فکر پول کن که حُکم حُکمِ نادر است

حکم نادر و مرگ مفاجات

عبارت مثلی فوق در موارد صدور احکام صد در صد لازم الاجرا به کار می رود تا مجریان و محصلان امور بدانند که تخطی در اجرای چنین امر و فرمان مجازاتی شدید و هولناک دارد .زیرا حکم حکم نادر و مرگ مفاجات است .

نادرشاه سرسلسله پادشاهان بدفرجام افشار از نظر نبوغ نظامی و سرعت عمل در امور لشکرکشی و غافلگیری به لقب ناپلئون شرق ملقب گردیده است.وی بدون شک سردار بزرگی بود که اگر بعد از فتح هند می مرد برای همیشه قهرمان تاریخ ایران باقی می ماند ولی ماند ومورد نفرت ملتی واقع شد که آنها را ازمرگ ونیستی نجات داده بود.

فجایع و جنایاتی که نادر از سال ۱۱۵۴ هجری به بعد یعنی از تاریخ تیر خوردن در جنگل سواد کوه مازندران تا پایان شش سال اخیر سلطنتش مرتکب گردید به قدری هول انگیز است که روی خیلی از جنایتکاران تاریخ راسفید کرده است

در تاریخ آمده است  که نادر درشب نهم ربیع الاول سال ۱۱۶۰ هجری از کرمان به طرف خراسان حرکت کرد فرمان داد دوهزار و سیصد نفر از متمولین شهر و بلوک را سیاهه کرده برای اخذ تنخواه شکنجه کنند که از آن جمله مبلغی به اسم خواجه شفیع بردسیری نوشته بودند که هرچه نقد و جنس بود از او و منسوبانش گرفتند و هنوز کلی باقی بود .

بیچاره خواجه شفیع دیگر چیزی در بساط نداشت که بپردازد . اتفاقاً در آن موقع چند نفر تاجر ماوراء النهری در کرمان بودند که اگر کسی پسر یا دختر مقبولی داشت و اضطراراً حاضر به فروش می شد آنها را می خریدند و در عوض آن پول می دادند . خواجه محمد شفیع بردسیری برای تامین کسری تنخواهی که برعهده اش نوشته بودند از روی ناچاری دو دختر معصومش را چادر کرده به همراه عمله سیاست به منزل ترکمان ماوراء النهری برد شاید بخرد و نیمه جانی که از او باقی مانده از این شکنجه و عذاب جانکاه خلاص شود تاجر ترکمان آن دو دختر را که لابد مقبول و زیبا نبودند نپسندید و گفت :« نمی خواهم » ماموری که همراه بود رو به خواجه کرد و گفت :« خواجه محمد شفیع ، تاجر ترکمان نپسندید ، فکر پول کن که حکم حکم نادر است .» خواجه بیچاره دست به آسمان بلند کرد و گفت :« خدایا ، تاجر ترکمان نپسندید تو هم مپسند …»!!

از عجایب و شگفتی های روزگار آنکه همان شب چند نفر از تفگچیان کرمانی که در اردوی نادردرفتح آباد خبوشان قوچان بودند خبرآوردند که نادرشاه درشامگاه دوم جمادی الثانی سال ۱۱۶۰ هجری دو ساعت پس از نیمه شب در حالی که در خیمه و بستر خواب با محبوبه عزیزش شوقی آرمیده بود به دست چند تن از امرای افشار و قاجار کشته شد و سری که بر همه سرها سروری داشت از تن جدا گردیده است . شاعری در آن باب گفت :

سر شب ، سرِقتل و تاراج داشت

سحر گه نه تن سر، نه سر تاج داشت

بنازم به یک گردش چرخ نیلوفری

نه نادر بجا ماند و نه ازنادری

 

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.