موتزارت، … و شرافت

هوا گرم است و هر جوری شده، خودم را در سایه ی دیوار می چپانم؛ حواسم به این پا آن پا کردن دخترنوجوانی که زیر تابلوی ایستگاه اتوبوس ایستاده، نیست تا اینکه بوق ممتد ماشینی توجهم را جلب می کند.
ایستگاه خلوت است؛ در واقع فقط آن دختر نوجوان که شاید ۱۶ ساله باشد، آن جاست. حالا دیگر جوری ایستاده که پشتش به خیابان است اما چشم ها یت را هم ببندی، گوش ها که خوب می شنوند! چند قدم جلوتر می روم و کنارش می ایستم. دختر ساده پوشی ست با لباس فرم مدرسه؛ همان ترکیب سنتی سورمه ای و خاکستری! راننده ی ماشینی که چند قدم آن طرف تر ایستاده، سرش را از پنجره بیرون آورده و دارد از خلوت بودن خیابان، خوب استفاده می کند … سر صحبت را باز می کنم؛ این وقت سال، مدرسه؟ می گوید: امسال کنکور دارم. توی ذهنم کنکور و کهیر شبیه هم اند؛ می گویم بیا از یک چیز بهتر حرف بزنیم!
می گوید: هر چه باشد از مزاحمت خیابانی بهتر است! می گویم: منظورم واقعا چیز بهتری بود تا زمان سپری شود و اتوبوس بیاید؛ آخر رسیدن اتوبوس با حال خوب، رابطه ی مستقیم دارد! هر دو می خندیم…
اتوبوس پشت چراغ قرمز چارراه مکث کرده است؛ دوست جدیدم نفس راحتی می کشد و می گوید: خط من اینه؛ می گویم : من هم! می رسد و سوار می شویم. یک اتوبوس برای ۴ نفر؛ راننده، من، دوستم
و یک خانم مسن. کنار هم می نشینیم؛ کارت هیچ کدام هم شارژ ندارد و تا انتهای مسیرمان هم باجه ای نیست. با اشاره می گوییم: پولش را می پردازیم. در طول مسیر درباره ی درس هایش نمی گوید، بلکه از موسیقی حرف می زند: تنها چیزیه که به من آرامش میده؛ وقتی فشار درس زیاد میشه، کلاسیک گوش میدم!
می گویم: چه عالی! پس تو هم طرفدار موسیقی نابی! می گوید: موتزارت! گوشی اش را نشانم می دهد و می گوید: ببین! باخ، بتهوون، چایکوفسکی… هر چی دوست داشته باشی، دارم. وسط هیاهوی «تتلو » و «جیگیلی » یک دختر نوجوان، بهترین های جهان را گوش می دهد و در این ظهر تابستان، هیچی برایم دل انگیز تر از آشنایی با چنین فردی نیست. گذر زمان را حس نمی کنم تا این که می گوید: یک ایستگاه دیگر تا مقصدم مانده . برخاسته، آماده می شود. از توی کیفش یک ۵۰۰ تومانی بر می دارد. می گویم: همه ش سه صندلی با راننده فاصله داریم، تا ایستگاه هم که خیلی مونده، راحت باش! می گوید که همیشه ترس از دیر رسیدن دارد و کارش ناخودآگاه است! اتوبوس به ایستگاه می رسد. دوستم که حتی فرصت نشد نامش را بپرسم،
خداحافظی کرده و می رود تا کرایه اش را بپردازد. در حال پیاده شدن، دستش را دراز می کند تا پانصدی را بدهد. راننده، هم پانصدی را می گیرد و هم دست دخترک را! دختر نوجوان سریع دستش را پس می کشد
و به من نگاه می کند. آن قدر به ماجرای منزجر کننده نزدیک هستم که تغییر رنگ چهره و شوک شدنش را ببینم. راننده هم هیچ توضیحی نمی تواند داشته باشد؛ مثلا نمی تواند بگوید: متوجه نشدم، در حال حرکت بودیم یا نگاه نمی کردم! چون در آن لحظه نگاه می کرد و اتوبوس هم که در ایستگاه متوقف است. به دوستم می گویم: چیزی نیست؛ به سلامت! در حالی که می دانم چیز مهمی ست!راننده های اتوبوس- به ویژه خط های شهری- همیشه برای ما نمونه ی اعتماد و امنیت بودند و حالا یک نفر و تنها یک نفر کافیست تا اعتمادمان خدشه دار شود! سناریوهای متفاوتی را در ذهنم می چینم. می گویم: نام و کد راننده را بردارم و با شرکت تماس بگیرم؟ باز به خودم جواب می دهم: نه! ممکن است یک خانواده از نان خوردن بیفتند! به او بگویم مراقب رفتارش باشد؟ او هم خواهد گفت: چشم، مراقبم! نمی دانستم چه تصمیمی و چه کاری، می تواند گزینه ی مناسبی باشد؟ اتوبوس به ایستگاه م می رسد. موقع پیاده شدن می خواهم به راننده بگویم که خبرنگارم و
ماجراهای اتوبوس را هر هفته می نویسم؛ اما این کار را نمی کنم؛ فکر می کنم فایده ای نداشته باشد. به چشم هایش نگاه می کنم. پول را توی دستش «رها کرده » پیاده می شوم. چند قدم از ایستگاه فاصله گرفته ام. اتوبوس هنوز حرکت نکرده؛ نمی دانم چرا؟ اما من تصمیم خودم را گرفته ام: حتما در ستون اتوبوس از تو خواهم نوشت آقای راننده؛ همان طور که پیش از این، از ) همکاران شریفت ( نوشته ام…

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.