لیلای بی مجنون ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

صدایش از پشت سر شنیده می شود. شمرده و بی وقفه حرف می زند. از خاطراتش در سال های دور می گوید: هیچی نداشتیم؛ یعنی وقتی آمد خواستگاری خودش بود و یک دست لباس تنش! پدرم موافق نبود. از در بیرونش می کرد، از پنجره می آمد. مادرش با دست خالی و کارگری بچه هایش را بزرگ کرده بود. وقتی برای خواستگاری آمدند، پدرم باورش نمی شد؛ می گفت این پسره ی یه لا قبا چجوری جرات کرده اسم دخترم رو ببره؟!

یاد فیلم فارسی ها می افتم؛ حرف هایش گویا به قرن دیگری تعلق دارد اما دارد از اوایل دهه ی ۷۰ حرف می زند…

خانم کنار دستی که گویا مسن تر است، می گوید: اصل بد نیکو نگردد زآن که بنیادش بد است!

دقیقا متوجه نمی شوم این بیت ضرب المثل به کجای مساله مربوط می شود؟ اصل و نسب کجای ماجرا قرار می گیرد و یا اصولا چه اتفاقی افتاده که “اصل بد” و “ژن خوب” به جای فردیت و شخصیت نشسته و این قدر برایمان مهم شده است؟!  فکر می کنم شاید نمی دانند که صدایشان شنیده می شود. برمی گردم و به پشت سرم نگاه می کنم؛ جوری که بفهمند می شنوم. آن ها هم متوجه می شوند اما از بلندی صدا کاسته نمی شود. خانم جوان تر می گوید: به هر ضرب و زوری بود، پدرم را راضی کردیم؛ من، مادر و خواهرهایم. خواب و خوراک نداشتم؛ دوستش داشتم و بالاخره ازدواج کردیم…

اتوبوس به ایستگاه رسیده و تعداد زیادی سوار می شوند؛ شمار بیشتری هم پیاده! بنابراین لازم نیست جایم را عوض کنم و با خیال راحت به ادامه ی ماجرا گوش می دهم. گمانم در این یک ساله که ماجراهای اتوبوس را می نویسم، گوش هایم به شکل دیش گردان درآمده باشد؛ این هم موهبتی ست برای خودش! صدای خانم مسن تر را می شنوم که می گوید: الانم دوسش داری؟ آخه هر چی فک می کنم، می بینم خیلی نامردی کرده!

گوش هایم تیز تر می شود؛ با خودم می گویم: اینم آخر عاقبت لیلی و مجنون بازی!

راوی داستان ادامه می دهد: راستش نمی دونم! حس درد و شرم با چیزی شبیه باختن، جایی برای عشق یا تنفر نمی گذاره!

به ایستگاه مقصدم نزدیک می شوم اما راستش دلم نمی آید پیاده شوم؛ می نشینم و امیدوارم آنها هم تا پایان بنشینند. حدس هایی زده ام اما مطمئن نیستم و بهتر است از خودشان بشنوم چه رخ داده است؟!

خانم مسن تر می گوید: من اگر جای تو بودم، بی درنگ جدا می شدم؛ بدون مهریه، نفقه و فقط جانم را برمی داشتم و در می بردم.

آن یکی پاسخ می دهد: خب جای من نیستی!

حرفش منطقی ست؛ کدام یک از ما به جای دیگری زندگی کرده است؟ چه کسی می داند که طرف مقابل چه از سر گذرانده است؟ چه کسی تجربه ی مشترک با دیگری داشته است؟ ما پس از فاصله گرفتن از یک بازه ی زمانی که شرایط ویژه ای را در آن تجربه کرده ایم، حتی گذشته ی خودمان را هم نمی توانیم کاملا درک کنیم و برداشت ناقصی از شرایط آن روزهایمان داریم…

باری، خانم مسن می گوید: دختر جان مردی که سرش به آخور دیگری بند شد، باید قیدش را زد به ویژه که توی شناسنامه اش هم ثبت شده!

اتوبوس به ایستگاه رسیده است و ادامه دادن این سفر دیگر لزومی ندارد؛ داستان را شنیده ام و این که “لیلی بی مجنون” می خواهد چه کند، دیگر به من مربوط نمی شود. در این شهر لیلاهای بی مجنون کم نیستند اما کم هم نیستند کسانی که گذشته را پس پشت گذاشته اند و روی پاهای واقعیت ایستاده اند. کم نیستند زنانی که دست به زانو گرفته اند و برخاسته اند. کم نیستند زنانی که پر”کبوتر دو برجه” را گشوده اند و پیش از آن بال پرواز خود را باز کرده اند…

من نمی دانم آن سوی ماجرا چه گذشته است، اما از یک روان درمانگر همشهری به یاد دارم که در سمیناری گفت: آن چه بی برو برگرد جای چشم پوشی ندارد، خیانت است! هیچ دلیل و توجیهی برای خیانت پذیرفتنی نیست…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.