همدمی با خیام ( نتوان دل شاد را به غم فرسودن )

نتوان دل شاد را به غم فرسودن          وقت خوش خود به سنگ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن       می ، باید ومعشوق و به کام آسودن

بابک دست از کار کشید و گفت :  واقعیت تلخ ، وحشتناک  و جبران نا پذیر، این است که ما زندگی را ترک می کنیم و چیزی را که ما ایجاد نکرده ایم ویران می کنیم . چاره ای هم نداریم . یک عمر سنگ سنگین زندگی را بر پشت می کشیم و هنگامی که بر زمین می گذاریمش دچار حسرت و افسوس و اندوهیم .

بابکلو گفت : این که شما می گویی تنها یک تصویر از واقعیت است نه تمام آن شما واقعیت زندگی را مثل یک واقعه و حادثه روایت می کنی . این نا امیدی به  هردلیل باشد ، درمان درد ما نیست .

بابک گفت : یعنی این واقعیت ندارد که ما همه ی عمر بار ناکامی هایمان را بر دوش می کشیم  وزندگی را با ناکامی رها می کنیم ؟

بابکلو گفت : ما زندگی را به میدان هستی  نیاورده ایم که هنگام از دست دادنش گریه ساز کنیم. زندگی از ما نبوده است؛ این را به ما بخشیده اند و پس می گیرند ؛ فقط چند روزی ما به آن آویزان شده ایم. یادم می آید دوران کودکی گاری ها و درشکه ها از کوچه ی  ما می گذشتند، می پریدیم وبه پشت آن ها می چسبیدیم . گاری چی با شلاق بلندش دستان ما را نوازشی می کرد وما باز می خندیدیم لذت سواری را رها نمی کردیم . حکایت ما وگاری زمان همین گونه است؛ زندگی راه خودش را می رود وما دَمَکی به آن آویزانیم .همین .

بابک گفت : چه کسانی را بر گاری زمان  سوار کرده اند ؟

بابکلو گفت : هر زمان گروهی و به نوبت؛ در هر صورت آدم ها سوار گاری زندگی می شوند. زندگی سوار ما نیست که تا خسته شدیم؛ آن را از پشت به زمین بندازیم و تحملش نکنیم. این که بخواهیم هرگز از گردونه پیاده نشویم، هم، طمع خام پختن است و طمع جز اندوه، حاصلی ندارد .

بابک گفت : اما نا گزیر پیاده مان می کنند؛ هر چند نخواهیم .

بابکلو گفت : ما در مسیرش مثل بوته سبز می شویم؛ مثل گل سرخ می شویم ؛خاک می شویم ؛ گِل می شویم ؛ به کوره می رویم و کوزه می شویم. و این که این چرخه ی زندگی روزی به آخر می رسد؛ فرضیه ای است که جز اندوه حاصلی ندارد .

بابک گفت : این که خود را به بازگشت دوباره  و رجعتی موهوم دل شاد کنیم _ با نهایت پوزش عرض می کنم پدر _ ساده دلی است .

بابکلو گفت : ما وارد این شهر شده ایم؛ این که شهروندیم یا شهر بند . به هر حال هستیم . با موهومات شاد باشیم، از این که با خیالات اندوهگین باشیم ، خردمندانه تر نیست ؟ بابک !عزیزم ! تو خوب می دانی که خروج از شهرزندگی، اختیاری نیست ؛ اما قطعی است . پس حالا که هستیم و باید باشیم، بهتر است این یک دمش را با کام رانی  بیاسا ییم ..نه ؟ …

بابکلو دیوان حافظ را برداشت و گفت :رباعی خیام را با غزل حافظ پیوند می زنم . این هر دو داروی من وتوست . بیا به جای این گفت و گوهای بی نتیجه که احتیاط واجب در ترک آن است ؛ غزلی از حافظ بخوانیم که در رساله من مستحب موکّد است . ومثل قرص ضد فشار واجب است و هر روز باید سر وقت مصرفش کنیم .

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد .  شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را زجام باده گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می طلبی، ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند

زنهار! کاسه ی سرِما  پر شراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم

با ما به جام باده  ی صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستی است حافظا

بر خیز وعزم جزم به کار صواب کن

بابک همسو شد و خواند :

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه ؟

پر کن قدحِ باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم، برآرم یا نه

پس از پایان رباعی آهی کشید و گفت :  اما… اما …

بابکلو گفت : اما ندارد…

دور فلک درنگ ندارد؛ شتاب کن

گر برگ عیش می طلبی، ترک خواب کن

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.