یک نان و دمی آب ( همدمی با خیام )

محمدطاهر گاراژیان

یک نان به دو روزاگر بود حاصل مرد

از کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

مأمور کم از خودی چرا باید بود

یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

خورشید هنوز بر نیامده بود .استاد کوزه گر آمده بود تا خاک و گل کارگاه را بیازماید و به گفته ی امروزیان خط تولید را وارسی کند . کوزه های خیس و خشک ،خام و پخته  و برخی سوخته ، کنار هم ایستاده بودند .استاد جرعه ای به خمره ای نوشاند و خام شکسته ای را مرمت کرد و یادش آمد که هر روز قصه های زندگی را از حنجره ی همین کوزه ها شنیده است .  کوزه های همنفسی که بخشی از عمر خویش را در کنار او با هم گذرانده بودند .کوزه ها که حضور استاد را دریافتند ، خاموش شدند و دهانشان همچنان بازمانده بود اما درون استاد از همهمه ای پر شد .فضا ساکت بود. فقط خورشید بود که  ترانه های روشن بامداد را زمزمه می کرد  .استاد،  ایستاد و اندیشید: یعنی این همه حرف و حدیث، گفت و گوی کوزه ها بود و جالب این که این همه سخن  در یک دم بر من گذشته است. تکلیف زمان چه می شود؟ کلاهش را برداشت دستی به سرش کشید. پوست سر طاسش از خشونت دستانش صدایی داد. استاد بلند با خود گفت : « حیف که پیر شدیم ! »  صدایی از حنجره ی کوزه ای بر آمد: خوب شد که به پیری رسیدید! هرچه برای فردایتان  نهاده اید بر می گیرند . وهر چه از مشغله هایتان مانده است برمی آورند.کارتان را بکنید. کار امروزتان را .امروز تان را زندگی کنید. زندگی ! زندگی !  همین ! استاد در درونش چیزی حس کرد. چیزی شبیه مکاشفه یا سرخوشی حاصل شده  پس از حل  یک مشکل  بزرگ و حالتی غریب داشت که تا کنون تجربه اش نکرده بود و کلمه ای برای بیانش نمی یافت .

کلیدی در قفل چرخید .سحرخیزی دیگر وارد شد.او هم دل بسته ی گل بود . درهوای نمناک کارگاه نفسی عمیق کشید . با خود واگویه ای کرد : این دم ، این دم روح بخش است .دم صبح در جمع کوزه ها. پیش از آن که سلامی و کلامی رد وبدل شود .استاد جلو آمد و با حالتی شگفت زده پرسید ؟ آرام باش ببین شما هم صدایی می شنوی ؟ تازه وارد گفت : « بله دنیا پر از صداست . کوزه ها دنیا را پراز ترانه کرده اند .من خود یک کوزه ام شاید خشتی در دیوار زندگی . خشتی که دنیاداران با بهره گیری از آزمندی و ناخرسندی مرا در دیوار به کار گرفته اند .ما انبوه بندگان و گروهی امیرانی که بر گرده ما سوار می شوند. همین حرص دنیا و میل جاودانگی ما را زودتر از مرگ مان می کشد. اصلا یک عمر کفن می بافیم و مانند آونگی در میانه ی  گذشته و آینده پیوسته در رفت و آمدیم وبه جایی نمی رسیم .آن گاه صدایش را بلند کرد و این عاشقانه را ازخسرو و شیرین خواند :

زفردا و زدی کس را نشان نیست

که رفت آن از میان  وین در میان نیست

یک امروز است مارا نقد ایام

براو هم اعتمادی نیست تا شام

بیا تا یک دهن پر خنده داریم

به می جان و جهانی زنده داریم

به ترک خواب می باید شبی گفت

که زیر خاک می باید بسی خفت

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.