همه جا و این جا، بی نوبت ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

تنها جایی که می توانم به خودم اختصاص دهم، همین فضای حائل است؛ می ایستم و دستم را به میله ی کنار پنجره می گیرم. دو مرد میانسال بلند بلند درباره ی تیم های مورد علاقه شان حرف می زنند بی آن که نام بازیکنانش را بدانند: اون پسره که رو گردنش خالکوبیه عجب شوتی زد! دوستش می گوید: خب سه نفرشون روی گردنشون خالکوبی دارن؛ کدوم یکی؟ اولی پاسخ می دهد: فقط یکی شون خوب شوت می زنه، همون! دیگری می گوید: تیم تون داره حذف میشه؛ شوت خوب کیلو چند؟ و باز اولی پاسخ می دهد: حذف تیم که مهم نیس؛ مهم خوب بازی کردنه!

کُری خواندن هایشان سرگرمم می کند؛ این روزها فوتبال و حواشی اش خیلی ها را سرگرم کرده است… به ایستگاه که می رسیم، صف بلند بالایی در انتظار شارژ کارت اند. اما صف حرکت نمی کند! ظاهرا یک نفر یک جا، بیست تا کارت برای شارژ به باجه دار داده است و اوهم برایش فرقی نمی کند کی چند تا کارت شارژ می کند؟ شاید هم بدش نمی آید تو این کسادی بازار، پول بیشتری در بیاورد. یکی از مسافران کلافه شده و داد می زند: خوب شد بیشتر از این دستت به دهنت نمی رسه والا همه ی سکه های شهرو می خریدی؛ سنت هم به سن طرف نزدیکه! طرف کارش تمام شده و یک بغل کارت توی دستش گرفته و کنار می رود. احتمالا به غر زدن ها ی دیگران هم وقعی نمی نهد؛ صدای متلک گوی داخل اتوبوس راهم نشنیده است. راهش را می گیرد و می رود. این تعداد کارت را برای که و چه می خواهد، ا… اعلم! مسافرانی که منتظر شارژ بودند، یکی یکی می آیند و  تک کارتشان را می زنند. غرولند می کنند و می نشینند. راننده حوصله اش سر رفته، می خواهد حرکت کند که صدای اعتراض بلند می شود: چه خبره آقا؟ مسافر پایینه! صَب کن !

راننده برمی گردد و می گوید: توقف نباید زیاد طولانی باشه وگرنه به ایستگاه های بعدی به موقع نمی رسیم. مسافر می گوید :  نمی رسیم که نرسیم؛ گفتم بچه پایینه!

راننده می گوید: صبر می کنم اما  این طرز حرف زدن نیست ! مسافر بیشتر شاکی شده، فریاد می زند: همین که هَس؛ خوبه یه راننده بیشتر نیستی ! کارت همینه که مسافر جا به جا کنی. ما نباشیم باید بز بچرونی ! راننده که رگ های گردنش بالا زده و صورتش برافروخته شده است، می ایستد و نگاهش می کند. آقایی که تمام مسیرکنار راننده ایستاده بود و با او خوش و بش می کرد، می گوید: بزبچراند بهتر که بزی مثل تو باشد! کار بیخ پیدا می کند. مسافر عصبانی خیز بر می دارد که یقه ی طرف را بچسبد. راننده پا در میانی می کند و دو نفر هم از این طرف کمر آقای عصبانی را می گیرند و می نشانندش. اما صدای غرولند او فرو نمی نشیند. پسر خردسالش چند لحظه ای ست بالا آمده و از دیدن صحنه ی تنش آلود، شوک شده است. دست پدرش را گرفته و می گوید: بابا آروم باش!

اتوبوس با تاخیر زیاد و پس از آن که همه سوار شده اند، حرکت می کند. تب و تاب پدر خشم آلود هم کمی فروکش کرده اما همچنان از اوضاع می نالد. کنار دستی اش که مرد مو سپید کرده ای ست، می گوید: پسر جان چرا این قدر خشم و قهر؟ او هم سری تکان می دهد و می گوید: تو این شرایط شیر تو شیر، تصادف کردم. راننده ی جاده م؛ ماشین خوابیده؛ قطعات نو انقد گرونه که نمیشه خرید، دسته دو هم پیدا نمیشه! امروز یه نرخ میدن، فردا یه نرخ؛ من موندم با زن و بچه و مادر پیر …

پسر دست پدرش را هنوز در دست دارد و با این که کم سال است، اما جوری نگاه می کند که انگار کاملا حرف های پدرش را می فهمد؛ پدری که اگر چه راننده است، قُلمبه  بارهمکارش می کند و شاید این نشان از اعصاب خوردی از کاری باشد که عاصی اش کرده است… باری،  به ایستگاه رسیده ام و باید پیاده شوم در حالی که نمی دانم با حرف زدن، دل آن مرد آرام می شود یا نه ؟ ادامه ی مسیرم تا مقصد، از مسیری می گذرم که اسمش را گذاشته ام: مسیر سبز؛ “مسیر سبز” امروز یک “جان کافی” کم دارد؛ مردی غول پیکر با صورت قهوه ای و چشم هایی مثل چشمه، که مشکلات و مصایب را بمکد و حال دلمان را خوش کند…

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.