فاخته کو؟

محمدطاهر گاراژیان

هنگام سپیده دم کارگاه از عطر خاک نم گرفته پر شده است .بوی مرگ و شمیم زندگی در هم آمیخته است. صبح فریاد می زند که زندگی نوبتی بیش نیست ؛ خواهی نوبتت را بخند ،خواهی گریه کن ،و می توانی در غم اندوهی که هنوز  نیامده ، لحظه های خود را فنا کنی ویا درماتم عمر رفته مانده ی زندگی  خویش را سیاه ، رنگ بزنی وشاید بتوانی جدا از گذشته و آینده ، این دمت را به آرامی فرو دهی و بر آری .  کوزه گر سرود صبح را می شنید گویا خواب می دید .یک باره چشمانش باز شد ودید :

پرنده  بر دوش سبو نشست و او را از خواب بیدار کرد.

سبو دهن دره ای کرد و گفت: هان، چه می گویی؟

پرنده گفت: کو کو؟

سبو گفت: چه ؛ کو؟

پرنده گفت: هرچه بود کو؟ هرچه نبود کو؟ شاه کو؟ گدا کو؟ مدعی دانایی و متهم به نادانی کو؟ کو، کو، کو؟ کاخ بلند کو؟ ویرانه کو؟  کو، کو، کو؟ کو آنکه به جهان گشایی یا بر آوردن کاخی بلند خود را جاودانه می پنداشت ؟

سبو گفت: این که می بافی شبه حکمتی بیش نیست . ما نام آن ها را بر پشت و پهلو می نگاریم و در آفتاب می نشینیم. به کوره می رویم  و تا همیشه یادشان را بر صحیفه ی دوران زنده نگه می داریم .

پرنده گفت:  شما خود ناپایدار شکستنی آفریده می شوید چگونه نام ها را جاودانه می کنید ؟  تنها زلال درون شما جان بخش و جاودانه است . آن معنای درونتان را از دیگران دریغ مدارید .

کوزه گفت : شما که عمر بر باد هوا می گذرانید برای جاودانگی چه می کنید ؟

پرنده خواند : جاودانگی ترانه ای است که می خوانیم وما نیز چون ترانه هایمان دمی بر صحیفه ی دوران شنیده می شویم .ترانه های ما جاودانه می شود .

سبو گفت : پیکر تف دیده ی ما  و نام نشانه های براو نگاشته چگونه ناپایدار است و صدای شما هرچند آوازی دل انگیز باشد ماندگار ؟

پرنده گفت  : ما ترانه ها را از پدران و مادرانمان نقل می کنیم و هرکدام در نوای آن چیز تازه ای می شنویم. وپیوسته آواز مان شنیده خواهد شد . ما همگی  به ناتمامی آوازمان  ایمان داریم . وهر کداممان دگر گونه چیزی می شنویم پس همگی در هم آوایی و هم آوازی زنده می مانیم . و خود را فراتر از دیگران  نمی خواهیم .  شما کوزه ها هریک خود را فربه تر و بلند تر و پایدار تر از دیگران می خواهید .

پرنده پیش از آن که پرواز کند یک بار دیگر به کنایه ای طنز آمیز پرسید : کو ؟کو ؟ کو؟ کو؟ ودهان کوزه ها به حیرتی از سر درماندگی باز مانده بود .

پیش کش به پدران و مادرانی که  ترانه های پرواز را به یاد کودکان می آورند و به ویژه  دوست جان ، خیام خوان بسیار جوان .امیر رضا تدریس حسنی .به پاس نقاشی زیبایش .

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.