کوزه ها در خیابان

محمدطاهر گاراژیان

کوزه گر نگاه می کرد .کوزه ها در خیابان به هر طرفی می رفتند واز کنار هم می گذشتند  از آسمان سنگ می بارید .هراز گاهی کوزه ای می شکست و به زمین می افتاد .کوزه های دیگر به حیرت نگاه می کردند و می گذشتند . بعضی آرام برخی بلند می گفتند : هیچ کار نمی توان کرد .سبو در برابر سنگ چه کند ؟ بی چاره !  مست و هشیار کنار هم نشسته بودند  وروایت های شهر شلوغ را می نوشتند .کوزه ای گذشت ودر پی او انبوهی دل های سوخته و اندوه بی سر انجام موج می زد .مست به هشیار نگاهی کرد و گفت :از این کوزه بپرس به کجا می رود ؟ این کوزه چو من عاشق زاری بوده است. بس متوازن گام می زند. هشیار گفت: عاشق، مستانه می رود  و می رود به چون وچرا گوش ندارد .سخن مگو .گفتن و زیاد گفتن ، فرصت دیدن را می سوزاند . دوران ما هم رو به تمام است . مست گفت : وگفتن همان زیستن است. همنوایی با زیبایی های هستی. این که تمام کوزه ها دهانشان باز است وفریاد می زنند .یعنی که کوزه گر در درونشان فریادی همیشگی دمیده  است.  کوزه ایستاد . ما هرچه داشتیم نهادیم .فقط دهانی مانده گشاده از حیرت  وبویی از ته مانده ی دردی مبهم و در هم آمیخته در درون. کوزه به گل های باغچه خیره شد .خاک جان گرفته بود به هزار جلوه می رقصید .زبان لطیف گل برگ ها درپیچاپیچ بناگوش نسیم رباعی می سرود. کوزه صدایش را به باد سپرد و خواند:

هر روز که روی لاله شبنم گیرد                بالای بنفشه در چمن خم گیرد

انصاف مرا ز غنچه خوش می آ ید              کاو دامن خویش را فراهم گیرد

مست و هشیار به هم نگاهی کردند. کوزه دردآلود گفت کوزه ها، به کوز ه ای که « دامن خویش را فراهم گیرد» می نازند و می بالند. این روزها  دامان کوزه ها هرروز به چیزی گیر می کند .گاهی چیزی  به طراز دامن کوز ه ای دیگر بر خورد می کند .گاه حسرتی، اندوهی وغمی نا به هنگام در لفافه تعصبی  می پیچد ودامان کوزه ها را می درد . یا آلوده دامنشان می کند .و انصاف مرا ز غنچه خوش می آید  که پاکی و لطافت وسادگی و شادابی خویش را دارد و دارد غنچه ای  که گل می شود و فضا را از نفس پاکش بهار می کند . کوزه هنوز شاعرانه می خواند. از میان کوزه های فراوان که هریک در پیاده رو شلوغ به سویی می رفتند ، یکی جدا شد .کنار مست و هشیار نشست. جامه ی مست و هشیار به هم آمیخت، در هم رفت .یک رنگ شد .بی رنگ شد .

کوزه بی نگاهی سخن می گفت : نه قربونت. خیلی با حالی ! نه نبودم . رفته بودم چند تایی کاسه و کوزه بخرم . به قول مامان جاگا بخرم یه اتفاق محشر افتاد . ینی کف کردم . فکم افتاد  . وارد انبار که شدم اونقد خمره و کوزه و کاسه ی شکسته بود که نگو . کوزه ها و کاسه ها از سر و کول هم بالا می رفتند . هوا تاریک ورو شن بود .همهمه ای مبهم همه جا را گرفته بود.کوزه ها می خواندند. می گریستند. می نالیدند. سخن می گفتند. یکی رو به من کرد و گفت : آن همه خریدار و فروشنده وچرخ واستاد و کوره و کوزه کجایند ؟ گفتم هریک جایی و همه در پایان کوزه  وکوزه ، سفال وسفال ، خاک وخاک ، گل و گل کوزه وکوزه در کوره وکوزه در دستان لطیفی که خاک خواهد شد . و این فرصت کوتاه نامکرر واین عشرت ناپایدار و این کوزه هایی که جای یک دیگر را می گیرند  و…

کوزه سخن می گفت گویا با کوزه ی دیگری صحبت داشت .و ادامه داد من خودم دیدم .خیالاتی چیه؟  شما هم اگر خوب نگاه کنی می بینی .خوب گوش کنی؛ می شنوی . باید هم دقت داشته باشی هم طاقت .  من هم از اون روز که این واقعه برام پیش اومده تا امروز نا آرامم. امروز نشستم گل ها را تماشا کنم شما زنگ زدی .من هم حال و روزمو برات شرح دادم حالا . جریان اینه که کوزه ها به خودشون فرصت نمی دن. کوزه ها در هم می لولیدند .می گذشتند .هر کدام در درون خود دوزخی راحمل می کردند. وچند جامی از شراب مستی انگیز زندگی را به این سو و آن سو می کشیدند .و لبانشان شوره زده بود.

مست و هشیار به هم نزدیک تر شدند .کنار هم نشستند .به جرعه ای دل بی قرار خود را آرام کردند .نسیمی وزید .صدایی برآمد کوزه ی رهگذر بر خاست غبار شد در نسیم رها شد بی نشانه شد . مست وهشیار هم را در آغوش کشیدند .برای هم خندیدند .گریستند .فریاد زدند . نالیدند .همه ی جان و دلشان را در کاسه  ی چشم و گوش هم خالی کردند هنوز کوزه ها در خیابان در حرکت بودند . بعضی از کوزه ها ، تنها اندکی،  دیدند که مست و هشیار بهار را نوشیدند  بلور شدند آن چنان که به چشم نمی آمدند وبازهردو یک کوزه شده اند .یک کوزه با دو نیم رخ در هم آمیخته از حکمت و عشق  . کوزه ای که تا همیشه کوزه های پریشان را به آرامش و آگاهی و شادمانگی می خواند. وحیرتی شگرف درونش را پرکرده است . و نجوایشان :

بنگر زصبا دامن گل چاک شده

بلبل زجمال گل طربناک شده

درسایه ی گل نشین که بسیار این گل

از خاک برون آید و ما خاک شده

واینک دنیا پر از صدای این سبوی مستی آفرین است .گرچه گاهی بادها برای  کوزه های پندار زده احساس امتلا ایجاد می کند.

تنها  این خمره پیوسته درجوش است.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.