هفتاد کشیش یخی


مجموعه اشعار زنده یاد علی نجفی- ۱۳۸۸-۱۳۴۳

گردآور: احسان گرایلی

دبیر مجموعه : فاضل ترکمن              

    حجت حسن ناظر

(گناهکاری روسیاهم/ باید به قطب بروم / هفتاد کشیش یخی بتراشم / و آن قدر اعتراف کنم / تا از خجالت آب شوند.)

از همقطارانش و هم نیز دوستان بیشتر کتاب می خواند و” جریان سیال ذهن” را می زیست .

دوست نداشت گم شود، نیک میدانست فرصت زیادی ندارد، دوستتر داشت در آخرین ایستگاه جهان بر نیمکت چوبی سبزی معشوقه اش را بنگرد . و دوست میداشت سرایشگر تمامی اشعارعاشقانه ی جهان می بود. دنبال بهانه ای بود تا شعری بنویسد شبیه مادرش .

مردان خسته ای را در” سرچاه ” ناظر بودکه خاکستر غروب را از کوچه به خانه می آوردند . بدش نمی آمد با فرشته ای مقرب ازدواج کند. با طنزی تلخ هستی را گاه به چالشی جسورانه می کشانید .

” من و ماه / از پیاله آب می نوشیم/ در شب تابستان .”

گاهی هم دلش می خواست که تمام زمین های جهان را شخم زند . هنگامه ای که شب او را محاصره می کرد آوای کتری ، گرمای چراغ والور و صدای رادیو او را به جزیره ای می کشاند .

شاعر این مجموعه شعر روزی را به یاد می آورد که صفورا دختر همسایه با پیاله ای آمده بود تا از پستان مادر شیر قرض کند و پستان مادر فقیر بود وخوب هم از خاطر عبور میداد این که بهشت بوی مادرش را میداد . از” اسب ها روسری نمی بندند ” خوشش می آمد و از صفورا که موهایش تا کمرش می رقصید و هم یادش مانده بود که آفتاب روی برف های دور سرما خورده بودند .

گاهی می سرود: “من /یانیس ریتسوس/ تئودوردراکیس /زمان در تصرف ماست / دهان این لحظه ها را باید بوسید. “

زوزه های باد را بارها و بارها از خاطر گذرانیده ، سوز سرما و برف یکریز را تا مغز استخوان احساس نموده ، صدای گرگ های گرسنه را بسیار شنیده و مرزهای خیال و واقعیت را برداشته بود .

شوخی و جدیت را با هم در می آمیخت ، رفیق باز بود اما در تنهایی شکفته شد . پس از آشنایی با آثار ، آرا ، افکار و قلم سحرانگیز آقای رمان ایران محمود دولت آبادی سایه ی نگارش یگانه و نثر منحصر و بیهقی وارانه ی خالق”  کلیدر” در خلقیاتش مشهود می نمود و تکاپو می ورزید به امضای شخصی خود در تجربه های فردی اش دست یازد. در ماهنامه ی ” نشانی ” اشاره ای و معرفی چند شعر او بهجت انگیز بود . رمانی در راه و چند داستان کوتاه هم نیز نگاشته بود که فرصت اندک حیات به طلوع این آثار مجالی نداد . او دریافته بود که ” بیتوته ی کوتاهی ست جهان ” .

در نقد آثار ادبی دل آگاه و صاحب نظر بود و از بسیار کسان که در نشریات قلم می زدند و سایه قلمی ارائه می نمودند پیشتاز تر، پخته تر، کاربلدانه تر و حرفه ای تر قلم و آثار قلم را واکاویده و میشناخت .

یکی از برگ های برجسته ی دفتر زندگی ادبی اش دردآمیزی بود هم از این رو نوشته هایش چونان موجود ی  زنده خون داشت. اگر کنارش با کاهش مینشستی با افزایش برمی خاستی . برای گفتن حرف داشت . مجلس آرا بود و شیرین گفتار . جنون آگاهانه اش چونان دل آگاهان مجنون وش به کارش هویتی فرا واقع گرایانه افزوده بود. شعر زمان را مزمزه کرده بود هرچند در سرابستان جهان فهم نشد اما او می بایست در کتاب فرهنگ نیشابور برگی می افزود که افزود هر چند دور و دیر، بی حامی ، بی تشویق، بی غمخوار اما به راه خویش کرگدن وار پیش رانید بی اندکی درنگ . گاهی احساس می شد در حال دویدن می زید و شاید می دانست به ته خط نخواهد رسید این بود که خود را به آب و آتش می زد و می سوخت و سوختنش را کسی جدی نگرفت . در جمع و در تنها بود ، به همت او یک شماره مجله ادبی با همیاری شاگردانش به دست دوستداران فرهنگ شهررسید و این تکاپوهای مجدانه ی او را در ادب افشانی و فرهنگ گستری نمایانگر است.

به هر تقدیر او شمعی بود که افروخت، گداخت ، روشن داشت و در سایه سار حضورغنیمتش بسیار غنودند.

(شمعی بر گوری خاموش / خاطراتم را نگهبانی می کند.)

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.