منم جوونم ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

سه شنبه است؛ نسیم مهر می وزد و دلم نمی آید سوار اتوبوس
شوم. تا ایستگاه اتوبوس و بولوار اصلی مسیری ۸ دقیقه ای در پیش است و تا می توانم
این مسیر را کش می دهم؛ جوری که انگار در “شانزه لیزه” قدم می زنم،
تمام بولوار را می خرامم. این هوا جان می دهد برای پیاده روی؛ البته نه در میان
دود و دم خیابان! به خیابان اصلی و ایستگاه که می رسم، باورم نمی شود این آلودگی
هوا مال نیشابور باشد! نیشابور از گذشته به آب و هوایش شهره بوده و اینک، نه آبی
مانده و نه هوایش ، به ویژه در این خیابان. «فرحبخش» است. اتوبوس از راه می رسد،
سوار می شوم. جا برای نشستن نیست و در میان جمعیت دستم را به میله ی کنار پنجره می
گیرم. یک خانم و پسر خردسالش هم کنارم ایستاده اند. دخترش روی صندلی نشسته و سرش
را به سمت عقب چرخانده تا با مادرش حرف بزند. دختری باریک اندام و احتمالا ۹ ساله
است. کمی نگاهم می کند و از جای ش بلند می شود؛ رو به من می گوید: من جوونم، شما
بشینین! وسط عصبانیت و خنده، به او می گویم: منم جوونم دختر جون؛ خودت بشین! مادر
دخترک هم نگاه چپی به او می اندازد و می گوید: مامانت جا نداره؛ جا تو به یکی دیگه
می‌دی؟ و می نشیند و پسر خردسالش را هم روی پاهایش می گذارد. لبخند کم رمقی می زنم
و می گویم: اما خوبه که دخترتون به فکر دیگرانم هست؛ این روزا مرسوم نیس به جز
خودت به فکر کسی باشی وانفسا که میگن همینه …

هوش و حواسم به حرف دخترک است؛ احتمالا دو سه تار موی سفید
یا یکی دو چین دور چشم هایم دیده است و نسخه ی پیر شدنم را پیچیده است! ( اگر با
خودتان می گویید همه اش یکی دو چین یا دو سه تارموی سفید؟! باید عرض کنم همین عدد
و رقم ها را هم از سر ناچاری عرض کردم؛ اصولا خانم ها نه موی سفید دارند  و نه چینی بر پیشانی و گوشه ی چشم هایشان می
افتد)

باز به خودم دلداری می دهم که «تو هم وقتی بچه بودی و به آدم
بزرگا نگاه می کردی، فکر می کردی خیلی سن دارن!» در همین خیالات به ایستگاه
می رسم؛ آمده ام تا برای تولد پدرم گل بخرم. گل ببرم و بگویم «بابا جان تولدتون
مبارک!» بعد ته دل بگویم: «امیدوارم موهای سفیدتون دوباره سیاه بشه و صورت تون مث
بچگیامون شاداب و جوان!» از واگویه های خودم گریه ام می گیرد…

به سمت گل‌فروشی راه می افتم و پس از خرید، دوباره به
ایستگاه برمی گردم. هوای گل‌فروشی، حال و هوایم را عوض می‌کند؛ تا اتوبوس برسد،
پیام هایم را چک می کنم و وسط پیام ها، چشمم به این متن می خورد: ۳ مهر آغاز هفته
ی سالمند… دوباره رخدادهای ۴۵ دقیقه ی اخیر را در ذهنم مرور می کنم و از هم
رخدادی پیش آمده شگفت زده می شوم. با خودم می گویم: پیری فرایند است نه اتفاقِ
ناگهان؛ از بدو تولد آغاز می شود تا لحظه ای که دیگر تمام شویم…

اتوبوس می رسد. سوار می شوم و کنار خانمی می نشینم؛ او
نگاهی به من می کند و نگاهی به گل ها؛ می گوید: قدر جوانی ات را بدان دختر جان؛ گل
به دست جوان قشنگ است؛ پیر که می شوی طراوت گل و پیری و چروکیدگی، تضاد غم انگیزی
می سازد… عجب روزی ست؛ یکی مرا جوان می بیند و دیگری مسن! از میان دسته گل، شاخه
ای جدا می کنم و به او می دهم؛ می گویم: به دست پدران و مادران، همیشه گل
زیباست…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.