قطب نمای گم شده توسعه نیشابور

شهر ما، نیشابور، که نام ش می تواند استعاره ای از تاریخ ایران بزرگ باشد، این روزها و سال ها، هر از گاه شاهد شعرها و بیانیه ها و مقالات و سخنرانی ها و یادداشت هایی مجازی است که بیت الغزل همه آن ها را می شود در این گزاره خلاصه کرد: «چرا درمانده ایم؟!» و آن شکوه و رونق روزگاران پیشین که در لابه لای اوراق کتاب های تاریخی در وصف نیشابور خوانده یا شنیده ایم، چه شد و «کهن ترین پایتخت ایرانی» پس از حمله اعراب را چه شده است که مردم این سرزمین غنوده در دامان پرمهر بینالود، سال گذشته، احراز «پایتختی کتاب ایران» را چونان نمادی که گذشته پرشکوه شان را فرایاد می آورد، غنیمت دانسته و این شرار مختصر را گرما بخش دل خود یافتند و به آن دلخوش شدند.

این پرسش که «برای بازگرداندن شکوه و اعتبار این خطه تمدن خیز چه باید کرد؟» خارخار ذهن همه فرزندان نیشابور عزیز است؛ از استادان و دانش پژوهان نام آور همشهری در دانشگاه های معتبر ایران و جهان و محققان فرهیخته ای که کنج کتابخانه ها را گُزیده اند تا کارآفرینان و بازاریان عرق ریز در زمهریر رکود اقتصادی و حتی نوباوگان پر شر و شور بازی گوش کوچه و بازار، در گوشه ای از ضمیر خویش با این پرسش ها که «نیشابور چرا درمانده است؟» و «چه باید کرد؟» درگیر اند. حتی به اعتقاد نگارنده ، آن معدود(؟) ذوق زدگان از حرکت ناصواب آن بانوی پارلمان نشین هم، که برای سرکوفت سهو لسان معاون سیاسی استاندار فریاد زنان و مستاصل، پایه میکروفون را درهوا چرخاند، در خلاء پاسخ معقول و خردمندانه به این «چه باید کرد؟» بود که برای این حرکت غیر فرهنگی هلهله کردند.

اتفاقا این روزها که بحث هفته «کتاب و کتاب خوانی» در میان است، فرصت مناسبی است که از منظر پیشینه فرهنگی نیشابور بزرگ به تامل در این باره نشست. یادآوری شوق و جنبش نیشابوریان در سال ۹۵ که شهرمان پایتختی نمادین کتاب ایران را احراز نموده بود و در نظر داشتن استقبال کم نظیر ما مردم از این عنوان تشریفاتی (که انگار اشاره و تلمیحی ظریف به روزگار پایتختی این شهر را در سده های پیش در دل خود داشت) پاسخی است به این پرسش که «کلید توسعه» نیشابور چیست؟

نویسنده پیشگفتار کتاب ارجمند «تاریخ نیشابور»، استاد محمدرضا شفیعی کدکنی، که خود از دغدغه مندان و دردشناسان تاریخ این دیار است، می نویسد: «تاریخ این سرزمین را باید از گوشه و کنار کتاب های کهنه و سفال های عتیق موزه های بیگانه و سنگ قبرهای شکسته فراهم آورد؛ چرا که چیزی از برای او باقی نگذاشته اند و هر چه داشته با فیروزه هایش، در غارت شبانه تاتار، گاهی نگین انگشتری زاهدان ریایی شده است و گاهی خورجین اسب روسپیان را آراسته است.»

اتفاقا «کلید توسعه نیشابور» هم در لابه لای همین کتاب های کهن و سنگ قبرهای شکسته و ویرانه های شادیاخ ها و کتابخانه های سوخته در آتش کین اقوام مهاجم مدفون است. طرفه این که شهرهای نامدار جهان که مظهر حیات پرتکاپوی انسان امروزی هستند، دو دسته اند: یکی آنان که پیِ بنای خود را بر آسمانخراش های بتنی و برج هایی که محل داد و ستد ثروت و بانکداری و شرکت های نوظهور در تکاپوهای صنعت و بازرگانی مدرن ساخته اند و تا یکی دو سده قبل اثری از آن ها در جغرافیای جهان نمودار نیست (همچون نیویورک و توکیو و دبی و سنگاپور و سئول و تهران) و دسته دیگر، آن ها که علی رغم بهره مندی از همه مزایای توسعه و پیشرفت امروزی، ریشه ای عمیق تر در تاریخ و تمدن بشری دارند و همچون لندن و رم و برلین و قسطنطنیه (استانبول) و اصفهان و… که بارها رونق و ویرانی، عزت و ذلت و بلندی و پستی را چشیده اند و امروز هم ماندگاری و پایداری خود را به رخ آدمیان می کشند. در این میان نیشابور روشن است که می تواند خود را در کدام دسته جای دهد.

کلید توسعه نیشابور، و به قول استاد ندوشن عزیز، «شهر پرشکوه نازنینی که روزگار، مانند پهلوان تراژدی، بزرگترین عزت‌ها و بزرگترین خواری‌ها را بر او آزموده است.» را باید در ریشه اصلی و تاریخی حیات تمدنی آن جُست؛ «فرهنگ» قطب نمای گم شده و راهنمای اصلی توسعه نیشابور است و دلیل شلختگی امروزی در نوسازی و توسعه این شهر و سردرگمی و بی چاره ماندن مردم و مدیران آن، غفلت از جان مایه حیات این شهر، یعنی «دانش و فرهنگ» است. نیشابور، که اینک صنعتی ترین شهر خراسان است، اگر همچون اصفهان، یکی از صنعتی ترین شهرهای کشور هم شود، نمی تواند شکوه و شایستگی اش را احیا سازد مگر آن که متولیان و مردم این شهر در بازسازی بنای فرهنگ و تمدن خویش همت شایسته به کار بندند.

درماندگی نیشابور امروز از آن رو است که دانشگاه این شهر، پس از دهه ها غیاب نهادی علمی و تاثیرگذار، اینک نقش تحفه ای تزیینی را یافته که بر طاق خانه نهاده می شود و نه نگین انگشتری توسعه این شهر؛ یا از هیاهوی پایتختی کتاب، چند پلاکارد و میتینگ و  خاطره نمایشگاه کتاب، همچون بلیط سوخته بخت آزمایی در دست مردم این دیار مانده و سخن گفتن از احداث کتابخانه ای مرکزی ، که در لابه لای ناله های مدیران فرهنگی نیشابور از بودجه اندک و حقیرانه فرهنگ و هنر نیشابور گم شده است و دیگر وعده های رنگارنگ «سیرک کتاب»، سردرد خمار پس از سرمستی دوشینه است. از حدیث پر آب چشم موزه این شهر که میراث آن زینت موزه های لوور و متروپلیتن و حتی موزه های نهادهای ثروت مندی چون آستان محترم قدس است و«پایتختی فرهنگ و تمدن اسلامی» مشهد که بخشی از شکوه امروزین اش را از گُرده همین شهر بازمانده از توسعه بازمی کشد، بهتر است که سخن نرانیم تا داغ دل تازه تر نشود. راستی! کسی می داند آخرین پروژه استخواندار عمرانی در حوزه دانش و فرهنگ و هنر در نیشابور کدام بوده است؟ پس از احداث فرهنگسرای سیمرغ به پاس مدفن شیخ عرفان و اشراق (عطار نیشابوری) و به جز شاخه های فرهنگی افلاک نمای نیشابور، همچون کتاب خانه و موزه وعده داده شده برای احداث در جوار افلاک نما، کدام اعتبار ملی به نیشابور تخصیص یافته تادر رگ های خشکیده آن خون زندگی تزریق کند؟

اگر کسی هست که دراین گزاره تردید روا دارد که «کلید توسعه نیشابور» و «قطب نمای» عمران و آبادانی این دیار باید توجه به پژوهش، ساخت و ساز و نیز ثروت آفرینی در حوزه فرهنگ و هنر و دانش باشد، فقط باید این نکته را فراچشم دارد: پس از آن روزگار که ستون عمارت های باشکوه نیشابور عمود خیمه ی اعراب مهاجم شد و سنگ های بنای آن تمدن، پایه دیگ تاتاریان گشت، نیشابور از زیر خاکستر آن همه فرهنگ سوزی و انسان کشی به مدد کتابخانه ها و مدارس نظامیه و دانش-جای های خویش سربرآورد و در بازار بلخ، در کنار آوای چکش مسگرانش، این حکمتِ خیام و شعرِعطار بود که گوش جان ها را نوازش می داد. امروز هم برنامه ریزی برای توسعه «متوازن» شهرستان، با غفلت از گسترش دانشگاه ها، نهادهای پژوهشی و گسترش نهادهای علمی و فرهنگی و جذب اعتبارات ملی در این زمینه امری است نامطلوب و نزدیک به محال.

 

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.