نان و آب و آدم شدن

فروغ خراشادی/ از پله های اتوبوس که بالا می آید، دستش را به کمرش می گیرد و تا بخواهد راست بایستد، صورتش مچاله شده است؛ گویا درد زیادی را تحمل می کند. دو کیسه نایلونی در دستانش هست که به نظر سنگین می آید؛ تنها جای خالی، صندلی کنار من است که او نمی نشیند. بر می خیزم و از او دعوت می کنم بنشیند. به سختی می پذیرد. می نشیند. کفش های واکس زده و براق در کنار لباس آراسته و اتوکشیده اش توجهم را جلب می کند. به نظرم از سنش زیاد تر نشان می دهد؛ می گویم می توانم کنارتان بنشینم؟ می گوید بفرمائید دخترم! از خدا خواسته می نشینم و می پرسم چرا در بدو ورود ننشستید؟ می گوید نمی خواستم جسارت کرده باشم. می گویم جسارت چرا؟ می گوید خب ممکن است عده ای خوش شان نیاید! می گویم شما جای پدر من هستید؛ خیلی هم محترم؛ مگر می شود کسی ناراحت شود در صندلی کناری شما بنشیند؟ لبخند می زند اما در تمام مدت گفتگو، نگاهم نمی کند؛ دوباره می پرسم چرا از کسی نمی خواهید کمک تان کند؟ آخر این وسایل برای شما خیلی سنگین است. می گوید بگذار جوانان راحت باشند؛ ما عمرمان را کرده ایم! (لحن و آهنگ حرف زدنش مرا به یاد معلم عربی دوران دبیرستانم می اندازد؛ کسی که عربی را برایم شیرین و فهمیدنی کرد.) این بار نگاهم می کند، می گوید: معلم بوده ام. بی درنگ می گویم: چه جالب؛ چه دانش آموزان خوش اقبالی! معذب می شود؛ انگار از تعریف خوش ش نمی آید. از آن آدم هایی است که اگر شانس بیاوری سالی یک بار ملاقات شان می کنی. ایستگاه بعدی، دادگستری است؛ زن جوانی غرولند کنان وارد می شود. با پسربچه ی همراهش پشت سرم می ایستد؛ بر می خیزم تا بنشیند، پسرش را روی صندلی می نشاند و خودش کنارم می ایستد. تا به خودم بیایم، سفره ی دلش را بازکرده است: به قاضی گفتم دوستش ندارم، هیچ وقت نداشته ام؛ بچه اش هم مال خودش! نه مهر، نه نفقه؛ برود گم شود. برایم عدم تمکین گرفته انگار برده ی زرخریدش هستم! پسرک به دهان مادرش چشم دوخته است؛ وقتی متوجه می شود که نگاهش می کنم، سر می چرخاند. آقا معلم متوجه شرم و اندوه پسرک شده است؛ به پسر می گوید زمانی شاگردی داشتم که شبیه شما بود پسرم! خیلی وقت است ندیدم ش. پسرک حرفی نمی زند اما آقا معلم ادامه می دهد: الان نقاش بزرگی است و گهگاه آثارش را می بینم. یخ پسرک آب می شود؛ مگر می شود یک معلم شاگردش را به یاد بیاورد؟ تازه نقاشی که کار مهمی نیست؛ هر وقت نقاشی می کشم پدرم می گوید: پسر جان نقاشی نان و آب نمی شود، درس بخوان تا آدم شوی! آقا معلم برای لحظه ای مکث می کند؛ حرفی را که شنیده سبک، سنگین می کند و می گوید: پدرت حرف درستی می گوید که درس بخوانی؛ خوب است آدم از میان صد تا حرف، آن حرف درست را بردارد و به زندگی اش بپردازد. پسرک خوشحال می شود، بر می گردد؛ مثل این که کشف مهمی کرده باشد، به مادرش می گوید: «راهش همینه مامان! حرفای خوبشو گوش کن و بقیه رو بی خیال شو؛ بعد می تونیم سه تایی با هم باشیم!» زن لبخند می زند، نگاهم می کند و می گوید به این مرد می گویند مرد زندگی؛ مرد قدیم است دیگر! ترجیح می دهم حرفی نزنم که با حرفهای بیش تر پاسخ م را بدهد؛ سکوت می کنم و در دلم آرزو می کنم کاش زوجین پیش از ازدواج کلاس های مهارت زندگی را می گذراندند.

باری، اتوبوس به ایستگاه رسیده است و زوج میان سالی سوار می شوند؛ هر کدام از ورودی ویژه ی خودشان، اما هر دو درکنار هم می نشینند. زن جوان که شاهد ماجراست می گوید: ببین! عشق در رفتار این هاست؛ نسل ما که خیر از زندگی ندید! غرولند های این زن تمامی ندارد و آقا معلم هم با پسرک در حال گفتگو است؛ اتوبوس به ایستگاه نرسیده، متوقف می شود. خیابان را بسته اند و نمی شود یک قدم هم جلوتر رفت؛ آقا معلم ترجیح می دهد پیاده شود، من هم. یکی از بسته ها را از دستش می گیرم و همراهش می روم. هم قدم شدن و نفس کشیدن در هوای چنین افرادی، حال و روز آدم را خوش می کند…

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.