غم نان اگر بگذارد… ( داستان اتوبوس )

فروغ خراشادی

دست هایش را توی جیب های شلوارش گذاشته و این پا، آن پا می کند. زیر سایه ی طاق ایستگاه اتوبوس جا به جا می شود تا پرتوهای پر زور خورشید چشم هایش را آزار ندهد. یک کیسه ی بزرگ کنار پایش گذاشته و مدام به مسیر آمدن اتوبوس نگاه می کند. کیسه بزرگتر و سنگین تر از آن به نظر می رسد که بتواند به تنهایی بردارد؛ ۸ یا ۹ ساله دیده می شود. صدای اتوبوس زودتر از خودش به ایستگاه می رسد. بلند می شود. با یک دست سر کیسه را می گیرد، با یک حرکت بلندش می کند و با دست دیگر، زیر کیسه را می گیرد. می روم به سمتش و می گویم: بذار کمکت کنم پسر جان! می گوید: لازم نیست؛ خودم می تونم.

سوار می شوم؛ می روم و کنار پنجره می نشینم. او هم در ردیف دوم، رو به عقبِ اتوبوس می نشیند. کنارش صندلی خالی هست اما کیسه را روی پاهایش می گذارد و تنگ بغلش می گیرد؛ تقریبا صورتش پشت آن حجم بزرگ ناپدید شده است.

ایستگاه بعدی چند پسربچه-شاید هم سن و سال او- با ساک های ورزشی، سوار می شوند. روی صندلی می نشینند و ساک شان را هم روی صندلی کناری می گذارند. یکی شان به پسرک می گوید: برو جلو بشین تا منم کنار دوستام بشینم. برمی خیزد؛ اتوبوس در حال حرکت است و او که بلند شده با سرعت اتوبوس و سرعت کاهی که در مسیر است، سکندری می خورد و با کسیه اش سرنگون می شود. کلی خِنزر پِنزر کف اتوبوس پخش شده است.  بین وسایلش همه جور چیزی پیدا می شود؛ از دست عروسک تا ظرف های کهنه ی پلاستیکی و … ؛ از شیر مرغ تا جان آدمیزاد! بساطی شبیه بساط زباله گردها! پسرها کمک می کنند که جمع شان کند و این تنها صحنه ی خوشایند این لحظه است. اما حال و روز خود پسرک دیگر خوب نیست؛ شرمگین و هاج و واج شده؛ حالا همه می دانند درون کوله اش چه می برده و این مساله به غرور مردانه اش خط انداخته است. نمی نشیند و بی قراری در حرکات بدنش مشهود است. به ایستگاه که می رسد،کیسه را روی دوش می اندازد، سریع پایین می پرد و خیلی سریع تر غیبش می زند. پسرها درباره ی مسابقه ی آخر ماه حرف می زنند؛ این سالن با آن سالن در رقابت است و هر کدام می خواهند پیروز میدان باشند. پیروزی در میدانی که طرفین، هم ارز و هم قواره اند، کار سختی نیست، تنها تمرکز و تمرین بیشتر می طلبد اما آن پسرک- شاید نان آور خانواده- در رقابتی نابرابر تا کجا توان ایستادگی دارد و آیا می تواند با سرسختی اش، روزگار را ناک اوت کند؟

در میانه ی این فکرها برای لحظه ای از یاد می برم که چرا توی اتوبوسم و کجا می خواستم بروم؟! یادم می آید از خانه به انگیزه ی شرکت در مراسمی به مناسبت «روز خبرنگار» بیرون آمده بودم؛ بزرگداشت برای کسانی که زندگی شان با زندگی تک تک شهروندان گره خورده است؛ که اگر قلم شان به حق نچرخد، به خود و به تک تک انسان ها بدهکارند؛ که چرایی و چگونگی روی آوردن شان به این شغل، خود می تواند سوژه ی خبر و گزارش باشد… نخستین درسی که در این شغل آموختم، قاطی نشدن با سوژه ی خبر است؛ درگیر نشدن احساسی با ماجرا، می گویم: تو هم با آن قوانین ت دلت خوش است! مگر می شود نگاهت با چشمان آن پسرک تلاقی کند، شانه های نحیفش را ببینی، شرم و حسرتش را حس کنی و در افکاری که یکسره از آن او و برای اوست، غرق نشوی؟

اتوبوس به ایستگاه مقصدم رسیده است؛ موقع پیاده شدن، مانتویم به جایی گیر می کند و یکی دوسانت شکافته می شود. خانمی متوجه شده و می گوید: چه بد؛ مانتوت خراب شد؛ باز خوبه خیلی معلوم نمی شه! از این که حواسش بوده و به من دلداری داده، تشکر می کنم اما کَکَم هم نمی گزد! شاید اگر وقت دیگری بود، کلی حرص می خوردم و زیر لب غرولند می کردم اما حالا و پس از ترک خوردن حس و حال آن «بزرگ مرد کوچکی» که به جای بازی، می رزمد، این شکافتگی مانتو اصلا برایم مهم نیست. در مسیری نسبتا کوتاه تا به نشست برسم، یکسره سرود «بامداد» را زمزمه می کنم:

رنگ ها در رنگ ها دویده

از رنگین کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقش ها می توان زد

غم نان اگر بگذارد…

به اشتراک بگذارید:


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.