فرار جسم ها

مهدی کاکولی

roh3sغم نامه ای برای اوضاع نابسامان بهداشت و درمان

چهارشنبه شب، ششم آبان مادرم مُرد. اورژانس باز هم دیر رسید. تلفنچی گفت در ایستگاه نزدیکِ شما سرویس نداریم، باید از ایستگاه دیگری بفرستیم و یکی دو دقیقه طول می کشد. بیشتر طول کشید. شاید بگویند استرس داشته ای و زمان برایت دیر گذشته. اما مطمئنم بیشتر از ۱۰ دقیقه طول کشید. چرا در ایستگاه اولی آمبولانس نداشته باشند؟ حتی یک دقیقه تاخیر آیا برای بیمار اورژانسی زمان کمی است؟ دلم بدجور گرفته است. از این ظلم آشکاری که در بخش بهداشت و درمان بر سر مردم می رود. در چندسال گذشته در کنار مادرم هربار که سر و کارم به بیمارستان افتاد با دلی چرکین و خاطری آزرده، مطلبی در همین نشریه نوشتم. یک بار از شیوه ی پاسخگویی عذاب آورِ تلفنچی اورژانس گلایه کردم که به شدت اعصابم را به هم ریخت. یک بار از اوضاع به هم ریخته ی اتاق انتظاری که در واقع راهرو اورژانس ۲۲بهمن بود شاکی شدم. (الان کمی بهتر شده و لااقل همراهان بیمار مجبور نیستند داخل پیاده رو مقابل اورژانس بایستند) بار دیگر در همین نشریه از وضعیت ساخت و ساز و سر و صدایی که در کنار بخش سی سی یو و قلب  بیمارستان به راه افتاده بود شِکوه کردم. تقریبا همین دو ماه پیش بود به دلیل کمبود تخت می خواستند آقایی را در بخش سی سی یو در تخت مجاور مادرم بستری کنند. این در حالی بود که بیمار خانمی هم در قسمت روبرو و در کنار آقایان بستری شده بود. مادرم اصرار می کند آن خانم را اینجا بیاورید. پرستار قبول نمی کند. مادرم با مشت به سر و صورت خودش می زند و پرستار کوتاه می آید. در نظر بگیرید چقدر استرس به یک بیمار اورژانسیِ بستری شده در اتاق سی سی یو وارد شده است. چرا باید این قدر کمبود تخت و امکانات باشد که اینچنین با روح و روان بیمار بازی شود. دلم پر درد است. همین چند هفته پیش بود که یادداشتی برای نشریه نوشتم که فرصت نشد آماده و ارسالش کنم. نوشتم کار در این مملکت از فرار مغزها گذشته و باید فکری به حال فرار جسم ها کرد. وقتی هیچ نظارتی بر اوضاع بهداشت و درمان نیست، وقتی شیر آلوده را به نام پاستوریزه به خوردت می دهند، وقتی آب کاه را به جای آبلیمو بسته بندی می کنند، وقتی میوه ها را با رنگ های سرطان زا خوش و آب و رنگ می کنند، وقتی آب معدنی دارای سَم با مهر استاندارد عرضه می شود، وقتی مسئولان، خودشان اعتراف می کنند که در این شهر، ۲ بیمارستان ۲۵۰ تختخوابی کم داریم… باید به فکر فرار جانت باشی. این جا نه جای امن و آسایش است. این خانه سیاه است.

 

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.