پوشش و نمایش ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

راننده غرولند کنان سوار می شود و روی صندلی می نشیند؛ زیر لب می گوید: همین که می خواییم حرکت کنیم، یادش می آد کارتش شارژ نداره؛ خب بنده ی خدا زودتر بجنب!

اتوبوس در حال حرکت است که همان خانمی که کفر راننده را درآورده است، خودش را می اندازد داخل و به زحمت تعادلش را حفظ می کند؛ به اطراف نگاهی می اندازد و بالاخره جایی برای نشستن پیدا می کند. خانم دیگری می رود جلوتر و کنار یک پسربچه می نشیند؛ آقایی اعتراض می کند که “خواهر به حق خودت راضی باش؛ این جا برای مردان است؛ برو عقب!خانم پاسخی نمی دهد اما پسربچه ای که کنارش نشسته می گوید: این صندلی که خالیه؛ چه فرقی می کنه کی بشینه؟!

آقای معترض حرفی نمی زند و رو برمی گرداند.

مادری که کنارم نشسته از دیدن این صحنه جا می خورد؛ می گوید: بچه نیستن که! آدمو قورت میدن؛ مث وکیل پایه یک دادگستری حرف می زنن؛ ما قَدّ اینا که بودیم، بزرگتر می گفت بمیر، می مردیم! تا دوسال دیگه این بچه ها ما رو از خونه بیرون نندازن، شانس آوردم

می گویم: فعلا که این پسر مانع شد بنده خدایی، بنده خدای دیگه ای رو از جاش بلند کنه.

می بیند در گفتگو با من، تایید نمی گیرد، سکوت می کند؛ ایستگاه بعدی پیاده می شود و یکی دیگر می آید تا جایش را پر کند. خانمی ست که پا به سن گذاشته است اما به اندازه ی جوانان امروزی، شیک و پیکاست. می گوید: من تا حالا از این خط استفاده نکردم؛ تا فلکه ایران میره؟ می گویم: بله!

باز می گوید: آدم از یه جایی دیگه باید دندون طمع رو بکنه و بندازه دور؛ ۴ تا بچه دارم اما همه ی کارامو خودم باید به تنهایی انجام بدم؛ نه مطب دکتر همراهم میان نه مهمونی و نه هیچ جا

می گویم بالاخره دندون طمع رو کندین یا هنوز امید همراهی دارین؟ می گوید: بالاخره آدم دلش می خواد بچه هاش به فکرش باشن؛ این جوری که نمیشه! نمی دانم چه بگم؟! اصلا من چه می دانم زندگی بچه های این خانم چه جوری ست که بخواهم پاسخی همدلانه یا منتقدانه به ایشان بدهم! فقط به این جمله اکتفا می کنم که : به نظر نمی رسه شما نیاز به کسی داشته باشین؛ رو پا  و مستقل هستین.

کمی آرام می شود و می گوید: ممنونم؛ بله خوبم اما دلم می خواد بهم توجه کنن؛ ناسلامتی همه ی عمرمو گذاشتم پاشوندوباره شروع به گلایه و شکایت می کند. با خودم می گویم: خب هیچ کس حال و حوصله ی این همه شکایت و گله ورزی را ندارد؛ شاید اگر کمی خوشروتر باشی، شرایط ات عوض شودچشمهایش برافروخته اند و دستمال کاغذی توی دستش را پاره پاره کرده؛ فقط نگاهش می کنم بدون آن که به حرف هایش گوش کنم. به حرکت لب ها و عضلات صورتش خیره شده ام؛ نمی دانم چرا این قدر با فشار حرف می زند اما از مدل ادا کردن کلماتش، مرتب بودن ظاهرش و جدی بودنش حدس می زنم روزی معلم بوده باشد. تصمیم می گیرم برای عوض کردن فضا از او سوال کنم؛ می پرسم: خانم شما معلم بودین؟

برای لحظه ای سکوت می کند و می گوید: نکنه شاگردم بودی؟ امکان نداره شاگردم بوده باشی و نشناخته باشمت! می گویم شاگردتون نبودم اما حدس زدم. حدسم به یقین بدل شده؛ می گوید: ۵ سال است که بازنشسته شده و این ۵ سال برایش قدر ۵۰ سال طولانی ست. با شنیدن این مساله تا حدودی متوجه ناراحتی اش شده ام؛ ازافراد زیادی شنیده ام که پس ازبازنشستگی دچار اندوه، استرس، سرخوردگی و افسردگی شده اند. می گویم: خب با دوستان و همکاران سابقتون برنامه بذارین؛ دیگه احساس اندوه و تنهایی نمی کنین. می گوید: دور همی ها و گفت و شنودها بیشتر نا امیدم می کنه؛ یکی از خدمات عروسش میگه یکی از دخترش حرف می زنه، اون یکی به دامادش می نازه؛ تنها من حرفی برای گفتن ندارم؛ نه عروسم به من توجه داره، و نه دخترام برام وقت می ذارن؛ وقتی با دوستام هستم، احساس بدبختیم بیشتر میشه. گوشی اش را در می آورد و اینستاگرامش را نشانم می دهد: ببین! عکساشونو ببین! می گویم: شنیدین که زندگی اینستاگرامی، نمایش و پوششی برای نشون ندادن واقعیته؟ می گوید: نه!

می گویم: من اگر جای شما باشم، دورهمی بعدی به دوستام میگم از کتاب هایی که خوندن، فیلمایی که دیدن و جاهایی که به تنهایی با اعتماد به توان خودشون رفتن، بگن.

 به ایستگاه نزدیک می شویم؛ ایستگاه مقصدم را از دست داده ام و این یکی حتما باید پیاده شوم. بلند می شوم. با من دست می دهد و لبخند می زند.

به اشتراک بگذارید:


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.