندانه می یابد ، اما به هر تقدیر جسور اندیشانه به هستی ناظر است و شعرش از جوانی شعر تر است ، هر چند ساعت شاعر از انتظار رد شده است ، خود را گاهگاهی برگ زردی روی دست درخت جان به در بُرده ی پاییز می یابد و مانده است که با زمستان پیش رو چه کند ؟ از لبخندهای دروغین و پیوندهای دروغ و هم نیز دیدار های شکنجه آور متهوًع می شود . شاعر معشوقی را می شناسد که هنگامه ای که گیسوان آبشار وارش را وا می گشاید شب آغاز می شود ، او معتقد است : پرنده ها در باد دیدنی ترند و شاعر در عشق ، افسوسو زمانه حافظه اش را از دست داده .

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.