فولاد و آدمی ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

اتوبوس از من خسته تر است؛ از همه ی آدم هایی که سوارشان کرده خسته تر است. هِلِک و تِلِک کنان پیش می رود؛ همین وسط چراغ قرمز دلم می خواهد پیاده شوم و دقّ دلم را سرش خالی کنم. راستش پس از یک روز کاری، آن هم از نوع پرسش و پاسخ با رئیس محترم آن اداره ای که نمی خواهم نامش را ببرم، دیگر فولاد هم باشد، جرقه می پراند چه رسد به آدمی جماعت!

اما مدام به خودم می گویم: دنباله ی رفتار آن یکی را سر دیگری خالی نکن؛ بنشین و صبور باش!

اتوبوس با سبز شدن چراغ راه می افتد؛ به ایستگاه آن سوی چهارراه که می رسد، چند دختر پرهیاهو سوار می شوند؛ همه شان نمی توانند نزدیک هم بنشینند و همین موجب می شود ترجیح دهند همه با هم وسط اتوبوس، تا جایی که صندلی خالی شود، ایستاده طی کنند.

بهترین فرصت برای من است که از کسالت امروز در بیایم و با نگاه کردن به آن ها، گذر زمان را حس نکنم. اما یکی شان خیلی تیز است و وقتی می بیند توی نخ شان هستم، زُل می زند به چشم هایم؛ یعنی مچت را گرفتم! یا شاید چیزی شبیه این از ذهنش گذشته باشد. چشم هایم را از او برمی گیرم و به سمتی دیگر نگاه می کنم؛ جوان است. نمی خواهم  فکر کند با نگاه م دارم قضاوت ش می کنم!

دوباره مشغول گفتگو می شوند؛ صدای شان کمی بلند است و خنده های شان، کسالت را از تن اتوبوس گرفته است؛ به نظرم سرعت حرکت این ابوقراضه بیشتر شده و همین باعث می شود من هم کمی سرزنده تر شوم؛ زودتر رسیدن به خانه، چه خوب است؛ بهترین جا پس از اعصاب خُردی های روزانه، کنج دنج خانه است.

توی همین فکر و خیالم که همان دختر خانمی که به چشم هایم، چشم دوخته بود، می آید و کنارم می نشیند؛ می گوید: امتحانات ترم تموم شد. نگاهش می کنم و می گویم: مبارکه!

می گوید: این سرو صدا و خوشحالی به خاطر همین بود. می گویم: خیلی خوبه؛ چه مشکلی داره؟

می گوید: نگاه ت پر از سرزنش بود!

من؟ واقعا؟! من فقط کمی خسته م و مهم تر این که یه آدمی… حرف م را ادامه نمی دهم. لختی می اندیشم که الان چه چیزی برای این دختر جوان که احتمالا نصف من سن دارد، مهم است؟ توضیح و توصیف شرایط رویارویی با مخاطبی که خواسته یا نا خواسته موجب رنجش م شده یا یک عذرخواهی ساده؟ بی درنگ دومی را برمی گزینم و می گویم: اگر حس خوبی به ت ندادم، معذرت می خوام اما قصدم آزارت نبود! در چشم بر هم زدنی مثل غنچه ای می شکفد و با شور فراوان می گوید: «نه! نه! لازم نیست؛ فقط خواستم بگم به شما نمیاد دیگران رو قضاوت کنین!»

دارد تعارف می کند؛ عجب تعارف خوشایندی! لبخند می زنم و می گویم: حق با شماست. گاهی همین جمله های ساده، مانع آشوب است!

نزدیک ایستگاه مقصد رسیده ایم، اما دلم می خواهد با این دختر جوان بیشتر حرف بزنم؛ دختر زبل و با هوشی ست و همیشه همدمی با آدم های دانا را دوست دارم. راستی متوجه شده ام آن گرفتگی و انقباض اولیه، جایش را به آرامش داده و احتمالا حس و حال نگاه م نیز تغییر کرده باشد؛ پس با خیال راحت دستم را دراز می کنم و می گویم: باید پیاده شم ولی دل م می خواست بیشتر با هم حرف بزنیم؛ به هر حال، آرزوی موفقیت می کنم.

به گرمی دستم را می فشارد؛ گرمایی که از روی حس مشترک و تعامل برخاسته است. پیاده می شوم و تا رسیدن به خانه، فرصت دارم که ماجرا را از سوی دیگرش هم بررسی کنم؛ یعنی نگاه م را برنمی گرفتم، دختر جوان را عصبی می کردم و بعد هم به او می گفتم: برو پی کارت!

خوشحال ام که این کار را نکرده ام. آخر ما فولاد که نیستیم؛ آدم ایم!

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.