همدمی با خیام

بر مغاک من وتو

چند کوزه ی سیاه و سفید و خاکستری، دود آلود از خیابان عبور می کردند.

یکی نالید وگفت: دلم آتش می خواهد.

دیگری گفت – یک ساعت دیگر ماه را آتش می زنند. به ایوان فلک آویزان می کنند.

تمام افلاک را می دوانند و ماه را به دنبال آن ها .بعد ماه زرد می شود ناتوان که شد بر پیکر بی جانش که اینک در پشت کوه در خاک فرو رفته است می نالندو شما هم دلت را به آتش ماه فروزان کن . دلت را آتش بزن گفت :افلاک کجاست که ماه را در پهنه ی آن می دوانند؟

دیگری گفت از حکیم بپرس ،او با تخته ی خاک و طلسم و اسطرلاب احکام نجومی را استخراج می کند او. تنها او، می تواند طالعی مبارک برایت ببیند.

کوزه خیلی پر حرارت سخن می گفت. آتشی در خاطرش بود.

کوزه گفت :حکیم خود به فلک و طالع و طالع بینی اعتقادی ندارد. می گوید اگر روزگار بر مدار عدالت می چرخید ؛خردمندان از او ناله و شکایت نمی کردند. فلک بر هر مداری بچرخد بر مدار آرزوی ما نمی چرخد.

گفت : ما نمی توانیم مدارش را کمی تغییر دهیم؟

گفت :او هم نمی تواند ما را تغییر دهد. کوزه ها درگیر سرنوشت خوداند فلک هم در مسیر خود می چرخد . باز هم مگر کوزه ها خودشان سرنوشت خاک را اندکی عوض کنند.

«گرکار فلک به عدل سنجیده بدی           احوال فلک جمله پسندیده بدی»

ماه فرود آمده بود. شب لنگ لنگان قدم بر می داشت .

مهتاب در درون کوزه ها فرو می رفت. خانه می ساخت. در درون کوزه ها چیزی فرو می ریخت.

کوزه ای فریاد زد :ای روزگار!این عادلانه نیست . ما کوزه ها از آغاز و پایان راهمان خبری نداریم. تو پیوسته در کار آزار مایی بر محور آرزوی هیچ خردمند و آزاده ای نمی چرخی . ای فلک تو نمی چرخی دوست همراهش گفت: خیلی شاعرانه ناله می کنی.

رها کن.زندگی را دریاب .ما چه می دانیم .فلک مشغول ماست یا ما درگیر فلک؟ فردایت را برای امروزت خراب مکن. نه نه .ببخشید.امروزت را فدای فردایی مبهم و نیامده مکن ببین. آن سال های دور خورشید گفت :

«غم و اندوه فردا را به محنت امروزت افزون مکن ؛اگر روزی بود خدا روزی مان را هم سامان می دهد*

کوزه ای که تاکنون ساکت تود گفت اینها قبول ولی یک چیز قطعی است . من می بینم و آن این است که ما می شکنیم . خرد می شویم و باز خیابان های شهر بی حضور ما همچنان از کوزه های خاکستری و سیاه وسپید و دود آلود پر است .کوزه های شکسته را در خاک می نهند . پیکر کوزه ها را در مغاک می نهند. با دو خشت گریزگاه را می بندندو باز با خاک کوزه ها خشت می سازند . پیکر خشت ها را در گور کوزه ها به کار می برند. بر قبر کوزه هایی که خود خاک و خشت  بوده اند و خاک دو خشت می گذارند. کوزه ها این نمایش تکراری را تماشا می کنند و هر یک این حکایت را به شکلی برای دیگران روایت می کنند.خود را به این قصه ی بی سرانجام پایان زندگی و مرگ هم مشغول مساز که معلومم نیست .کاین دم که فرو برم بر آدم یا نه

از تن چو برفت جان پاک من وتو               خشتی دو نهند بر مغاک من وتو

و آنگه ز برای خشت گور دگران                در کالبدی کشند خاک من وتو

نهج البلاغه، کلمات قصار ، ۲۶۸٫

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.