گِیم ( داستان اتوبوس )

از اتوبوس پیاده می شوم؛ مسیر را اشتباه آمده ام و تا بخواهم خط عوض کنم، باید مسافتی حدود ۲۰۰ متر را پیاده گز کنم.

دِلِی دِلِی کنان و سر در گوشی، راه می افتم. عادت ندارم در حین راه رفتن به گوشی نگاه کنم، اما خبری نیشابور را تکان داده است و مرا هم! هر چه مساله را پایین و بالا می کنم، متوجه دلیل این همه غوغا نمی شوم؛ فکر می کنم شاید من عقلم قد نمی دهد، برای همین با دوستان دیگری ماجرا را در میان می گذارم و از آن ها می خوام روشنم کنند! اما متاسفانه ما همگی فهم مان نم کشیده و عقلمان قد نمی دهد!

ضرب المثلی در فارسی هست که می گوید: طرف از کاه کوه ساخته؛ اما هر چه می گردم، کاهی پیدا نمی کنم که کوه به وجود آمده را توجیه کند؛ بنابراین کار را به بزرگان قوم( فضای مجازی) وا می گذارم و ترجیح می دهم راهم را بروم!

از کنار پسرکی با لباس سیاه می گذرم، چند قدمی که می روم، صدایم می کند و با صدایی آرام و با اشاره به خیمه ی کوچک آن طرف خیابان، جوری که به زحمت می شنوم می گوید: خانم به خیمه ی ما کمک می کنید؟ نگاهش می کنم و بی درنگ می گویم: نه!

راهم را می کشم و می روم؛ از کنارم مثل موشک رد می شود و چند مغازه آن طرف تر وارد جایی می شود.

با خودم می گویم: آخه چرا واسش توضیح ندادی که قصد کردی هر چی کمکه برای خرید نوشت افزار اختصاص بدی؟! و تصمیم می گیرم پیدایش کنم و برایش توضیح دهم. دقیقا نمی دانم کدام مغازه را به دنبالش بگردم البته کار سختی هم نیست؛ دو تا خواربارفروشی و یک گیم نت که بیشتر نیست! نگاهی می اندازم و می بینم وارد گیم نت شده است و دارد با صاحب مغازه چانه می زند؛ او هم جوابش را می دهد: پسر جون تا همین الانم باید ۵۳ تُمن بدی؛ می دونی چند ساعت بازی کردی و هر دفعه گفتی بعدا حساب می کنم؟!

پیش از آن که پسرک مرا ببیند، بیرون می آیم و به راهم ادامه می دهم؛ اما پرسشی ذهنم را به خود مشغول کرده است: چه اتفاقی افتاده است که یک پسر بچه می داند که می تواند از احساسات مذهبی ما سو استفاده کند؟! دلم مثل سیر و سرکه دارد می جوشد و مدام به خودم می گویم برگرد درِ همان خانه ای که پسرک از آن بیرون آمد… باز جوابم را خودم می دهم که ” از کوزه همان برون تراود که در اوست!”

گیرم پدر و مادرش این جوری نباشند، گیرم از دیگران آموخته باشد؛ بالاخره از یک بزرگتر چیزی دیده، حرفی شنیده! مگر نه این که بچه های ما نسخه هایی از خود ما هستند؟! دوباره می گویم شاید این دو ماجرا-خیمه و گیم نت- به هم ربطی نداشته باشند و تو بد متوجه شده باشی؛ گیم سرجایش است و خیمه سر جایش؛ اما فکر است دیگر؛ می رود و می آید!

نمی دانم کی به ایستگاه رسیده ام؟ می نشینم. خانمی مسن از کیفش چند شکلات در می آورد و می گوید: تبرکه! یکی بر می دارم و تشکر می کنم. می پرسم سوغات کجاست؟ می گوید: “تکیه ابوالفضلی”؛ اصلا چه فرقی می کنه دختر جون؟ هر جایی که دلت خوش باشه بهش، میشه اصل جا؛ و لبخند می زند. ته دلم به سوال بی موردم بد و بیراه می گویم و به خودم نهیب می زنم: شکلاتت را بردار و تشکری بکن؛ چرا مردم را سوال پیچ می کنی؛ حالا به خاطر این سوال ناچار می شد دروغ بگوید، خوب بود؟! اتوبوس می رسد. سوار می شویم. شلوغ است. جا برای نشستن نیست و این خانم مسن به سختی روی پا ایستاده است. رویا پردازی ام گل کرده و تجسم می کنم که یکی به این خانم مسن می گوید: نذر کرده ام تمام محرم جایم را به افراد مسن بدهم؛ یکی می زند روی شانه ام و خیالم را به هم می ریزد. دختر جوان و شیک پوشی ست که می گوید: به آن خانم بگو بیاید و این جا بنشیند. لبخند می زنم…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.