موییدن نهنگ در تُنگابه

حجت حسن ناظر

بچرخ وقونیه را آفتابگردان کن

سرایشگر: سعید رضادوست

77سومین کتاب سعید رضادوست ،شاعر اندیشه ورز ، چگور نواز درد پرداز  وحقوق دان، با طرح جلدی تفکربر انگیز از «باسم رسام»، کرجی خود را به پیش می راند،انسانی مومیایی ،خودنشین ،راه جو،چاره اندیش با اندیشه ای گل آذین وافکاری حاصل خیز ،درخود تنییده ودر سویدای سلول هایش سرود سرشاری وسبزاندیشی را زمزمه گر است.شاعر سالکی است چرخان که بر آن است قونیه را آفتابگردان نماید، سراینده ی این مجموعه با انتخاب عنوان کتابش ایماژگرایانه ،چرخ زدنی «مولویه «وار را تداعی گر است که حال نهایت خود را واگویه می نماید.

کتاب با گل نغمه ای از شوریده ی ابد پیوند،شمس تبریز، معنا بخش تر به صحنه می آید وبه «جمع شگرف صورت ومعنا»استاد عرفان گستر ومولانا پژوه، این شیخ بی خانقاه ، استاد دکتر محمد علی موحد پیشکش شده است . واین حرمت نهادن نجابت خراسانی اش را نمایشگر است.

شاعر این منظومه در سفری اودیسه وار بین اصلاحگری اجتماعی،عرفان ایرانی وعشق به خاتونی آرمانی که میان پیراهنش ، قونیه ست ونیشابور وهمزمان جاری جهان وطنی در نوسان است.

سرایشگر دراین اثر گوییا دل ودماغی برایش نمانده ودرجستجوی غاری است درخیابانهای سرد وبی عاطفه ی مدرنیته ومرثیه سرایی اش واگو کننده ی حال محزون وغریبانه ی اوست واز مردی می گوید که از بلخ تا قونیه در تکاپوی شمس آزادی هروله کنان مویه گر است.

« من شبیه مردمان کشورم هستم/ در سفره هاشان خون جگر دارند ومی خندند»

از آن جا که شاعر حقوقدان است ودغدغه مند حقوق بشر، اشعارش زبان بی زبابان نیز هم هست وقونیه برای شاعر نماد است، نماد جمع با اضداد، صلح جهانی ، عدالت این آرزوی پنهان نگاه داشته ی آدمیان وعشق ریزی.

شاعر نیشابور زاد ما هنوز همه ی بار اشتران اندیشه اش را درکهکشان نخواستن ها ونداشتن ها یله ننموده که اگر چنین رخ نمایدآثار ادب ریز شعله پوش تر وآتش سوارتری سر به آسمان فرهنگ سایند.

یوسف خراسانی احوالش ، میان خلوت بازار مانده است بی مشتری در این جهان مشوش وبه آتش بیزی کلمات سخت معتقد است ،آنسان که لسان الغیب فرمود: «غلام آن کلماتم که آتش افروزد»

شاعر در فراز وفرود اشعارش نهنگ اسیری را درون تنگابه به ناظرانش می نمایاند ودر جای جای کتاب ارادت ورزی عاشقانه ،صادقانه ومخلصانه اش را به محمد بلخی این آذرخش تکرار نشدنی ،این عارف افلاکی واین شاعر آسمانی همه ی زمان ها ،بیان می دارد.

در آثار و آرای رضادوست دو بهار را ناظریم ، یکی بهار شکوفه باران ودیگری بهار «مرغ سحر»که مایه هایی از ادب خراسانی به اشعار می پاشد.

شاعر خواب سپیده دمانی را می بیند که هر بار تعلق انداخته ،خرقه رها ومقیم قونیه ی عشق.

سراینده روزگاری که با شکر آید را در« تقریر مرارت»آرزومند است  واین آیینه وارگی اش را نشانه ای ست  ، به نیشابور اسطوره پیوند خود را وامدار دانسته ،نیشابوری که به یک پنجه اش دو تار بخشید وبه پنجه ی دیگر کتاب، دوست تر دارد که به سیم آخر پنجه ای نوازد وبا شمس مولانا ودر آسمان کبوتر ریز تبریز وهم یاد خورشید قونیه رهای رها ، به نیایش قامت فراز کند،تهور ادبی اش وهم نیز اشراف واحاطه مندی اش به ادبیات ،این فن بیان نیات ، بهت انگیز می نماید،ادب وارادتش به کوه موج فرهنگ ایران حکیم دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی «م.سرشک»ارج گذارانه دیده می شود،تالمات تاملاتش تلاطم وارانه خواننده را به خویش فرا می خواند ومی خواند با فکر بلندوبلند بلند فکر می کند که:

«هیچ زخمی عمیق، کاری نیست / غیر زخمی که عشق می سازد»

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.