کودکی های فیلتر شده

فروغ خراشادی/ اتوبوس در حال حرکت است که خودم را به دو می رسانم؛ یک پایم روی پله ی اول و دیگری از زمین کنده نشده، حرکت می کند؛ در دلم می گویم کاش سرعت امروز تو را، اینترنت داشت!

روز خلوتی است و به راحتی روی صندلی می نشینم. مثل انسان غارنشینی که در جستجوی شکار باشد، در به در فیلتر شکنم؛ چون همه ی ارتباطات کاری ام را با تلگرام انجام می دهم؛ به جای یکی، سه تا نصب کرده ام؛ اما لامصب سه دقیقه هم امان نمی دهد. کف دستت را که بو نکرده ای، یک وقت می بینی فیلتر شکن را هم فیلتر کردند! گوش شیطان کر، این اتصال آخری، آن قدر دوام آورده که بغل دستی ام هم مجانی گشتی در فضای مجازی با تبلت من می زند؛ چیزی نمی گویم و می گذارم خوب سیراب شود. البته درکش می کنم؛ خماری بد دردی است، آن هم از نوع مجازی اش و امروز همان روزی است که هدف، هر وسیله ای را توجیه می کند. این بنده ی خدا هم که خانم میان سالی است، مدام گوشی اش را از کیفش درمی آورد، بعد با یک «چیش» کشیده، دوباره درون کیف ش می گذارد، گویا به ایستگاهش نزدیک شده، برخاسته و از آخرین لحظات تلگرام داشتنش/داشتنم!، نهایت استفاده را می برد! سرم را بلند می کنم و می گویم فیلتر شکن می خواهید؟ می گوید بله، شماره اش را می دهد و می گوید بی زحمت تلگرام کن! یا حواسش نیست یا توی باغ نیست؛ فقط رفتنش را تماشا می کنم و دوباره به کارم بر می گردم. دو خانم مسن سوار شده اند و همان وسط ایستاده اند؛ سرعت بالای ماشین، مانع رفتن به سمت صندلی های خالی می شود. جایم را عوض می کنم تا آن دو بنشینند و خودم به یاد کودکی ها، می روم ته اتوبوس!

دختری ۱۰، ۱۱ ساله کنارم نشسته است و به دو دختر نوجوان ردیف جلویی که مشغول ژست و سلفی گرفتن هستند، نگاه می کند؛ خوشحالم دو نفر آنقدر حال شان خوب است که توی این ابوطیاره دارند سلفی می گیرند اما به نظرم حال این کوچولو چندان خوب نیست؛ نه لباس هایش مناسب سرمای امروز است؛ نه کفش هایش؛ دستانش کبود شده و نوک بینی اش سرخ. یک روسری نازک سرش کرده و پلاستیک سیاه بزرگی میان دستانش است. می گویم بیا زیپ سویشرت را برایت ببندم؛ دستکش هایت کو؟ می گوید بیایید از من عطر بخرید. می پرسم مگر دانش آموز نیستی ؟ مادر و پدرت می دانند کار می کنی؟ این ها را از کجا آورده ای؟ سرخ می شود و تکرار می کند: بیایید از من عطر بخرید. می گویم بهتراست شما درس بخوانی و بگذاری این کارها را پدر و مادرت انجام دهند. سکوت می کند و با چشمان ش همان جمله ی قبلی را به من می فهماند. خانمی که آن طرف تر نشسته است، پر چادر را از صورتش می گیرد و می گوید مادرش هستم؛ لباس گرمش فقط همین است. چون از من خرید نمی کنند، ناچارم بعد از مدرسه بیاورمش عطر بفروشد. باید زمستان را همین جوری بگذراند؛ یا غذا یا لباس گرم. پدرش هم غوز بالا غوز است؛ کارگر قراردادی بود که قراردادش تمدید نشد. هیچ کدام از حرف هایش به این اندازه که برای گذران زندگی ناچار از فرزندش مایه می گذارد، نگرانم نمی کند. اما به مادری که فرزند خردسالش را خانه گذاشته، کو به کو، مغاز به مغازه راه گز می کند تا خانواده اش شب سر گرسنه زمین نگذارد، چه می توانم بگویم؟

یکی از دخترهای جلویی که شاهد گفتگو است، بر می گردد و شال گردنش را به دخترک می دهد و آن دیگری دستکش هایش را. سه چهار نفر هم از او عطر می خرند. خانمی روسری ترکمنی بزرگی را از دور شانه اش باز می کند و دور دختر کوچولو می اندازد؛ جالب است که به ناگاه تن پوش فراهم می شود. فکر می کنم شاید بهتراست شماره تماس مادر را بگیرم که این بار نه وی پی ان، شاید با کمک دوستان م کار مناسبی برایش پیدا کنم. شماره می دهد و بر می خیزد؛ اتوبوس به خیابان اصلی رسیده و آن ها باید پیاده شوند.

دیدن کودکانی که از سن پایین برای زیستن می جنگند و شادی های کودکی را در خواب هم نمی بینند. به تلگرام پناه می برم، دوستی متن تصنیف «وطنم ای شکوه جاویدان» را ارسال کرده است ؛ حوصله ی خواندن ش را ندارم، کودکی فیلتر شده ی آن دختر عطر فروش رهایم نمی کند…

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.