پرومته در زمهریر, به بهانه بزرگداشت پیرِ فرهنگ نمایش نیشابور  « استاد عزیزالله صادقی»

تورق و تاملی

حجت حسن ناظر

 200px-Prometheus_Adam_Louvre_MR1745_edit«من به ویرانی خود مدیونم، کاش می شد بنشینم قدری گریه کنم، ساعت چند است؟ باید بروم، شعله ای در تاریکی منتظر است.»

نه با طناب کسی به چاه می رود و نه از نردبان کسی بالا، قاموس هنر و قانون خودش را دارد به مثابه هر هنرمند خود نشین و متکی به خویش. این گونه اش دیدم از اولین دیدار، نزدیک به نیم قرن پیش، دبیرستان فردوسی، سیکل اول، معلمی آراسته، شیرین گفتار، منطقی و دلسوز، زمان گذشت در شمایل کارگردان فهیم تئاتر یافتم اش، فرهنگ گسترانه و نسل پرورانه، نمایش« انکار» را آماده اجرا، ترجیح داد به صحنه نرود، آرمان و ثبات باورهایش به او چنین گفت، ان روزها اهل هیاهو نبود و امروز نیز هم، هرگز مشهور نشد اما نزد آنان که می شناختنش محبوب شد، قدر خود را دانست، قیمت نداشت اما قیمتی شد و نیک دانست که: « شعله ای در تاریکی منتظر است»

هدف اش از تئاتر به صحنه کشاندن یک نمایش نبود، تحلیل، تفهیم، تشریح و ادراک متعالی اثر هنری، دوستی و پیوند جان های تشنه و مشتاق با هم و رفاقت در سایه سار فرهنگ و نیوشیدن شراب معنا از ساغر هنر آرمانی، با بضاعتی که به ظاهر اندک می نمود و عشقی که پایانیش نبود، هر چند دوبار در دو دوره ی متفاوت آزرده خاطر شد و نا مهربانانه با او شد آن چه نه شایسته بود و او تاب آورد و در سکوتی سخنگو جان شیفته را در آینه جان شیفتگی لحظه به لحظه جلا بخشیده و ارابه تقدیر کبود خویش را یک تنه در طوفان ها به پیش راند، نشکست زیرا آدمی برای شکست آفریده نشده است، به زانو ننشست، ستوار در رهگذار و باد و در هجوم سرد مهری ها در به اهتزاز در آوردن رایت فرهنگ قامت فرسوده موی سپید کرد و اما نومید نشد، انتقام نگرفت، به مردم پشت نکرد، تنهایی شکوهمندش را قدر شناخت و امروز در زاویه ای دور از غوغای روزمرگی و هیاهوی بسیار برای هیچ «در اتاقی کوچک که به اندازه ی یک تنهایی است »، همه ی داشته هایش را در تنها قفسه ی کتاب های به جا مانده ی خانه اش و میزی و چند صندلی و آموزش عبور از طوفان ها کمر بسته و چونان پیر حکیمی راه بلدانه بر پوستین تجربه تکیه زده و بار غم از شانه های محزون و خسته می کاهاند، دوستش دارند آن هایی که در سُکر تجربه های شکرین و مهر ریزانه اش آرام غنوده اند.

این قاموس فراموش نشدنی طبیعت زندگی است که انان که برای مردم و در کنار دردهاشان استخوان خرد می کنند در خاطره ها حک می شوند، از یادها نمی روند، با بادها بر باد نمی روند، به یادمان می مانند، شب بی فانوس ما را روشن می کنند، با ما می آیند، پدرانه می آیند، پیوندمان می دهند، از زمانه فراتر می روند، از مردم فروتر می نشینند، غم هاشان در خلوت و تبسم هاشان در کنار مردم، هرگز بزرگی شان را نمی توانی حدس بزنی و مقیاس گیری، حقایق را در آناتومی قصه ها برای نسل ها واگویه می کنند، غصه گوی غصه های ما می شوند، دوستمان دارند، به ما پشت نمی کنند، از جنس مایند، از جنس کهنه داغ های ما، می آیند هر چند دور و دیر می آیند، با چراغ و آیینه می آیند، ما را نشانمان می دهند، می آیند هنرمندانه می آیند، علیرغم روزگاران نازیبا زیبا می آیند، در حافظه ی مردمی تاریخ می مانند و نمی میرند.

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.