هرکس سخنی…

محمدطاهر گاراژیان

باد می وزید و درختان باغ درسرود یک سانش دست وسری می جنباندند. کوزه های تشنه ، کوزه های شکسته ، کوزه های کهنه ، کوزه های خاک گرفته از آواز باد و رقص درختان به وجد نمی آمدند. بهره ای نداشتند . واندوهی دیر سال را زانو به بغل گرفته بودند .

پرنده ای که، بر فراز باغ درآغوش باد می پرید سکوت کوزه ها را به فریادی پریشان کرد.

کوزه خامی نگاهی کرد و آهی کشید و گفت: « ای کاش کوزه ها هم می پریدند!»

خمره گفت : « مارا برای خاک ساخته اند ، برای شکستن ،پایان کار جملگی ما شکستن است.»

خام گفت: «پس این همه لگد خوردن از آدم و حیوان برای چیست؟»

پرنده روی بلند ترین شاخه نشست . شاخه همچون دستی درحال دعا بود. وپرنده اجابتی نا گهان را می مانست.

انبوه مرغ ها آمدند و نشستند. پریدند و گرداگرد سر درخت دایره ای راز ناک کشیدند و کوزه ها حیرتشان افزون شد وترانه ی آن خام کوزه را تکرار کردند. وبه هم نگاهی انداختند که ببینند آوازشان در چشم دوستانشان گل می دهد ؟

یکی از پرنده ها که عمری بر او گشته بود ، فرود آمد وروی شاخه ی پایین تری نشست و فصلی بلند ، به بیانی شیوا و شیوه ای شیرین و مستدل  افاضه فرمودند؛ که کوزه ها پرنده می شوند وپرنده ها کوزه می گردند .

استاد کوزه گر یک دم ایستاد .

 و چرخ همچنان می چرخید .

 استاد عرق جبینش را گرفت و به صدای کوزه ها و مرغ ها گو ش کرد و در عالم میان زمین و آسمان معلق شد و ترانه ای را برای کوزه ها تلقین کرد و پای در گل و دست در چرخ نگاهی بر آسمان داشت .

 با کاسه ی شکسته اش دل و دماغی تازه کرد استاد به پرنده ها نگاهی کرد و از گل کوزه گری پرنده ای ساخت .

 در دم او دمید پرنده اواز خواند و استاد کوزه گر حیرت خود فریاد کرد و کودکان به تقلید وی، سال ها فریادی را تکرار کردند که پایه ی آن را نمی دانستند .

استاد در پرنده دمید پرنده گفت کوزه ها گاهی در دلشان ساقه ای جوانه می زند و گاهی لبشان لب تشنه ای را سیراب می کند، اما هرگز پرواز نمی کنند .

کوزه گفت : اما حیرت خود را فریاد می زنند، ترانه می خوانند، ترانه ها یی که حیرت نااندیشیده نیست .

پرنده گفت : و حیرتشان به تکرار و تلقین می انجامد ، آنگاه آرام گرد هم می نشینند.

باغ از این مجادله ی بی نتیجه خسته شد .

باد با خودش ترانه ای آورد که سالها پیش بر سنگها نوشته بودند .

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت                   

کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هرکس سخنی از سر سودا گفتند                     

 زان روی که هست کس نمی داند گفت

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.