چالش کف اتوبوس خط ۲

فروغ خراشادی/ اتوبوس روی برف و یخ سر می خورد و جلو می رود؛ برای همین کمی جلوتر از ایستگاه، بعد از یکی دو بار چپ و راست شدن، متوقف می شود. دو خانم چادری، با چادرهای گره شده دور کمر، تا به ماشین برسند، کفر راننده را در می آوردند: خانم دو قدم راه بیا؛ سریع سریع، سریع تر… کارت بزن، نمی تونی دو قدم بیای؟ دیر شد! خودشان را محکم می چسبانند به میله ی ورودی تا در تب و تاب های حرکت، نقش کف ماشین نشوند. راننده هنوز زیر لب غرولند می کند؛ یکی از خانم ها هم پاسخش را می دهد. سرم توی گوشی ست؛ پروازهای تهران لغو شده و مسافرانی که پیش از لغو پروازها رسیده اند یا قصد برگشت به خانه را دارند، غافلگیر شده اند. توی این غافلگیری های پیاپی که حالا علاوه بر شهردار تهران، دامن شهرداری نیشابور را هم گرفته، رانندگان تاکسی فرودگاه امام هستند که بحران زدایی می کنند؛ کرایه ی یک مسیر از فرودگاه تا آزادی, ۲۵۰ هزار تومان! مسافر زیر ۴ نفر ، یا ماشین حرکت نمی کرده یا کرایه ی نفر سوم، سرشکن! والله منصف بودند؛ من به شخصه حاضرم برای رسیدن به آزادی، همه ی دارایی ام که به حقوق سر ماه محدود می شود، بپردازم اما کو راننده؟!

ایستگاه بعدی، مادر و پسری سوار می شوند و می آیند کنار دستم می نشینند؛ پسر ۵ یا ۶ ساله است؛ با چنان مهارتی تخمه می شکند که انگار برگزیده ی مسابقات تخمه شکنی است. دندان های پیشین ش تحت تاثیر قطره ی آهن، سیاه شده است و در دستان کوچکش، یک چاقوی جیبی کوچک چند منظوره می چرخاند. پوست تخمه ها را توی دست مادرش تف می کند و با لبخند پیروزمندانه ای از همین حالا خیز برداشته تا در آینده ای نه چندان دور، پاهایش را درون تشت آب ولرم بچپاند و بگوید: ضعیفه ماساژ بده…

همین ایستگاه پیاده می شوم و چون همه جا یخ بسته است، با میل فراوان، جای سر و پاهایم با هم عوض می شوند؛ به چنان مقامی رسیده ام که حالا روی سرم راه می روم! زود خودم را جمع و جور می کنم اما امروز همه در مقامات اند؛ زوج جوانی که دست هم را سفت چسبیده اند، در اقدامی مشترک، همزمان کله پا می شوند…«تند، سریع، خشن» کارم را انجام می دهم و می پرم توی اتوبوس خفه کننده ی خط ۲. امروز همه ی پنجره ها کیپ بسته شده، تنها راه در رو، همان لای در است که دود اگزوز را به درون می کشد. اگر مرد باشی و جلوی اتوبوس بنشینی، یا از آن دسته زنانی که تحریم ها را دور می زنند، وضعت بدک نیست اما اگر زن قانون مدار قائل به تفکیک از نانوایی تا اتوبوس باشی، کلاه ت پس معرکه  و دماغ ت دم لوله ی اگزوز است…

توی رویایم مردان بی ادعای شهر،  شهرداری، فرمانداری و شورای شهر را می بینم که یک روز را با این اتوبوس به محل کار می روند و بر می گردند؛ خیلی اتفاقی، عکاس و خبرنگار هم در مسیرشان سبز می شود؛ خودشان هم به سبک جدیدی، سلفی می گیرند و پست می کنند… رویای ش هم شیرین است اما چالش ش شیرین تر؛ بهتر است پیشنهادش را بدهم: یک روز با ما مردم باشید دوستان؛ کف کوچه، خیابان واتوبوس خط دو!

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.