کسی که نبوده، کسی که نیست!

فروغ خراشادی

«گتسبی بزرگ «،به رغم پی رنگ عاشقانه اش، داستانی چند وجهی دارد. از آن داستان ها که رمان و فیلم اش را باید با دقت مطالعه کرد. رمان گتسبی بزرگ که آمریکای آغاز سده ی بیستم و پس از جنگ جهانی اول را روایت می کند، اثر اسکات فیتزجرالد است و چنان ساختار پر کششی دارد که تا کنون ۴ بار به فیلم تبدیل شده است و آخرین ورژن آن به سال ۲۰۱۳ میلادی باز می گردد. کارگردان « باز لورمن» ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به کار گرفته تا اقتباسی بی نقص ارایه دهد؛ موفق بوده یا نه، به رغم نقدهای ضد و نقیض، توجه مخاطبان را به خود جلب کرده است. خودم این فیلم را ۳ بار دیده ام؛ نه تنها برای ایفای نقش چشمگیر» دیکاپریو» یا  بازی زیر پوستی «توبی مگوایر»، بلکه از آن رو که به نظرم رسید شباهت عجیب و غیر قابل انکاری به جامعه ی امروز ما دارد. صحنه پردازی و طراحی لباس فیلم واقعا چشم نواز است و بی دلیل نیست که دو اسکار را برای یک نفر،» کاترین مارتین» به همراه داشته است.

محوریت فیلم، جی گتسبی است و راوی داستان» نیک” با شور و حرارت خاصی از او می گوید. جایی از فیلم ،» نیک « به گتسبی می گوید که به تنهایی به همه ی افرادی که در مهمانی اش حضور دارند، می ارزد؛ پس با یک دانای کل که در مسند قضا نشسته مواجهیم؛ دانای کلی که به دلیل شخصیت محجوب و محبوبش، مخاطب را متقاعد می کند که حق با اوست؛ یعنی مخاطب از پیش تصمیم خود را گرفته که با او همدل باشد، بی آن که خود بداند. این گونه است که با پایان تراژیک فیلم، بار غصه از دوش راوی بر دل مخاطب می نشیند و هم ذات پنداری عمیقی در خود حس می کند.

به رغم اینکه  داستان گتسبی، با  «نیک « آغاز می شود و با او هم فرجام می یابد، اما نمی توان او را نقش اصلی دانست، او خدای گونه ای است، شاهد بر بد کرداری ها و سیاه بازی های مردمان و به همین اعتبار نیاز است که در سوی مقابل این دانای کل، یک ابله تمام عیار «مکانیک « هم، حضور داشته باشد.

نقش های اصلی و تاثیر گذار این رمان- فیلم، جی گتسبی و» تام بیوکنن «هستند و در سوی مقابل هم یک زن؛ «دیزی» عشق روزهای دور گتسبی و همسر تام ! مرد مکانیک، آدمی که در هبوطش، خودش و گتسبی را پایین می کشد، نیز همسر معشوقه ی تام است. می بینید که در این فیلم با دو مرد عاصی و دو زن ناراضی مواجهیم. همان طور که فیلم در دو فضای متفاوت می گذرد، یکی روشن و زیبا و غرق در تجمل، دیگری سیاه و آلوده و تاریک، دنیای ضد قهرمانان فیلم از دید من، فیلم قهرمان ندارد و نیک را هم نمی توان قهرمان دید- هم این گونه است ؛ درونی مشوش، آلوده و پر از حسرت و بیرونی زیبا و فریبنده!

 

اما در این فیلم زنی دیگر هم تصویر می شود؛ زنی که به رغم تجرد و شرکت در ضیافت های هفتگی، پایبندی اخلاقی دارد؛ نه به دیگری ، بلکه به خودش! «جردن» ارتباطی دوستانه با نیک دارد اما در تقید او نیست. او می تواند به جای هر یک از ما باشد، زندگی خودش را دارد، کمتر حرف می زند، بیشتر گوش می دهد و در نهایت کار خودش را می کند اما نه آسیب می بیند و نه آسیب می زند؛ حرف از آسیب شد که به نظرم چارچوبه ی این داستان را می سازد: در جامعه ای که معیار، ثروت است، مشروع یا غیر مشروع، گشتاور انتخاب به سمت منافع می چرخد؛ به این دلیل است که « دیزی» با انتخاب تام به عنوان همسر به خودش، تام و گتسبی و بعدها به فرزندش که ناچار است جدال همیشگی والدین را تاب آورد، آسیب می زند. تام به خودش، خانواده اش و خانواده ی مکانیک، آسیب می زند و در نهایت دیزی و تام با فریب مکانیک به گتسبی آسیب می زنند. نیک که گویی سویه ی روشن گتسبی است هم آسیب می خورد، اعتمادش به دوستی و انسانیت خدشه می بیند و از راه آمده، باز می گردد مبادا گتسبی دیگری متولد شود ! اما بیشترین آسیب از آن گتسبی است و از قضا از جانب خودش!  آن جا که به خودش و هویتش به عنوان یک انسان معمولی از طبقه ی پایین جامعه پشت می کند تا رویای محالش را که به دست آوردن دیزی زیباست، محقق کند، تا به خاطر دیزی از هر راهی مال اندوزی کند، تا بشود گتسبی بزرگ؛ کسی که نبوده، کسی که نیست!

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.