مشتری مداری

حجت حسن ناظر

(این ذات توست باید بر هر کسی بتابی                                 خورشید ناگزیرست از مشتری مداری)

با وجود اینکه کتاب شعر  پور قلی شمایلی به ظاهر نحیف دارد اما وجود دارد چونان صبوحی کهنه ای تلخ و مرد افکن . ذهن و ضمیر شاعر این مجموعه ملامتیه وارانه چهره به روی مخاطب و ناظر خود وا می گشاید. حلاج آسا به خواننده سر میزند و بی باکانه رایت می افرازد. او بی تردید شاعر است و برای سرایش آثارش جوش نمیزند ، خیلی نقشه نمی کشد و زور هم نمی زند. از هم قطارانش فاصله دارد و امتیازش زیستن در اردوگاه رنج شاعرآفرین است . تلخکامی های زندگی عسرت بار را بارها و بارها مز مزه نموده و در سخت ترین دقایق این شام قیراندود نداشتن ها ذوق را داشته و پرورش داده است . ادبیات را به توان و سعی خود فهم نموده و حتی اگر دانش آموخته ی ادبیات هم نیز نمی بود باز هم شاعر بود، حتی شبهای سخت اما خاطره انگیزی که در همسایگی حکیم جاودانیاد نیشابورو در آرامجای رند ابر شهر خیام ابد پیوند مشتری مداری مینمود گاهی با هنرمندان و اهل ذوق و ادب با استکانی شعر پذیرایی می نمود و چه فروتنانه ، متواضعانه و مهریزانه می سرود زندگی را با همه ی کبودی هایش و جان کندن های مثال زدنی اش .

نیست ما را شکوه ای از سرد مهری هایتان                              سرو ها هرگز نمی رنجند از سرما زدن

و در جایی دیگر از آراء، آثار و اشعارش پرتاب شدگی خود را به هستی اینگونه اش بیان میدارد:

نیست جای حیرتی گر درد ها سهم تو شد                               عدل را سنجیده دنیا در ترازویی که نیست

در پاره ای از ابیات مناعت طبع و استغنای شاعر با جهانبینی حیدر یغمای شعر ریز هم شانه می شود آنجا که یغما سرود :

(چشم عبرت گشایی ای بی درد                                         بنگر این قهرمان درد چه کرد )

گاهگاهی نیم نگاهی عرفانی اما جدی بر اشعارش سایه می افکند حتی اگر خود در ذهن و زبانش چنین پنداری نیارمیده باشد آنجا که از حسین منصوربن حلاج شاعر و عارف سترگ یاد می نماید:

کنون که غیر اناالحق مرا نشانی  نیست                                       بیار دار و ببین چند مرده حلاجم

او شاعریست نه در خیال درفش و نه در پی تاج که در پندار و باورش  شاعری خودکم مقامی نیست ، مقام بی نیازی چونان مدالی رخشان و تابان بر سینه اش می درخشد. شاعری زیبا نگر است .

حاصل طبع من و زیبایی ات  شعرست شعر                            نیست جز سهراب حاصل رستم و تهمینه را

او مسافر مقصدی غریب با کوله باری گران و راهی خم اندر خم است بی بازگشت و هزار تو . گاهی ناظر است که از چشم سرمه دان اشک می چکد و باران اریب میزند از سمت ناگهان و آسمان را نگریسته هنگامه ای که همه تن چشم گردیده است. خود را کسری از هیچ می داند ضربدر حیرانی و از جمع خاطر جمع ها منها زده ای.

این چنین می اندیشد که اگر قرار است به چیزی مانند باشد به هیچ است و این خود آگاهانه یا نا آگاهانه نگاهی عرفانی و هستی شناسی عارفانه ای را در پس و پی دارد و نگاه آزادواری را به زندگی می پراکند.

منت از گردون نمی خواهم کشید                                      منت دونان که دارد جای خود

او را باکی نیست که فاقه زده ، فقرآراسته و قلندروارانه نگریسته شود و ساکن کوی بی چیزی بنامند و آنچه سهم حقیقی او از حیات است در همیانش نمانده باشد و با دستان خالی در نبردی نابرابر با تقدیر کبود خویش پنجه در پنجه مرد وار گرده جابه جا نماید.

من که هستم که این چنین دردم                                         من که هستم حسین پور قلی

***

یاران همه جمعند و یارای مدد نیست                                  دنیا به کام مردم صاحب خرد نیست .

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.