چند شاخه گل بر مزار هیچ کس

حجت حسن ناظر

و روزهایی می نویسد عاقبت تاریخ دنیا را

به نام منزوی ها، نام سعدی ها و حافظ ها

8حمید چشم آور دفتر شعرهایش را با ادای ادب و احترام به «سلطان حسین منزوی» و «نصرت رحمانی» و تاثیر پیام و پیغامی که قریب به یک دهه شانه هایش را سنگین تر کرده بود؛ می آغازد.

آن قدر از وازه ها پیله ها بر خود تنیده که نه یارای رهائی اش مانده نه پای گریز، مستی ادبیش را انکار نمی کند و پیاله هایی را که از پیران میکده ی معرفت و معنا دریافته ارج گذار، سپاسمند و قدر شناس است.

جهان را بی عشق، مجهولی بین پرانتزها می شناسد، دریچه های چشمان معشوق آرمانی را «شام آخر» دیده است. از بلخ تا زنجان به تکاپوی ماه شبستان غزل های معاصر، شاعر منزوی و منزوی شاعر دویده است. شیخ اجل را ابوالشیخ غزل می نامد.

«جهانی از تعفن در میان غیر ممکن ها                 مداری از تنفر در نبایدها و هرگزها»

گاهی افسوس می خورد که کاش می شد سپید بنویسد که به روز سیاه افتاده است، ایامی هم در کوچه پس کوچه های فلسفه در پرسه های بیخوابی باغی می شود پر از هجوم تبر، روزهایی را یاد می آرد که در خیابان کودکی فرزند غریب و ناخلف پدرش را می جست، بعضی اوقات هم در جستجوی گور خودش به گورگاه ها سر می کشید و نمی یافت، عموما بیزار است از میلیاردها پرنده ی زندانی در دنیای خواب رفته و دود زده، عشق را پخته دوست دارد و از نگاه های هرزه ی خیابانی می گریزد، کافه هایی را از خاطر عبور می دهد که در آن مسخ شد، کافکا وار،  قهوه از دهن افتاد، کفر کافر را در آورد، کافه گرد شد، به دنبال کافه گشت، ولگرد شد، گم شده اش را اما نیافت، حتی به کافه های کرج هم سری زدو شاعرانی با کلاه کج را ورانداز کرد، یقین داشت که تمام غزل هایش پراز شکوفه و گل می شود. اگر او به لبخندی میهمانش کند و دوست تر دارد که کشتی شوقش کنار ساحل زیبای مهر و عشق بار اندازد.

شاعر نگاهی کبود به زندگی دارد و این برای هنرمند که باید در سخت ترین شرایط مبشَر امید، آزادی و گشاینده ی روزنه ای به سپیده باشد بایسته و شایسته نمی نماید. به هر تقدیر این مجموعه نه مجموعه ای با معدلی تامل انگیز اما نشان از مایه های نوبینی، نونگری و نواندیشی را یدک می کشد.

می خواهد متفاوت بنماید، دیده شود و شیدا وارانه به عناصری از پیرامونش مریدگونه بنگرد. باید عبور کند و به ذهن و زبان مستقل و زایا و هم نیز تپنده ی خود برسد. اما هرچه هست این هم گونه ای از نگریستن است که به تجربه پخته تر گردد. او را همیشه می شود دید پرسه زنان در حوالی زندگی و در دالان های هزار توی شعر با «چند شاخه گل بر مزار هیچ کس».

«صد بار پیران طریقت رو به من گفتند

که اتفاقی، اتفاقی تازه می افتد»

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.