مقام عشق در غزلیات عطار

8محمد اکبری

کارشناس ارشد ادبیات فارسی

آن چه عطار در حکایات  خود از عشق دنیوی و ناسوتی گفته ، با عشقی که در شعر عرب جاهلی و دوران بنی امیه دیده می شود متفاوت است.؛ و نیز با عشق های پر شور محافل بغداد در خلافت عباسی و با عشق در بزم های شاهد و شراب عصر حکّام و بزرگان زمین دار دوران سامانی و قرن های پس از آن .

دنیای عشق عطار متفاوت است. او در محنت و خواری دچار عشق می شد. این حدیث جز در دشواری برایش ممکن نبود. آنچنان از شراب عشق مست می شد که تا قیامت روی هشیاری در خود نمی دید.

در ادبیات فارسی، عشق عرفانی از قرن جهارم، درجه ای از کمال را به خود می گیرد و بزرگان شعر و ادب از آن بهره ها می گیرند. شیخ فریدالدین عطار نیشابوری را از این جهت می توان ، عارفی شاعر نامید تا شاعری عارف. در غزلیات او ، وا‍ژه عشق ، در میان کلمات، پای می کوبد و رقص کنان دل آدمی را با خود همراه می سازد.

تا با غم عشق آشنا گشتیم

از نیک و بد جهان جدا گشتیم

تا هست شدیم در بقای تو

از هستی خویشتن فنا گشتیم

زانگه که به عشق اقتدا کردیم

در عالم عشق مقتدا گشتیم

چون محرم عشق تو نیفتادیم

در زیر زمین چو توتیا گشتیم

(دیوان عطار)

از دیدگاه عطار عشق بی شرح و بیان است. دردی است بس شگفت که دل را روز و شب در اندیشه آن درمانده می بیند و خود را در راهی چون مرغی نیم بسمل بی پا و سر.

او تمام ذرات عالم را مست عشق می داند که میان نفی و اثبات فرو مانده اند.گاه چون پروانه ای که شمع عشق ، وجودش را در بر می گیرد و آتشی که مجمرش را از دل خویش ساخته و چون عود می سوزاند

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود

آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

(همان)

عطار بر این اعتقاد است که عشق هدیه ای است الهی و هر کس شایسته آن نیست؛ تنها دلی دردمند، روحی مستعد و جانی آگاه ، لیاقت آن را دارد. نور خورشید آن  به دل آینه داران بی زنگار می تابد.

عشق جز بخشش الهی نیست

این به سلطانی و گدایی نیست

عشق وقف است بر دل پر درد

وقف در شرع ما بهایی نیست

(همان)

عطار در عشق خود پایبند است. به دنبال توبه نیست.جام پیاپی می خواهد تا جانش را نثار کند.

تا که جامی تهی کنم در عشق

پُر برآرم ز خون دیده کنار

(همان)

در این ره چون فلک همیشه در کار است و در این گلخن ، فارغ از توبه و استغفار.

گاه فانی، گاه باقی . گاه هیچ ، گاه همه. گاه روح محض و گاه صورت دیوار.

دلق و تسبیح او یک دم بدون دوست چون زنّار ترسایان.  قلندروار از جان سیر گشته و خود را از کشتگان این راه می شمرد. در راهی دور و عقبه ای دشوار پای می گذارد؛ گر چه بدون زاد است و مرکبی افتاده؛ وادی تیره و راهی پر از خطر.

بی نهایت رهی که هر ساعت

کشته اوست صد هزار هزار

چون بدین ره بس فرو رفتم

باز ماندم آخر از رفتار

(همان)

او عشق را دریایی می داند، قعرش ناپیدا، آبش چون آتش و موجش پر از گهر.

گوهرش اسرار و هر سرّی از آن سالکی را راهبر. او این راه را دو اسبه می تازد.

خود را در میان دُرد نوشان فتاده می بیند. مانند شمعی میان جمع رندان خرابات به سر باز می رود.

آن چنان از دُرد بی خویش می گردد که از جانش اثری نیست. زنجیر هستی را با دل خویش می گسلد.

از غیرت عشق ، همای همّت می گردد.. همه چیز را می بازد و خود را در صف قماربازان ، جانباز می بیند.

گردون را اندوهی بس زبون می داند و جهان را عجوزه ای افسون ساز.

در راه عشق بر مرکب روح می نشیند و از این بادیه ، تازان برون می گردد..

برای او نه غایت دارد و نه نهایت. هزاران سال با سر می دود، ولی پایانی در کار نیست.

گر هزاران سال بر سر می روی

همچنان می رو که غایت نبودش

(همان)

اگر در این راه ایستد، مرتد می گردد و بعد از آن راه را گم می کند. اگر به یک دل ذرّه ای فرود آید، در صد عالم سرایی نمی بیند.. در سِرّ عشق سَر می دهد ؛ در راه عشق جان می نهد و هیچ نمی اندیشد.

از زلف جانان رَسَن می سازد و این چنبر فیروزگون را هیچ می انگارد. اگر شمع عشق پَرَش را بسوزد، باز به پهلو می رود و از پَر خویش می گذرد. چون حلّاج پنبه از گوش در می آورد و نه از دار می هراسد و نه از منبر.

اگر عشقت بسوزد بر سر دار

دَهَد بر دار خاکستر میندیش

(همان)

او خاصّگان محرم سلطان عشق را همیشه مست و لایعقل می داند که جام به دست می خرامند. درمان عاشق را در درد عشق می داند. سرِ گردنکشان را زیر پای عشق چون خاک پست می بیند. در این سودا ، عقل را شریک نمی داند و پاسخ این معما را به عقل  واگذار نمی کند.

عقل را چون قطره ای می داند که از دریا جدا مانده ؛ عقلی که نتوانسته قبایی ، لایق بالای عشق بدوزد.

عطار می گوید، تا از خود و هر دو جهان پاک نگردی، دوستی با عشق برایت محال است. سرِ مویی نباید از تو با تو بماند. چون جانت در این راه قدم گذارد، در چشمی به هم زدن ، قوّت و غوغای عشق ، آن را از بیخ و بُن ویران می کند؛ چون اثری از او نمانَد و اجزای دل محو گردد، اجزای عشق جایگزین آن می گردد.

جمله ی جان ها در این بادیه چون ابرند و قطره بارانشان، نشانی از درد و دریغ عشق.

عشق جانی داد و بستد والسلام

چند گویی آخر از خود والسلام

تو چنان انگار کاندر راه عشق

یک نفس بود این شد آمد والسلام

خلق را چون نیست بویی زین حدیث

از یکی درگیر تا صد والسلام

هر که را این ذوق نبوَد مرده ای است

گر همه نیک است و گر بد والسلام

عشق باید کز تو بستاند تورا

چون تورا از خویش بستد والسلام

عشق نبوَد آن که بنویسد قلم

وانچه برخوانی ز کاغذ والسلام

عشق دریایی است چون غرقت کند

آن زمان عشق از تو زیبد والسلام

جان عطار از سپاه سِر عشق

در دو عالم شد سپهبد والسلام

(همان)

منبع: دریای جان از هلموت ریتر با ترجمه عباس زریاب خویی

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.