من اعتراض نسل جوانم (گفتگوی اختصاصی خیام نامه با سیدمهدی موسوی)

11مهتاب یغما: سیدمهدی موسوی شاعر جنجالی سالیان اخیر به خصوص در فضای اینترنت بوده است. نام او با نام «غزل پست مدرن» پیوند خورده. زبان شعری ناآرام و استفاده از واژه ها و عبارت هایی که چندان پاستوریزه نیست موجب شده موافقان و مخالفان بسیاری داشته باشد و از طرفی همواره برای انتشار رسمی کتاب هایش به دردسر بخورد. با این حال در زمستان ۱۳۹۳ و پس از مدت ها که کتاب تازه ای از او منتشر نشده بود نشر نیماژ کتابی را از سیدمهدی موسوی با عنوان طولانی «انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی رویه ی تعداد گوسفندان» به ویترین کتاب فروشی ها فرستاد. کتابی که با وجود گذر از فیلتر بررس های اداره چاپ و نشر باز هم انتشارش با شگفتی بسیاری از مخاطبان همراه بود. این کتاب اکنون (شهریور ۱۳۹۴) به چاپ پنجم رسیده و خوشبختانه ارکانِ نظام چاپ و نشرِ مورد تاییدِ وزارت ارشاد را هم متزلزل نکرده است! گفتگوی کوتاه مرا با ایشان بخوانید:

*  با سپاس از این که دعوت مرا برای انجام این گفتگو پذیرفتید اگر ممکن است در ابتدا بیوگرافی کوتاهی از خودتان بفرمایید.

–  من واقعا همیشه در بیوگرافی نوشتن گیج می شوم. نمی دانم از این همه اطلاعات شعری و غیرشعری کدام ها را بنویسم. خیلی رسمی که بگویم متولد مهر ماه ۱۳۵۵ در تهران هستم و بزرگ شده ی شهر کرج. دکترای داروسازی ام را در مشهد گرفته ام. از ۱۱ سالگی شعر می گویم و در کنار آن داستان نوشته ام و به نقد و تدریس پرداخته ام. در شعر هم تقریبا همه ی قالب ها و شکل های ادبی را تجربه کرده ام. جوانتر که بودم طنز هم می نوشتم و ورزش دومیدانی را هم به طور حرفه ای دنبال می کردم. اما حالا ترجیح می دهم بروم در روستایی دور و یک معلم ساده برای بچه ها باشم.

*  و اگر ممکن است اشاره ای هم به کتاب های منتشره و کارنامه ی ادبی خود داشته باشید.

–  یک عالمه کتاب شعر و داستان و مباحث تئوریک تا به حال نوشته ام که فقط تعدادی از آنها موفق به کسب مجوز و انتشار شده اند. از آنهایی هم که به چاپ رسیده اند چندتایی نایاب هستند و فقط کتاب های آخرم در بازار یافت می شوند. در هر صورت لیست کتاب های من از این قرار است:

  • پر از ستاره‌ام اما… – ۱۳۷۶
  • فرشته‌ها خودکشی کردند – ۱۳۷۹ (چاپ زیرزمینی در سال ۱۳۸۱)
  • اینها را فقط به خاطر شما چاپ می‌کنم – ۱۳۸۴
  • پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود نه کوچولو – ۱۳۸۹
  • آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده – ۱۳۹۰ (چاپ الکترونیک)
  • حتی پلاک خانه را – ۱۳۹۱ (شعر جنگ)
  • مردی که نرفته‌است بر می‌گردد (رباعی‌های سید مهدی موسوی به روایت عکس‌های محمد صادق یارحمیدی) ۱۳۹۱
  • غذاش بادمجان است – نشر ناکجا (پاریس)
  • غرق شدن در آکواریوم – ۱۳۹۲
  • با موش‌ها – ۱۳۹۲
  • بعد از باران، قبل از تبعید – ۱۳۹۳
  • انقراض پلنگ ایرانی با افزایش بی رویه تعداد گوسفندان ۱۳۹۳

* آقای موسوی، اوضاع امروزه ی شعر کشور را چگونه می بینید؟ از طرفی شاهد انتشار پیاپی دفترهای شعر از شاعران جوان و گمنام هستیم و از سوی دیگر آمارها خبر از عدم استقبال مخاطبان دارند.

–  من به شعر معاصر ایران با تمام فراز و فرودهایش به شدت خوش بینم. وقتی در تاریخ ادبیات ایران به مطالعه می پردازیم کمتر قرنی را می بینیم که بتوان پنج شاعر عالی و بیست شاعر تقریبا خوب را نام برد. اما من می توانم حداقل در دهه ی چهل ایران ده شاعر بزرگ نام ببرم. البته قبول دارم که بعد از اتفاقات خجسته ی دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد، کمی شعر نسل جوان افت کرده و دیگر کمتر شاهد ظهور استعدادهای تازه در شعر معاصر بوده ایم. اما به نظرم باید به این نسل تازه زمان داد و یادمان باشد که افت شعر و عدم اقبال به آن در سال های اخیر پدیده ای جهانی است نه اینکه فقط مختص به ایران باشد. و همینکه ما در دهه ی هفتاد شاهد پختگی و اوج گیری شاعرانی هستیم که در دهه ی هفتاد خود را به اثبات رساندند اتفاق خجسته ای ست.

*  شما مدتی هم در همسایگی ما، در مشهد کارگاه شعر داشتید. نمی دانم از شعر امروز نیشابور هم شناختی دارید؟

–  در مورد شعر نیشابور خب طبیعتا ده سالی است که من از خراسان و استعدادهای ناب آنجا به دور افتاده ام اما چه آن زمان و چه الان با جوان هایی از آن شهر ارتباط دارم که بسیار پیشرو و بااستعداد هستند. البته متاسفانه بر کل شعر خراسان جوی سنتی حکمفرماست که شاعران پیشرو را یا مأیوس می کند یا وادار به مهاجرت می کند. اما من شخصا در دهه ی هشتاد بسیاری از شاعران نیشابور را می شناختم که حتی در زمینه ی تجربه های غزل پست مدرن از بسیاری از شاعران مرکزنشین جلوتر بودند. حیف که اکثر آنها به مسیرشان ادامه ندادند… همین الان هم من دوستان بسیار خوبی در نیشابور دارم که آثار زیبایشان به دستم می رسد و اتفاقا گله دارند که چرا امکانات سخت افزاری نظیر کارگاه ها و فرهنگسراها و… مناسب در نیشابور نیست. امیدوارم این نسل جدید خودشان پایه گذار تغییر و تحولی در شعر نیشابور با اینهمه استعداد بکر باشند.

*  به نیشابور هم سفر کرده اید؟

–  بله چندین بار سفر کردم. چیزی که یادم است قبر خیام و عطار بود… و اینکه در شهر چقدر بچه های دانشجو از شهرهای دیگر زیاد بودند… و مهم تر از همه مهمان نوازی و مهربانی میزبانانم بود.

* اگر ممکن است چند جمله ای هم از خیام و شعرش بگویید.

– خیام برای من کسی است که از زمان خودش جلوتر بوده. حتی اگر بر اساس برخی ادعاها بسیاری از اشعارش به خود او متعلق نباشد. اما همینکه مرکزی برای انتشار و گرایش به نوع متفاوتی از اندیشیدن به وجود آورده است قابل ستایش است. جالب است که بسیاری از رباعی های خیام حتی از رباعی های امروزین (به جز مساله ی زبان) پیشروتر هستند. زیرا ساختارشان بر اساس ضربه در مصرع چهارم نبوده بلکه کل شعر است که تصویری روایی و پویا می سازد و ایجاد ضربه می کند. نه اینکه مثل خیلی از رباعی سرایان معاصر ایران، اول مصرع چهارم ساخته شده باشد و بعد برای آن با توجه به قافیه بیت اولی نامربوط خلق شود. از مطرح ترین این رباعی های پیشرو می توان به «در کارگه کوزه گری رفتم دوش» اشاره کرد.

* و سخن آخر

– در انتها درددلی ندارم جز اینکه کاش از یکطرف سخت گیری ها کمتر شود و کتاب ها با سانسور کمتر به دست این مردم ادب دوست برسد و از طرفی دیگر کاش مردم هم آن عشق و علاقه ی سابق را نسبت به کتاب نشان دهند و حداقل کتاب های شاعران مطرح ما تیراژی بیش از ۱۰۰۰ نسخه داشته باشد.

*با سپاس از شما. می خواهم در پایان این گفتگو یکی از شعرهای شما را بیاورم. اگر ممکن است انتخاب این شعر برای شعردوستان نیشابوری با خود شما باشد…

-بله! پیشکش دوستان نیشابوری:

من هاشمم! که کارگر کارخانه ام

با یک زن و چهار پسر، چند دخترِ…

بی اتّفاق خاص به جز مرگ مادرم

بی هیچ عاشقانه و بی هیچ خاطره

***

در مُردگی دائمی خود شناورم

از ذرّه های زنده ی خود کار می کشم

تا شب، غرور له شده در کارخانه ام

تا صبح، پشت پنجره سیگار می کشم

***

من آتنام! سالِ یکِ رشته ی حقوق

خشمِ سکوتِ جمع شده در تحصّنم

من اعتراض نسل جوانم به هرچه هست

از دردهای جامعه فریاد می کنم

***

مشتی کتاب فلسفی ام لای جزوه ها

بحثی سرِ چگونگی رشد اقتصاد

هر چند سال با گریه رأی می دهم

بی هیچ اعتماد به هرگونه اعتماد!

***

من کوکبم! همیشه زن خانه داری ام!!

که سال هاست حرف ندارد سلیقه ام

مختص به خانواده و آقای شوهر است

هر ماه و روز و ساعت و حتی دقیقه ام!

***

یا پای ماهواره عدس پاک می کنم

یا فکر بچّه دار شدن داخل صفم

یا پای یک اجاق قدیمی به فکر شام

من یک زنم که قابل هرجور مصرفم

***

من صادقم! که عضو بسیج محلّه ام

آزادیِ رسیده به میدان انقلاب!

یک جانماز خسته که پهن است سمت نور

پیراهنِ سفیدِ یقه بسته و گلاب

***

مدّاح روزهای غریبِ محرمّم

آواز طبل و سنج شریکند در غمم

در هرچه هست و نیست در این شهر لعنتی

دنبال ردّ پای بهشت و جهنمّم

***

من کاوه ام! که داخل کافه تمام روز

مشغول بحث و قهوه و سیگارم و ….

کیفم همیشه پُر شده از فیلم، از کتاب

مویی بلند دارم و یک متر و نیم ریش

***

سیگار برگ می کشم از دردِ نیستی

یادِ هزار آدمِ در بند در سرم

در کلّ شهر توی دلم فحش می دهم!

تا شب که می روم بغل ……

***

من اصغرم! که لات بزرگ محلّه ام

تنها رفیق واقعی ام چند تا قمه!

مشغول زورگیری و گاهی تجاوزم!

بیزارم از تمامی این شهر، از همه

***

هر روز چرخ با موتور و دزدیِ یواش!

شب ها بساط بنگ و قمار و …….

امّا میان سینه ی من قلب عاشقی ست

دل باخته به دختر کمروی …….

***

بحث جنازه های جوان در تمام شب

تابوت های چیده شده توی قبرها

مهمانیِ بُخورْ بُخورِ کرم و مورچه!!

در پس زمینه، گریه ی یکریزِ ابرها…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.